لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايي برداشت سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار ميآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژندهپوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.گدا را كه درست نميفهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بيتقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزهاي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديدهام!» داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»
- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز ميخواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:39  توسط J a v a d
|
در زندگی ام متوجه شده ام كه درباره ۲چیز، هرگز نباید نگران شوم.
▪ اول: نباید درباره چیزهایی نگران شوم كه نمی توانم تغییرشان بدهم، چون اگر نتوانم چیزی را تغییر بدهم، نگرانی درباره آن احمقانه ترین و بی فایده ترین شیوه هاست.
▪دوم: نباید درباره چیزهایی نگران شوم كه می توانم تغییرشان بدهم، چون در این صورت دست به كار می شوم و یك لحظه هم وقتم را برای نگران شدن، تلف نمی كنم.
از این گذشته، من به تجربه دریافته ام كه در ۹۰ درصد موارد، نگرانی درباره یك موضوع بیشتر از خود آن موضوع، خطرناك است. نگرانی را به جایی كه شایسته اوست، یعنی به خارج از زندگی تان پرتاب كنید.
منبع:http://www.shorox.com/
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 11:15  توسط J a v a d
|
همیشه چیزی اتفاق میافتد که تو باورش داری و اعتقاد تو به آن باعث میشود که اتفاق بیفتد. وقتی مردم درباره محدودیتهایشان بحث میکنند میگویند: ”من فلان کار را نمیتوانم انجام دهم.“ و بهانه رایج این است: ”من همینطوری هستم.“ اما حقیقت این است شما طوری که فکر میکنید هستید.
زندگی شما بازتاب کاملی از اعتقادات شماست. وقتی شما عمیقترین اعتقاداتتان را درباره جهان عوض میکنید، زندگی شما هم تغییر میکند.
● باورها
همیشه چیزی اتفاق میافتد که تو باورش داری و اعتقاد تو به آن باعث میشود که اتفاق بیفتد. وقتی مردم درباره محدودیتهایشان بحث میکنند میگویند: ”من فلان کار را نمیتوانم انجام دهم.“ و بهانه رایج این است: ”من همینطوری هستم.“ اما حقیقت این است شما طوری که فکر میکنید هستید.
یک آکواریوم را در نظر بگیرید و آن را بهوسیله یک دیوار شیشهای به دو قسمت تقسیم کنید. در یک طرف ماهی گوشتخوار و در طرف دیگر ماهی طعمه را قرار دهید. ماهی گوشتخوار هر وقت برای صید ماهی طعمه به سمت او میرود به دیوار برخورد میکند و احساس درد میکند. در نتیجه صید ماهی طعمه را برابر با درد میداند. بعد از چند ماه دیوارشیشهای بین ماهیها را بردارید. چه حدس میزنید! ماهی گوشتخوار باقی عمرش را در گوشه آکواریوم میماند در حالیکه ماهی طعمه در چند سانتیمتری او شنا میکند. ماهی گوشتخوار محدود خودش را میشناسد و فراتر از آن نمیرود. این داستان شبیه به داستان همه ما انسانهاست. شما با دیوار شیشهای روبهرو نمیشوید در عوض با معلم، والدین و دوستان خود برخورد میکنید که به شما میگویند برای چه کاری ساخته شدهاید و چه کاری میتوانید بکنید و بدتر از همه با باورهایتان روبهرو میشوید. باورها و اعتقادات شما تعیینکننده قلمرو شماست. این خودتان هستید که دیوار شیشهای را در زندگیتان خلق میکنید.
▪ باورهای شما تعیینکننده کیفیت زندگی شماست.
برای مثال شما فکر میکنید، پدرها باید فرزندانشان را تحسین کنند و به آنها هدیه بدهد. وقتی پدرتان چنین کاری را نمیکند بههم میریزید و افسرده میشوید و سعی میکنید پدرتان را تغییر دهید. در حالیکه باید تفکر و باورتان را نسبت به این موضوع عوض کنید. آنهائیکه از دیگران انتظار ندارند تا بهگونهای خاص رفتار کنند، زندگی راحتتر و آرامشخاطر بیشتری دارند. برای اینکه زندگی را طور دیگری ببینید لازم است شهامت داشته باشید تا اینبار در مورد موضوعات بهشکلی متفاوت نسبت به گذشته فکر کنید. دفعه بعد که ناراحت شدید به خاطر بیاورید که این دیگران نیستند که شما را ناحت میکنند بلکه باور و طرز تفکر شماست. آن چیزهائی که باعث میشود شما آزار ببینید تنها تفکرات شماست و شما میتوانید آنها را تغییر دهید. سعی کنید مثبت بیندیشید. تقویت ذهن و اندیشه، شبیه به تقویت بدن انسان است. اگر چند ساعت ورزش کنید و بعد برای دیدن خودتان جلوی آئینه بروید هیچ تغییری مشاهده نخواهید کرد. همینطور اگر برای یک روز مثبت فکر کنید هیچ تغییری در شما ایجاد نخواهد شد، اما اگر برای چندین ماه به افکارتان نظم بدهید و درصدد تغییر باورهایتان برآئید، تغییرات زیادی در زندگیتان مشاهده میکنید. پاکسازی افکار و عقاید منفی کار سختی است. اغلب هنگامیکه منفی فکر میکنید و یا اشتباه میکنید خودتان متوجه نیستید. اگر زندگی شما مطلوب نیست به خاطر این است که مطلوب فکر نمیکنید. اگر چیزی در زندگیتان شما را ناراحت و نگران میکند در موردش صحبت نکنید. وقوی در مورد آن موضوع صحبت میکنید شما به آن انرژی میدهید و آن موضوع را زنده نگه میدارید.
