تبليغاتX
بانک اطلاعات من
For the best life
اهمیت قدرت تصمیم گیری

انسان در مسیر زندگی خود با انواع مسائل و مراحلی مواجه می شود که ناگزیر از تصمیم گیری است تصمیم گیری نقش گسترده ای در زندگی آدمی دارد. از تصمیم گیری های جزیی در امور کوچک گرفته ، تا تصمیم گیری های بسیار بزرگ و پراهمیت . برخی از تصمیم گیری ها چنان  به راحتی صورت می گیرند که شاید ما چندان توجهی به آنها نمی کنیم ، اما در مقابل مسائلی نیز که در زندگی وجود دارند که اقدام به تصمیم گیری در مورد آنها شاید  زمان طولانی وقت لازم داشته باشد. در هر حال اهمیت این تصمیم گیریها به لحاظ اهمیتی که اکثر آنها در سرنوشت فرد دارند، بسیار زیاد است و چه بسا تعلل در شناخت راههای تصمیم گیری بهتر ، عواقب جبرای نا پذیری را برای فرد به بار می آورد.

 

در ادامه مطالب به موارد ذیل اشاره خواهد شد:

عوامل موثر در قدرت تصمیم گیری

اعتماد به نفس و قدرت تصمیم گیری

افسردگی و قدرت تصمیم گیری

اضطراب و قدرت تصمیم گیری

آشنایی با روال منطقی تصمیم گیری

راهبردهای عملی برای افزایش قدرت تصمیم گیری

 

منبع: اداره مشاوره و راهنمایی دانشجویان / دانشگاه علوم پزشکی شیراز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 17:46  توسط J a v a d  | 

گر دسـت دهد خاک کـف پای نـگارم
بر  لوح  بـصر  خـط   غـباری  بـنـگارم


بر بوی کنار تو شدم غرق و امید اسـت
از موج سرشکم که  رساند  بـه  کـنارم


پروانـه  او   گر   رسدم   در   طـلـب   جان
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم


امروز مکـش  سر  ز  وفای  مـن  و  اندیش
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم


زلـفین سیاه تو بـه دلداری عـشاق
دادند     قراری   و    بـبردند   قرارم


ای باد از آن باده نسیمی بـه مـن آور
کان بوی شفابخـش بود دفـع خـمارم


گر قلـب دلـم  را ننهد  دوسـت  عیاری
مـن نـقد روان در دمش از دیده شمارم


دامن مفشان از من خاکی که پس از من
زین   در   نـتواند  کـه   برد   باد   غـبارم


حافـظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است
عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:15  توسط J a v a d  | 

روزی مرد ثروتمندی ,پسر بچه کوچکش را به يک ده برد تا به او
نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند,چقدر فقير هستند
ان دو يک شبانه روز در خانه محقر يک روستايی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پايان سفر مرد از پسرش پرسيد: ((نظرت راجع
به مسافرتمان چه بود؟))
پسر پاسخ داد: ((عالی بود پدر!))
پدر پرسيد )):ايا به زندگی آنها توجه کردی؟))
پسر پاسخ داد: ((بله پدر!))
و پدر پرسيد: ((چه چيزی از اين سفر ياد گرفتی ؟))
پسر کمی انديشد و به آرامی گفت: (( فهميدم که ما در خانه يک
سگ دارم و انها چهارتا .مادر حياطمان فانوس های تزيينی داريم
و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود می شود,
اما باغ آنها بی انتهاست!))
باشنيدن حرفهای پسر ,زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد:
((متشکرم پدر,تو به من نشان دادی ما چقدر فقير هستيم !))
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 8:46  توسط J a v a d  | 

