تبليغاتX
بانک اطلاعات من
For the best life

چه جوجه‌های کوچکی در دل‌مان می‌لرزند

باید پرواز کنیم

از لبه پرتگاه  بال می‌گشاییم

ما سقوط نخواهیم کرد

باد ما را با خود خواهد برد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 19:7  توسط J a v a d  | 

زنبوری جرج را نیش زد
جرج:اگر در رختخواب مانده بودم زنبور نیشم نمیزد
زنبوری فرو رو نیش زد
نعره زد من چه کردم که باید به این روز بیفتن
زنبوری لیو را نیش زد
شنیدم که میگفت امروز یه چیز درباره ی زنبور ها یاد گرفتم

سیلوراستاین

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 21:59  توسط J a v a d  | 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش مي‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد.
فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 20:29  توسط J a v a d  | 

www.ephoto.blog.com                                                                          by : J a v a d

Mar,27,2009

عشایر : : روستای زمانی آباد : :  کازرون
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:18  توسط J a v a d  | 

مورچه ها یک فلسفه چهاربخشی دارند.
-1"
مورچه ها هرگز تسلیم نمی شوند"اگر آنها به سمتی بروند وما سعی کنیم متوقف شان کنیم به دنبال راه دیگری میگردند.آنها به جستجوی خود برای یافتن راهی دیگر ادامه میدهند.(هرگز از جست و جوی راهی که تو را به مقصد می رساند دست نکش.)

2
-مورچه ها کل تابستان را زمستانی فکر میکنند.نمیتوان اینقدر گمان کرد که تابستان برای همیشه ماندگار است پس مورچه ها وسط تابستان در حال جمع آوری غذای زمستانشان هستند.

-3
مورچه ها تمام زمستان تابستانی می اندیشند.در طول زمستان آنها به خود یادآور میشوند که"این دوران زیاد طول نمیکشد ؛ به زودی از اینجا بیرون خواهیم رفت".ودر اولین روز گرم بیرون می آیند.

-4
یک مورچه در تابستان چقدر برای زمستان خود جمع میکند؟ه چه قدر که در توانش باشد."هر چه قدر در توانایی ات است".

هرگز تسلیم نشو ، آینده را ببین ، مثبت بمان و همه تلاشت را بکن .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:32  توسط J a v a d  | 

رفیق می بینم که فقیری !

بیا این طلا را بگیر و بفروش تا سراسر عمرت غرق ثروت باشی!

فقیر از این خوش اقبالی به وجد آمد و شمش را گرفت و به خانه رفت!

بی درنگ کاری یافت و چنان ثروتمند شد که هرگز طلا را نفروخت .سالها گذشت و او که مردی منمول شده بود روزی در راهی به مردی فقیر برخورد و گفت :

بیا رفیق من این طلا را به تو می دهم تا سراسر عمر غرق ثروت باشی.

مرد مسکین طلا را گرفت و نگاهی به آن انداخت و گفت : اما این که برنجی بیش نیست !



مرد با احساس دولتمندی و با این اندیشه که آن قطعه فلز طلا است غنی شد.



موهبتی که خداوند به ما می دهد را قدر بدانیم ......

نترسیم و به خدا ایمان داشته باشیم ........ .

طلای درون خود را پیدا بکنیم ..... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 16:34  توسط J a v a d  | 

یونانیان در قدیم از عسل و موم برای تهیه انواع غذاها استفاده می کردند. بعدها، نیش زنبور برای درمان بسیاری از بیماری ها استفاده شد. بقراط و کنفوسیوس (فیلسوف چینی) از این روش برای درمان بیماران استفاده می کردند.

به خاطر آگاه شدن مردم از اثرات بد داروها، مردم رو به درمان های طبیعی آوردند.

مطب های زیادی برای درمان با نیش زنبور در چین گشایش یافت و به سرعت این روش درمانی دراروپا و آمریکای شمالی رایج شد.

زنبور درمانی یکی از انواع آپی تراپی می باشد که در این نوع، تولیدات زنبور برای درمان به کار می رود. در این نوع درمان از گرده افشانی توسط زنبور، موم، عسل خالص و غذای مورد مصرف توسط نوزادهای زنبورها استفاده می شود.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:4  توسط J a v a d  | 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکندبه لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد:دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد.آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن ، جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند عشق می ورزیدند و محبت می کردند

لستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود . همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد

نویسنده: شل سیلور استاین

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:25  توسط J a v a d  | 

خدايا آنچه را كه تو از من به آن داناترى بيامرز ، پس اگر من تكرار كردم تو آمرزش را به من باز گردان خدايا آنچه را كه من بوسيله آن با زبانم بسوى تو تقرب جستم و قلبم بر خلاف آن بود بيامرز خدايا اشاره‏هاى گوشه‏هاى چشم ، و سخنان بيهوده و خواسته‏هاى دل و لغزش‏هاى زبان مرا ، بيامرز

 امیر المومنین علیه السلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:13  توسط J a v a d  | 


www.ephoto.blog.com                                                              by : J a v a d

Feb,23,2009

تهران: : بزرگراه چمران

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:19  توسط J a v a d  |