▪ خودتان انتخاب میکنید که چگونه دیگران را ببینید.
اولین باری که فرد و مری در دوران نامزدیشان برای صرف شام بیرون رفته بودند، فرد خیلی خوشحال بود و مری را تحسین میکرد. وقتی سس گوجهفرنگی روی پای مری ریخت و یا اینکه مری گفت فراموش کرده کلیدش را با خودش بیاورد، فرد به او دلداری داد و گفت: من هم خیلی وقتها همینطور هستم. سه سال بعد از ازدواج، مری و همسرش فرد برای خوردن شام بیرون رفتند دوباره سس گوجهفرنگی روی پای مری ریخت و باز هم مری فراموش کرد کلید منزل را با خودش بیاورد ولی اینبار فرد بهگونهای دیگر برخورد کرد. او گفت: تو حالم را بههم میزنی. مغزت اندازه یک نخوده!
همان افراد، همان موقعیت ولی نگرشی متفاوت! شما خودتان در نظر میگیرید که به دیگران چگونه نگاه کنید. وقتی میخواهید کسی را دوست داشته باشید خیلی بردبار و صبور میشوید و هنگامیکه از کسی خوشتان نمیآید و میخواهید از او متنفر باشید روی اشتباههای او تمرکز میکنید. این رفتار دیگران نیست که مشخص میکند شما چه احساسی نسبت به آنها داشته باشید، این طرز نگرش شما نسبت به آنهاست. آنهائی که اغلب به نقاط ضعف دیگران توجه میکنند معمولاً از خودشان با چنین جملاتی دفاع میکنند. من فقط واقعبین هستم. حقیقت این است که آنها خودشان این واقعیت یا حقیقت را خلق میکنند. شما خودتان انتخاب میکنید که دیگران را چگونه ببینید. شما میتوانید به خوبیها و آنچه را که از دیگران میپسندید توجه کنید و اینگونه روابط خودتان با دیگران را بهبود ببخشید.
▪ نکته
اگر میخواهید افکار و عقایدتان را بررسی کنید کافی است که زندگی، سلامتی، خوشبختی، شادی و حق روابطتان را با دیگران بررسی کنید. در حقیقت شما آنچه را که در مزرعه ذهنتان کاشتهاید درو میکنید.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:36  توسط J a v a d
|
اعتماد به نفس عامل اكتسابي است كه از بدو تولد پايه هاي آن در ذهن هر يك از انسانها گذاشته و با مرور زمان اين امر گسترده تر و عميق تر ميشود. متاسفانه در بسياري از خانواده هاي سنتي چون مهمترين مساله براي والدين حرف شنوي و تسليم بله بودن فرزندان ميباشد ، اغلب با ايجاد محدوديتهاي غير ضروري و مشكل آفرين ، مانع رشد اعتماد به نفس در كودكانشان شده كه همين امر در بزرگسالي باعث عدم خودباوري و اتكاي به نفس در ايشان ميشود.
البته بديهي است چون انسان موجودي قابل تغيير و تكامل پذير است در بزرگسالي نيز ميتواند با كمك از روانشناسان و روان پزشكان اين نقيصه خود را شناخته و آن را برطرف سازد و صاحب اعتماد به نفس قوي و پايدار شود. اعتماد به نفس عاملي قابل تغيير يعني قابل افزايش يا كاهش ميباشد كه هر عاملي كه بتواند به توانائي بيشتر ما كمك كند و ما را به خود باوري برساند ، به خصوص ما را به احساس شايستگي و لياقت در زمينه هاي مختلف زندگي برساند به افزايش اعتماد به نفس ما كمك ميكند و به عكس هر موضوعي كه ما را از نظر جسمي يا فكري ضعيف كرده و حتي موقعيت اقتصادي و اجتماعي ما را تضعيف نمايد ، بر كاهش اعتماد به نفس ما مي انجامد.
