نه قانون هدفگذاری
هدفگذاری مفهوم نسبتا جدیدی است، هر چند قوانین هدفگذاری مانند قوانین فیزیکی حرکت یا جاذبه از آغاز جهان وجود داشته اند.ما ممکن است از این قوانین آگاه نباشیم اما این به آن معنا نیست که آنها در زندگی ما تاثیر نمی گذارند.
پس کاملا به آنها دقت کنید:
من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم میگوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت میکند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر میکنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟دلم میخواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمیدانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
مدرک تحصیلی خود را از دانشگاه دریافت کردهاید. اکنون زمان مواجه شدن با واقعیت در هدایت یک کسب و کار است. واقعیتهایی که در زیر ارائه شدهاند، در دانشگاه تدریس نمیشوند.
مردی مقابل گل فروشی ايستاد ، او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .
وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ،
دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!
مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست ، طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬
دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.
شکسپير می گويد : به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری ، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن
در سالهای دهه 1980، یک گروه موسیقی که تعدادی زیادی نمایش در سال اجرا میکرد، قراردادی با مفاد متعدد تنظیم کرده بود و برای عقد قرارداد با سالنهای نمایش از آن استفاده میکرد. در این قرارداد تمام جزئیات تکنیکی برق، تجهیزات صحنه نمایش و غیره قید شده بود و سالندار موظف بود طبق قرارداد همه آنها را به صورت خواسته شده به گروه موسیقی ارائه دهد. در بین مفاد قرارداد، یک ماده گنجانده شده بود و در آن خواسته شده بود یک کاسه اسمارتیزهای رنگی در اتاق پشت صحنه ارائه شود که در آن اسمارتیز قهوهای وجود نداشته باشد. در آن زمان این قرارداد با این تفصیل و این ماده غیرمعمول باعث خنده و مسخره در بین جامعه موسیقی شده بود.
رهبر این گروه موسیقی در زندگینامه خود در این مورد هم صحبت کرده است. او میگوید: در چند اجرا، مشکلات فنی خطرات جدی برای همکارانم به وجود آورده بود و نزدیک بود کل برنامه نمایش خراب شود. تصمیم گرفتیم این ماده را به قرارداد اضافه کنیم. من نمیتوانستم در هر اجرا چند ساعت وقت بگذارم و مثلاً میزان آمپر برق موردنیاز را در هر پریز برق چک کنم. بنابراین وقتی میخواستیم کارمان را در یک سالن شروع کنیم به اتاق پشت صحنه میرفتم و ظرف اسمارتیز را چک میکردم. اگر ظرف وجود نداشت یا در آن اسمارتیز قهوهای بود، احتمال بروز خطای فنی میدادم و از سالندار میخواستم کلیه تجهیزات را دوباره مطابق با قرارداد چک کند. به عبارت دیگر، به این روش متوجه میشدم که سالندار همه مفاد قرارداد را به دقت نخوانده است.
مانند رهبر این گروه موسیقی، ما هم وقت و توان کافی برای بررسی همه وجوه کسب و کارمان را نداریم. اما اگر کمی زرنگی به خرج دهیم، نیازی به بررسی همه جزئیات نخواهد بود. چه خوب میشود اگر سیستمهای کاری و سازمانیمان پیش از بروز مشکلات، خود آنها را اعلام کنند. اگر چه این تفکر شاید خیالپردازانه باشد اما این گروه موسیقی به آن دست یافته است. اسمارتیزهای قهوهای در کسب و کار شما چیست؟
جدي ترين اشتباهات نتيجه پاسخ هاي غلط نيستند بلكه محصول پرسش هاي غلط هستند.
::پیتر دراکر::
تعلل يكي از جديترين اتلافكنندههاي زمان است. تلاش براي جلوگيري از تعلل، نشاندهنده تعهد ما براي به كار بستن اصول مديريت است. طبق اولين اصل مديريت، بايد تحليل كنيد كه در چه مواردي تعلل ميورزيد و براي گريز از كارهاي سخت و ناخوشايند از چه بهانهها و دلايلي استفاده ميكنيد.
این یک تکنیک ذهنی است که برای گرفتن تصمیم های نیمه بزرگ استفاده می شود. مبدع این تکنیک آقای ادوارد دوبونو است که در پست های بعدی باز هم از روش تفکری ای که او ابداع کرده و تفکر جانبی نام دارد، استفاده خواهیم کرد
این تکنیک همانند نیش ترمز در رانندگی است. دیروز گفتیم که ذهن ما تمایل دارد خیلی سریع از روی موضوعات بجهد در واقع بی حوصله بودن از ویژگی های یک ذهن تربیت نیافته است.