اعتماد به نفس واقعي از شناخت عميق و همه جانبه ما نسبت به خود ، محيط و ديگران ريشه ميگيرد و هر چه اين شناخت بيشتر باشد بر روي اعتماد به نفس واقعي ما اثرات مثبت بيشتري ميگذارد. براي افزايش اعتماد به نفس روشهاي مختلفي وجود دارد كه متخصصان اعصاب و روان به موارد ذيل اشاره ميكنند:
1. شناخت عميق از خود ، در جهت پي بردن به توانائيهاي عظيم و پنهان خويش يكي از راه هاي اساسي افزايش اعتماد به نفس ميباشد.
2. نقاط ضعف خود را نيز بايد شناخته و در جهت رفع آنها اقدامات لازم را به كار بگيريم و در صورتي كه اين كار عملي نباشد ، با آنها مدارا كنيم يا از طريق ديگر به جبران آن بپردازيم ، مثلاً اگر ناتواني و محدوديتهاي جسمي مادرزادي و ارثي داريم از طريق افزايش توانائيهاي علمي يا هنري خود ، اين پديده را جبران نماييم.
3. شناخت ديگران بخصوص آشنايان خود و استفاده از توانائيهاي ايشان در جهت مثبت نيز ميتواند براي ما كار ساز باشد.
4. محيط خود را نيز بهتر بشناسيم تا از آنها در جهت رشد و پيشرفت خود بهتر بهره بگيريم.
5. استعدادهاي خود را شناخته و در جهت رشد و شكوفايي آنها گام برداريم و سرانجام در جهت بهتر زندگي كردن از آنها استفاده كنيم.
6. از معجره اميدواري واقعي بهره بگيريم و هرگز تسليم نااميدي نشويم كه نااميدي دشمن سعادت و موفقيت ما در زندگي است ، از طرف ديگر بر كاهش اعتماد به نفس ما مي انجامد.
7. نسبت به توانائيهاي واقعي خود ايمان داشته باشيم و در نتيجه از احساس حقارت و خود كم بيني پرهيز نمائيم.
8. از مقايسه كردن خود با ديگران جدا بپرهيزيم و تنها خود را با گذشته هاي خود مقايسه كنيم و اگر عقب افتادگي يا ايستايي در ما بوجود آمده باشد ، در رفع آنها گام برداريم و هميشه ميل به پيشرفت و رشد را مد نظر خود قرار دهيم.
9. به خود و توانايي هاي خود متكي باشيم و از وابستگي هاي غير ضروري به ديگران پرهيز نماييم.
10. از تلقين شكست و ناتواني به خود پرهيز كرده و حتي تحت تاثير تلقينات منفي ديگران در اين موارد قرار نگيريم.
منبع:http://www.shorox.com
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 9:28  توسط J a v a d
|
قدرت ضمیر ناخودآگاه خود را درک کنید؛ اگر واقعاً قصد دارید که در زندگی خود به موفقیت و کامیابی دست پیدا کنید، باید بدانید که ذهن ناخودآگاهتان به چه صورت کار می کند و از خود واکنش نشان می دهد. باید به این امر اعتقاد داشته باشد که هیچ گاه برای دست یابی به رویاها و آرزوها دیر نیست.
"هیچ گاه برای تبدیل شدن به آن فردی که می خواهید، دیر نیست." جرج الیوت
مغز انسان به دو قسمت تقسیم می گردد: خودآگاه و ناخودآگاه. شاید تا کنون بارها از زبان دانشمندان شنیده باشید که افراد تنها از 10% ذهن خودآگاه خود استفاده مینمایند. باید توجه داشت که ضمیر ناخودآگاه بسیار بزرگ تر و نیرومند تر عمل می کند و در حدود 90% دیگر از واکنش های ذهنی ما را نیز همین قسمت تحت کنترل خود دارد. آیا می دانید ممکن است در زندگی شما چه اتفاقاتی روی دهد اگر بتوانید به طور کامل از ضمیر ناخودآگاه ذهن خود استفاده کنید؟ بله می توانید از قدرت جادویی آن برای پیشبرد و ارتقای زندگی خود بهره بگیرید.
عملکرد ضمیر ناخودآگاه
ضمیر ناخودآگاه در محل استقرار خود از ما محافظت کرده و ما را زنده نگه می دارد. هر چیزی را که در زندگی خود با حواس پنجگانه مان احساس می کنیم ، تمام چیزهایی را که می بینیم، می شنویم، حس می کینم، می چشیم و بو می کنیم برای تحلیل و بررسی های آتی به ذهن فرستاده می شوند و در قسمت ضمیر ناخودآگاه ما ذخیره خواهد شد.
در این قسمت از ذهن، نوعی مرجع کامل پیرامون کلیه وقایع زندگی ما درست میشود. فرض کنید شما یک تجربه منفی را در زندگی خود بدست آورده باشید، در این شرایط خاطره آن واقعه ناگوار در ذهن شما ثبت و ضبط خواهد شد. اگر در هر زمان دیگری با یک چنین رویدادی به طور مجدد در زندگی خود مواجه شوید، ضمیر ناخودآگاه به طور اتوماتیک آن خاطره منفی را به یاد می آورد و فوراً احساسات، تصاویر و خاطرات مشابه را به ذهن می فرستد. کلیه خاطرات گذشته را به یاد شما می آورد و به شما آموزش می دهد که چگونه می توانید با در نظر گرفتن کلیه احساسات و افکارتان به آن پاسخ دهید.
یک نمونه مناسب که می توان در این زمینه مطرح کرد، مثال همان کتری پر از آب در حال جوشیدن است. اگر دست شما یک مرتبه با کتری بسوزد در ذهن شما حک میشود که کتری داغ بوده و می تواند دست شما را بسوزاند و به شما آسیب وارد سازد. اگر یک چنین قابلیتی را نداشتیم، آنوقت به تکرار اشتباهات خود ادامه میدادیم.
ضمیر ناخودآگاه این قابلیت را دارد که در آن واحد کارهای متفاوت را انجام داده و واکنش های بیشماری را بررسی کند. در عین حال شما می توانید راه بروید، تنفس کرده، و قلبتان ضربان خود را داشته باشد و ... کلیه این وقایع در ذهن فرد ثبت می شود.
لازم به ذکر است که ذهن انسان به صورت 24 ساعته در حال فعالیت می باشد، یکسره و بدون توقف و استراحت.
یکی دیگر از نمونه های بارز ضمیر ناخودآگاه، رانندگی است. زمانیکه شما در حال رانندگی هستید، اصلاً به نحوه عملکرد خود فکر نمی کنید و تمام اعمال خود را با فکر انجام نمی دهید، بلکه همه ی کارها را به صورت اتوماتیک وار انجام می شوند، شما فقط رانندگی می کنید.
نکته مثبتی که در مورد ضمیر ناخواگاه وجود دارد این است که ما را قادر می سازد تا آرزوها و اهداف خود را عملی کنیم. می توانید ذهن خود را طوری برنامه ریزی کنید که سبب موفقیت شما در تمام عرصه های زندگی گردد.
کلیه افکار، رفتار، و تجربیاتی که از طریق ذهن خوآگاه درک می گردند، در ضمیر ناخودآگاه شما ثبت و ضبط می شوند، اما نکته جالبی که باید در این زمینه به خاطر داشت آن است که ضمیر ناخوآگاه هیچ گونه تفاوتی میان واقعیت ها و تصورات ذهنی فرد قائل نمی شود. برای ضمیر ناخودآگاه فرد محدودیتی در زمینه زمان و مکان وجود ندارد.
یکی از بهترین تکنیک هایی که از طریق آن می توانید ضمیر ناخودآگاه خود را برنامه ریزی کنید، این است که موفقیت را در ذهن خود به تصویر بکشید. این کار به شما کمک می کند تا بتوانید به صورت خودآگاه جذب چیزهایی بشوید که آنها را میخواهید. به این منظور می بایست تصاویری را که برایتان خوشایند هستند در ذهن خود مجسم کنید. این تجسم هم شامل احساسات شما می شوند و هم افکارتان.
فکر کردن به چیزهای خوب و مثبت همچنین می تواند ضمیر ناخودآگاه رادر رسیدن به موفقیت ترغیب کند. شما این قدرت را دارید که افکار خودتان را انتخاب کنید. باید نسبت به چیزهایی که فکر می کنید، آگاه بوده و آنها را به طور کنترل تحت کنترل خود در آورید. به هر چیزی که فکر می کنید، از قسمت خودآگاه مغز به قسمت ناخوداگاه فرستاده می شود و ضمیر ناخودآگاه نیز آنرا به عنوان یک حقیقت می پذیرد. هیچ گاه به خودتان نگویید که: "من شکست می خورم"، "توانایی انجام این کار را ندارم"، و یا "قابلیت انجام چنین کاری را ندارم"؛ چراکه ضمیر ناخودآگاه به سرعت آنرا باور کرده و به عنوان یک حقیقت آنرا می پذیرد.
باید به ضمیر ناخودآگاه خود آموزش دهید که فقط به موفقیت، شادی، کامیابی، و سلامت و عشق فکر کند.