نحوه شروع هر کار، مشخص کننده نتیجه آن کار است یا به بیانی؛ سالی که نکوست از بهارش پیداست. در گفتگوهای روزمره می شنویم که: " باچشم بسته کاری را شروع نکن" و یا " بی گدار به آب نزن". تمام این صحبت ها بیان این واقعیت است که ذهن ما تمایل دارد وضعیت موجودش را حفظ کند، همانند قانون ماند در فیزیک. اگر شما دوچرخه ای را بگیرید و با آن شروع به دویدن کنید (نه اینکه سوار دوچرخه شوید) سپس دوچرخه را رها کرده و خود توقف کنید، دو چرخه در همان مسیری که رها شده به حرکت خود ادامه می دهد تا اینکه به مانعی اصابت کند یا سرعتش صفر شود.
صاحبنظراني
كه به بررسي و مطالعه علمي هوش عاطفي پرداختهاند، معتقدند كه هوش عاطفي
ميتواند كاربردهاي زيادي در وظايف مديريت سازمان چون رهبري و هدايت
ديگران، زندگي شغلي و زندگي خانوادگي، تعليم و تربيت و سلامت رواني داشته
باشد.
مىگويند در كشور ژاپن مرد ميليونرى زندگى مىكرد كه از درد چشم خواب بهچشم نداشت و براى مداواى چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را مصرف كرده بود اما نتيجه چندانى نگرفته بود. وى پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده مىبيند. وى به راهب مراجعه مىكند و راهب نيز پس از معاينه وى به او پيشنهاد كه مدتى به هيچ رنگى بجز رنگ سبز نگاه نكند. وى پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور مىدهد با خريد بشكههاى رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگآميزى كند. همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض مىكند. پس از مدتى رنگ ماشين، لباس اعضاى خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مىآيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير مىدهد و البته چشم دردش هم تسكين مىيابد. بعد از مدتى مرد ميليونر براى تشكر از راهب وى را به منزلش دعوت مىنمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجى رنگ به منزل او وارد مىشود متوجه مىشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقهاى به رنگ سبز به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتى به محضر بيمارش مىرسد از او مىپرسد آيا چشم دردش تسكين يافته؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و مىگويد: «بله. اما اين گرانترين مداوايى بود كه تاكنون داشته.» مرد راهب با تعجب به بيمارش مىگويد بالعكس اين ارزانترين نسخهاى بوده كه تاكنون تجويز كردهام. براى مداواى چشم دردتان، تنها كافى بود عينكى با شيشه سبز خريدارى كنيد و هيچ نيازى به اين همه مخارج نبود. تو نمىتوانى تمام دنيا را تغيير دهى، بلكه با تغيير نگاهت مىتوانى دنيا را به كام خود درآورى. تغيير دنيا كار احمقانهاى است اما تغيير نگاه ارزانترين و موثرترين روش مىباشد.آسان بينديش، راحت زندگى كن
یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه... جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من !...
من می خوام که توی باهاماس ب...اشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپدید میشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه... بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه... مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن
فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه سالمی يا مريض.
اگر سالم هستی، ديگه چيزی نمونده كه نگرانش باشی؛ اما اگه مريضی، فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی:
اينكه دست آخر خوب می شی يا میميری.
اگه خوب شدی كه ديگه چيزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بميری، دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی:
اينكه به بهشت بری يا به... جهنم. اگر به بهشت بری، چيزی برای نگرانی وجود نداره؛ ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قديمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری پس در واقع هيچ وقت هيچ چيز برای نگرانی وجود نداره.
جاني ساعت ۲ از محل کارش بيرون آمد و چون نيم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصميم گرفت با همان يک دلاري که در جيب داشت ناهار ارزان قيمتي بخورد و راهي شرکت شود.
چند رستوران گرانقيمت را رد کرد تا به رستوراني رسيد که روي در آن نوشته شده بود :” ناهار همراه نوشيدني فقط يک دلار”، جاني معطل نکرد و داخل رستوران شد و يک پرس اسپاگتي و يک نوشابه برداشت و سر ميز نشست.
گارسون برايش دو نوع سوپ، سالاد، سيب زميني سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستني و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جاني توجهي نکرد که گفت:” ولي من اين غذاها رو سفارش ندادم.”
گارسون که رفت جاني شانه اي بالا انداخت و گفت:” خودشان مي فهمند که من نخوردم!”
اما جاني موقعي فهميد که اين شيوه آن رستوران براي کلاهبرداري است که رفت جلو صندوق و متصدي رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.
جاني معترض شد ” ولي من هيچکدومو نخوردم!” و مرد پاسخ داد ” ما آورديم مي خواستين بخورين!”
جاني که خودش ختم زرنگهاي روزگار بود، سري تکان داد و يک سکه ۱۰ سنتي روي پيشخوان گذاشت و وقتي متصدي اعتراض کرد گفت:” من مشاوري هستم که بابت يک ساعت مشاوره ۱۵ دلار مي گيرم.”
متصدي گفت :” ولي ما که مشاوره نخواستيم؟!” و جاني پاسخ داد :”من که اينجا بودم مي خواستين مشاوره بگيرين!”
و سپس به آرامي از آنجا خارج شد.