با استفاده از ضمیر ناخودآگاه خود می توانید موفقیت، ثروت، شغل مناسب، خانه زیبا، ماشین دلخواه، و هر چیز دیگری را که فکرش را بکنید به زندگی خود وارد کنید. میتوانید جملات مثبت خود را به طور روزانه تکرار کنید. زمانی هم که آنها را تکرار می کنید، در ذهن خود به تصویر بکشید و آنها راحس کرده و لذت ببرید.
ما با قدرت و نیروی خاصی که در ضمیر ناخودآگاهمان وجود دارد، پا به دنیا می گذاریم. فقط باید یاد بگیریم که چگونه می توانیم تا بیشترین حد از آن استفاده نماییم.
اگر شما تمایل شدیدی به موفقیت داشته باشید، می توانید قدرت، نیرو و توان ضمیر ناخودآگاه خود را به منسه ظهور برسانید.
به امید رسیدن شما به بهترین ها
نويسنده: ميلاد ربيعا
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 9:8  توسط J a v a d
|
۱) شما یك جسم دریافت كرده اید
ممكن است در تمامی طول زندگی، این جسم را دوست بدارید یا از آن متنفر باشید، ولی این بدن برای همه عمر متعلق به شماست.
۲) درس هایی را خواهید آموخت
شما در یك دوره تمام وقت غیررسمی به نام زندگی ثبت نام كرده اید. دراین مدرسه، هرروز فرصت دارید درس هایی را بیاموزید. ممكن است این درس ها را دوست داشته باشید یا تصوركنید كه بی ربط و احمقانه است.
۳) شكست وجودندارد، هرچه هست درس گرفتن و تجربه اندوختن است
رشد روندی است پس از آزمایش و خطا و به عبارت دیگر پر از تجربه اندوختن.
تجارب حاصل از شكست، بخش مهم این روند هستند و نهایتاً همان ها هم «به كار» می آیند.
۴) یك درس آنقدر تكرار می شود تا زمانی كه آن را یاد بگیرند
یك درس به شكل های مختلف به شما عرضه می شود تا وقتی كه آن را یاد بگیرید و وقتی یاد گرفتید به سراغ درس بعدی بروید.
۵) یادگیری هرگز پایانی ندارد
در زندگی بخشی نیست كه دروس خودش را نداشته باشد. اگر زنده هستید باید بدانید دروسی هست كه باید یادبگیرید.
۶) «آنجا» ابداً بهتر از «اینجا» نیست
وقتی كه «آنجا» برایتان «اینجا» می شود، یعنی كه باردیگر «آنجایی» به دست آورده اید كه بازهم بهتر از «اینجا» به نظر می رسد.
۷) دیگران فقط آئینه خود شما هستند
شما نمی توانید خصلتی را در دیگری دوست داشته باشید، از آن متنفر باشید مگر آن كه آن خصلت، شما را به یاد خصلتی در خودتان بیندازد كه آن را دوست دارید یا ازآن متنفر هستید.
۸) زندگی تان همان چیزی است كه شما از زندگی ساخته اید
همه ابزار و منابع لازم دراختیار شماست، این كه شما با آنها چه می كنید، دقیقاً به خودتان بستگی دارد. انتخاب با شماست.
۹) پاسخ شما در درون خود شما نهفته است
پاسخ هایی كه به سؤالات زندگیتان می دهید در درون شما نهفته است. تنها چیزی كه به آن نیاز دارید آن است كه ببینید، گوش بدهید و اعتماد كنید.
۱۰) شما همه اینها را فراموش خواهیدكرد!
شری كارتر - اسكات ترجمه: لادن خضری
منبع: روزنامه ایران
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 15:53  توسط J a v a d
|
افراد بالغ در ارتباط برقرار كردن با دیگران دارای تفاوتهایی هستند كه ریشه در كودكی آنها دارد، بدین مفهوم كه اگر پدر یا مادر با كودك ارتباط نزدیك و دوستانه داشته باشند در مقابل كودك هم همین رفتار را با آنها خواهد داشت.....
یك قصه بیش نیست غم عشق و وین عجب
كــز هر زبان كه میشنـوم نامكـرر است
افراد بالغ در ارتباط برقرار كردن با دیگران دارای تفاوتهایی هستند كه ریشه در كودكی آنها دارد، بدین مفهوم كه اگر پدر یا مادر با كودك ارتباط نزدیك و دوستانه داشته باشند در مقابل كودك هم همین رفتار را با آنها خواهد داشت، حال اگر پدر و مادر به كودك توجه لازم را نكنند در اینصورت در كودك دو رفتار شكل میگیرد :
یكی آنكه دچار اضطراب و سردرگمی میشود و نارضایتی خود را مستقیم یا غیرمستقیم به خانواده نشان میدهد و یا اینكه كودك از خانواده خود دوری میكند (كه این طرز رفتار در شخصیت كودك رسوخ میكند و در بزرگسالی خود را نشان میدهد كه در این صورت با چهار شخصیت مواجه خواهیم بود).
▪ بالغینی كه برخوردار از امنیت اند :
- توانایی ارتباط برقرار كردن و صمیمی گشتن با دیگران را دارند.
- برای حریم شخصی خود و شریك زندگی خود احترام قائل هستند.
- برای دیگران احترام زیادی قائل هستند.
- هنگامی كه به كمك احتیاج دارند از دیگران طلب یاری میكنند.
- در تعامل با دیگران مثبت، خوشبین، سازنده و سخاوتمند هستند.
- خلاق و روشنفكر بوده و از مرگ نمیهراسند.
▪ بالغین دوری كننده :
- رابطه آنها از لحاظ فیزیكی و احساسی غیر صمیمی میباشد.
- به دیگران توجه ندارند و خودخواه به نظر میرسند.
- تعاملات اجتماعی را خسته كننده میدانند و از مرگ بیمناكند.
- نسبت به شریك زندگی خود بیمسئولیت و بیاعتنا هستند.
- قادر به برقرار كردن رابطه صمیمی با دیگران نمیباشند.
▪ بالغین مضطرب و دو شخصیتی :
- رابطه آنها با دیگران غیر قابل پیشبینی است.
- آنها همواره میاندیشند كه شریك زندگیشان آنها را دوست ندارد.
- احساس ناامنی در روابط صمیمانه دارند.
- مرتباً دیگران را سرزنش میكنند و هرگاه به خواسته خود نرسند، كج خلقی میكنند
- سفره دل خود را نزد هركسی باز میكنند و از دیگران نیز چنین انتظاری دارند.
- غرق در ارتباط شخصی خود میباشند، حسود و غیرقابل اطمینان بوده واز مرگ میهراسند.
▪ بالغین درهم ریخته :
- سو رفتار، بیتوجهی، عدم امنیت و تنش فراوان در خانواده این گونه افراد برقرار است
- اینگونه افراد مانند كودكیشان زندگی آشفته و پر هرج و مرجی دارند.
- خشم انفجارگونهای دارند.
- فاقد هرگونه همدلی، شفقت و دلسوزی نسبت به همسر خود هستند.
- آنها نیاز مبرمی به یك رابطه مطمئن و مصون داشته، اما آنقدر به شریك خود اعتماد ندارند كه این رابطه را برایشان پدید آورد.
آری، در اكثر موارد تا جایی كه با اطمینان میتوان گفت عشق نقش خود را به عنوان والایشدهنده وجود تا سن بلوغ آغاز نمیكند یعنی در سنی كه بلوغ جسمی و روانی افراد نسبتاً در سطحی بالا قرار دارد.
بنابراین وظیفه والایشدهندگی بلوغ عاطفی فرد را مخصوصاً در ضمن دورهای ظریف از زندگی میپذیرد. پس در آماده سازی مسیرهایی كه زندگی عاطفی فرد بالغ طی خواهد كرد، اثر نافذی میگذارد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 15:45  توسط J a v a d
|
در این جهان ابهامات و اسرار زیادی وجود دارد و موقعیت های مختلفی هست که خارج از کنترل ماست . اما هنوز امید وجود دارد ولی این آخرین نقطه ای است که احتمالاً به آن پناه می بریم. تنها یک چیز هست که همه ما کنترل و اختیار کامل آن در دستانمان است و آن خودمان است. از اینرو، مهمترین چیزی که می توانیم یاد بگیریم، درمورد خودمان است—ازاینها گذشته، چه کس دیگری صاحب زندگی شماست غیر از خودتان؟
مارکوس آئوریلوس می گوید، "بشر در هیچ کجای دیگر محیطی به این آرامی و بی دردسر از روح خود نمی یابد."
پس برای بهره بردن از این مزیت چه باید بکنیم؟ باید خودمان را بشناسیم. حال این ما را به سول بعدی می رساند، چطور باید اینکار را بکنیم؟
این هم سوال و هم جواب را در خود دارد. می بینید، در هر چیزی که بخواهید اطلاعات بیشتری درمورد آن پیدا کنید، فقط یک راه است که بهتر از راه های دیگر است. ببینید می توانید حدس بزنید این چه راهی است؟ یک اشاره می کنم: این از ابتدای دنیا وجود داشته و هنوز هم تنها راهی است که موثر است. در فارسی به آن "سوال" میگوییم.
سوالهای درست بپرسید و همیشه پاسخ های درست دریافت خواهید کرد.
در زیر به لیستی از سوالها اشاره می کنیم که می تواند نقطه شروع خوبی برای شما باشد. اگر برایتان مقدور است یک سررسید بخرید و هرکدام از پاسخ هایتان را زمانی یادداشت کنید که قانع شده باشید بهترین پاسخ ممکن است. تاحد ممکن پاسخ های کامل بدهید. هدف این تمرین این است که درونی ترین وجودتان هم برایتان آشکار شود. پس تا می توانید برای پاسخ دادن به هرکدام از این سوالها وقت بگذارید:
رسیدن به موفقیت با حل مشکلات
1. آیا من خوشحال هستم؟ اگر نیستم دلیل آن چیست؟
2. بزرگترین مشکلات من کدام است؟
3. از چه چیزی در زندگیم بدم می آید؟ درمورد خودم چطور؟
4. کدامیک از مشکلاتم را نادیده گرفته ام؟
5. چه چیز من را خوشحال می کند؟
6. چه کاری را می خواهم تکمیل کنم؟
7. چه چیز مانع موفقیت بیشتر من است؟
8. چطور می توانم برای حل مشکلاتم و خوشبختی بیشتر اقدام کنم؟
9. چه چیز روند زندگی من در جهتی که مورد نظرم است را تسریع می کند؟
هویت شما
10. چرا من اینجا هستم؟ همین الان.
11. کجا می خواهم بروم؟
12. چرا می خواهم به آنجا بروم؟
13. از کجا آمده ام و چطور به اینجا رسیده ام؟
14. چطور می توانم به جایی که می خواهم برسم؟ برای رسیدن به آنجا چه برنامه ای دارم؟
15. چه وقت آنرا انجام می دهم؟ آیا دلیل وجود دارد که همین الان اقدام نکنم؟
16. من چه هستم؟
17. من که هستم؟
18. خودم را به چه عنوان معرفی می کنم؟
19. من که بوده ام؟
20. آیا گذشته ام تعیین کننده آینده من است؟ یا اعمال کنونیم آن را تعیین میکند؟
امیال شما
21. با نادیده گرفتن حرفها و تصورات مردم، به چه چیز باید توجه کنم؟ چه چیز برای من اهمیت دارد؟
22. می خواهم چه داشته باشم؟
23. اگر فلان چیز را می خواهم، برای به دست آوردن آن چه باید بدهم؟
24. اگر بتوانم خودم را فردی که می خواهم باشم تبدیل کنم، دلم می خواست که باشم؟
25. برای تبدیل شدن به آن فرد از کجا باید شروع کنم؟
26. ماموریت من در زندگی چیست؟
27. برای تکمیل ماموریتم و رسیدن به آنچه که می خواهم چه کاری لازم است انجام دهم؟
28. چه چیز در رسیدن من به اهدافم کمک کننده است و چه چیز مانع کار من است؟
یافتن مفهوم از درون
29. چرا مسائل زندگی من به وضعیت کنونی هستند؟
30. چرا زندگی من به این وضعیت کنونی تبدیل شده است؟ این انتخاب چه کسی بوده است؟
31. چرا فکر، احساس و رفتار من به این شکل است؟ چه چیز من را به شکل کنونیم درآورده است؟
32. برای زنده ماندن چه باید بکنم؟ اگر چیزی را در زندگیم از دست بدهم، آیا می توانم به زندگی خود ادامه دهم؟
33. در چه شرایطی مرگ حق من نخواهد بود؟
34. اگر مرگ چیز وحشتناکی نباشد، آیا از ارزش زندگی می کاهد؟
35. اگر بتوانم سخت تر بجنگم، آیا اینکار را خواهم کرد؟ آیا محدودیت هایم را کشف کرده ام، یا در منطقه آرامش خود ساکن مانده ام و از امتحان کردن چیزهای بهتر خودداری می کنم؟
36. مهمترین عوامل در اوقاتی که بیشترین موفقیت را داشته ام چه بوده است؟
37. چرا من؟
روابط شما
38. آیا از همه روابطم راضی هستم؟ اگر اینطور نیست چه می توانم بکنم؟
39. با چه تیپ آدم هایی ترجیح می دهم کار کنم؟
40. با چه تیپ آدم هایی ترجیح می دهم صمیمت برقرار کنم؟
41. با افرادیکه تازه با آنها آشنا شده ام، چطور رفتار می کنم؟
42. به نظر من، یک دوست خوب چه مشخصاتی دارد؟
43. آیا من برای دیگران دوست خوبی هستم؟
44. بااینکه من به خوب رفتار کردن با دیگران معتقدم، آیا به آنچه دیگران درمورد من فکر میکنم اهمیت می دهم؟ چرا؟
45. آیا نظر اطرافیانم من را تغییر می دهد؟ یا این نظر من است؟
46. صرفنظر از خصوصیات بیولوژیکی، چه خصوصیتی نشانه مرد بود است؟
47. دوباره، صرفنظر از خصوصیات بیولوژیکی، چه خصوصیتی نشانه زن بودن است؟
48. صرفنظر از بلوغ جنسی، یک مرد و یک پسر چه اختلافاتی با هم دارند؟
49. تفاوت بین زن و دختر در چیست؟
50. چه چیز در مردم من را علاقه مند می کند؟ (درمورد چه چیزی دوست دارید با بقیه حرف بزنید؟)
تعیین واقعیت وجودی منحصر به فرد شما
51. برای واقعی بودن یک چیز، چطور باید باشد؟
52. واقعی چیست؟
53. چه چیزهایی غیرواقعی هستند؟
54. این چطور کار می کند؟
55. من توانایی چه دارم؟
56. محدودیت های من چیست؟
57. آیا این محدودیت ها واقعی هستند یا خیالی؟
58. ترس های من چه هستند؟
59. چرا من از این چیزها ترس دارم؟
60. نقاط قوت من کجاست؟
61. چطور آنها را به دست آورده ام؟
62. نقاط ضعف من چه هستند؟
63. چطور می توانم آنها را به نقاط قوت خود تبدیل کنم؟
64. آیا برای به دست آوردن آنچه می خواهم، حاظرم آنچه لازم است را انجام دهم؟
نتیجه گیری
حتی اگر پاسخ همه سوالها را همان لحظه ندانستید، اشکالی ندارد. مسئله مهم این است که سوال را بپرسید، و ذهن شما با تمام قدرت بیکران خود بتواند پاسخی برای شما پیدا کند. خوب درمورد هرکدام از سوالها فکر کنید و سعی نکنید زود پاسخها را سمبل کنید. باید کشف کنید که واقعاً که هستید و بعد از آن خواهید دید که اطمینان و اعتماد بیشتری به خودتان پیدا خواهید کرد. و وقتی موقعیتتان خطرناک و متزلزل شود فقط به یک چیز پناه خواهید برد: خودتان .
منبع: http://www.mardoman.com/life/selfdiscovery.aspx
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:15  توسط J a v a d
|
فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد، با مقاومت هاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيدكه خشم فرمانروا رابرانگيخت ، بنا براين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار كرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در آمدند و براي محاكمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند.
فرمانروا از سردار پرسيد : اي سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم ، چه ميكني ؟
سردار پاسخ داد : اي فرمانروار، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا جان در بدن دارم در برابر تو مقاومت خواهم کرد.
فرمانروا پرسيد : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آن گاه چه خواهي كرد؟
سردار گفت : آن وقت جانم را فدايت خواهم كرد !
فرمانروا از پاسخي كه شنيد آن چنان يكه خورد كه نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلكه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد : آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود ؟ دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت : راستش رابخواهي ، من به هيچ چيز توجه نكردم .
سردار با تعجب پرسيد : پس حواست كجا بود ؟
همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه ميكرد به او گفت : تمام حواسم به تو بود . به چهره مردي نگاه ميكردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:14  توسط J a v a d
|
قدردانی
روزی در یک دهکده کوچک ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشی کنند .
او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد ، ولی وقتی « داگلاس » نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد معلم شوکه شد،
او تصویر یک « دست » را کشیده بود ، ولی این دست چه کسی بود ؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم متعجب شده بودند ، یکی از بچه ها گفت : من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند . یکی دیگر گفت : شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد .
هر کس نظری می داد.
تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید : این دست چه کسی است ، داگلاس ؟
داگلاس در حالی که خجالت می کشید ، آهسته جواب داد : خانم معلم ، این دست شماست .
معلم به یاد آورد از وقتی که «داگلاس» پدر و مادرش را از دست داده بود به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازش بر سر او بکشد .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:20  توسط J a v a d
|
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:17  توسط J a v a d
|
كشاورزی الاغی داشت كه یك روز اتفاقی میفته تو ی یك چاه بدون آب.
كشاورز هر چه سعی كرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره.
برای اینكه حیوون بیچاره زیاد زجر نكشه، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه رو با خاك پر كنن تا همینکه از خطر افتادن بچه ها در آن جلوگیری کنن و هم اینکه الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نكشه .
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاكهای روی بدنش رو می تكوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاك زیر پاش بالا می آمد سعی میكرد بره روی خاك ها.
روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و بیرون اومد .
مشكلات زندگی مثل تلی از خاك بر سر ما میریزند و ما دو انتخاب داریم :
اینكه اجازه بدیم مشكلات، ما رو زنده به گور كنن.
یا اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:14  توسط J a v a d
|