آدولف هيتلر  ///  ديكتاتور آلمان  ///   نقاش پوستر
آلبرت انيشتن  ///  فيزيكدان  ///    منشي اداره ثبت
الويس پريسلي   ///    خواننده   ///    راننده كاميون
اميركبير   ///    صدراعظم ناصرالدين شاه   ///    آشپز
او هنري   ///   نويسنده   ///   گاوچران
جرالدفورد    ///    رئيس جمهور آمريكا   ///    مانكن لباس مردانه
جوزپه گاريبالدي   ///    انقلابي ايتاليايي   ///    ملوان
جيمي كارتر   ///    رئيس جمهور آمريكا   ///    بادام كار
رونالد ريگان   ///    رئيس جمهور آمريكا   ///    هنرپيشه سينما
شون كانري   ///     هنرپيشه سينما   ///    بنا و راننده كاميون
كلارك گيبل   ///    هنرپيشه سينما   ///    چوب بر
ويليام فالكنر   ///    نويسنده   ///    نقاش ساختمان
گاندي   ///    رهبر فقيد هند   ///    وكيل دادگستري
جرج واشنگتن   ///    اولين رئيس جمهور آمريكا   ///    كشاورز
نادرشاه افشار   ///    موسس سلسله افشاريه   ///    پوستين دوز
يعقوب ليث   ///    سرسلسله صفاريان   ///    رويگر
امير اسماعيل ساماني   ///    سرسلسله امراي ساماني   ///    ساربان
آلپتكين   ///    سرسلسله غزنويان   ///    .غلام زر خريد
فرخي سيستاني   ///    شاعر مشهور ايران   ///    كارگر كشاورز
حضرت محمد(ص)   ///    پيامبر بزرگ اسلام   ///    شباني/ تجارت
حضرت عيسي (ع)   ///   پيامبر بزرگ مسيحيت   ///    نجار
حضرت موسي (ع)   ///   پيامبر بزرگوار يهود   ///    چوپان
پانديت نهرو   ///    نخست وزير هند   ///    وكيل دادگستري
موسوليني   ///    ديكتاتور ايتاليا   ///    روزنامه نويس
ساموئل مورس   ///    مخترع آمريكايي   ///    نقاش
جك لندن   ///    نويسنده آمريكايي   ///    كارگر كشتي
آلبر كامو   ///    نويسنده فرانسوي   ///    معلم
ريچارد نيكسون   ///    رئيس جمهور آمريكا   ///    وكيل دادگستري
آبراهام لينكلن   ///    رئيس جمهور آمريكا   ///    هيزم شكن
گي دو موپاسان   ///    نويسنده آلماني   ///    كارمند دريا داري
چارلز ديكنز   ///    نويسنده انگليسي   ///    منشي
آناتول فرانس   ///    نويسنده فرانسوي   ///    كتابفروش
مولير   ///    نويسنده بزرگ فرانسوي   ///    هنرپيشه
هربرت جرج ولز    ///    نويسنده بزرگ انگليسي   ///    شاگرد بزاز
ارنست همينگوي   ///    نويسنده بزرگ آمريكايي   ///    خبرنگار
ويليام شكسپير   ///    نويسنده بزرگ انگليسي   ///    هنرپيشه سيار
فيدل كاسترو   ///    رئيس جمهور كوبا   ///    دانشجوي حقوق
كاردينال ريشيلو   ///    صدر اعظم معروف فرانسه   ///     كشيش
ناپلئون بناپارت   ///    امپراطور فرانسه   ///    افسر توپخانه
كريم خان زند   ///    موسس سلسله زنديه   ///    تير انداز سپاه نادر شاه
ميرزا تقي خان امير كبير   ///   صدر اعظم ناصرالدين شاه   ///    منشي
ژاندارك   ///    شخصيت نيمه مذهبي و قهرمان فرانسوي   ///    چوپان
هانري فورد   ///    كارخانه دار آمريكايي   ///    ساعت ساز
توماس اديسون   ///    مخترع بزرگ آمريكايي   ///    تلگرافچي
آلفرد نوبل   ///     بنيانگذار جايزه نوبل   ///    كارگر كارخانه
والت ديزني   ///    مخترع سينماي انيمشن   ///    پادوي مغازه
ميكلانژ   ///    نقاش مجسمه ساز ايتاليايي   ///    سنگ تراش
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 12:22  توسط J a v a d  | 

از خدا خواستم مصائب مرا حل کند و خدا گفت: نه!
او فرمود: حل مشکلات تو کار من نيست، من به تو عقل دادم و تو با توکل به من به مراد مقصود مي رسي
از خدا خواستم غرور مرا بگيرد و او گفت: نه!
او فرمود: باز گرفتن غرور کار من نيست بلکه تويي که بايد آنرا ترک کني
از خدا خواستم به من شکيبايي عطا کند و او گفت: نه!
خدا فرمود: شکيبايي دست آورد رنج است و به کسي عطا نمي شود بايد آنرا به دست آورد
از خدا خواستم به من سعادت بخشد و خدا گفت: نه!
خدا فرمود: خود بايد متعالي شوي اما به تو ياري ميرسانم تا به ثمر بنشيني
از خدا خواستم مرا کمک کند تا ديگران را به همان اندازه که او مرا دوست دارد دوست بدارم
خدا فرمود: آفرين بالاخره مقصود اصلي را دريافتي
از او نيرو خواستم او مشکلات را جلوي پايم گذاشت تا قويتر شوم
از او حکمت خواستم او مسائل بسياري به من داد تا حل کنم
از او شهامت خواستم او خطر را در مقابلم قرار داد تا از آن بجهم
از او عشق خواستم انسانهاي دردمند را سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم
از او کمک خواستم به من فرصت داد
هيچ يک از خواسته هايي که داشتم دريافت نکردم اما به آنچه نياز داشتم رسيدم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:37  توسط J a v a d  | 

چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود .... تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از او خواست تا جاي زخمهايش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت : اين زخم ها را دوست دارم، اينها خراش هاي عشق مادرم هستند ....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 8:37  توسط J a v a d  | 

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود . .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 9:18  توسط J a v a d  | 

 خداوند می فرماید ما شش نعمت را در شش حکمت قرار دادیم ولی مردم آن را در شش نغمت جستجو می کنند:
1- علم را در گرسنگی ولی مردم آن را در سیری می جویند
2- عزت را دردل شب ولی مردم آن را در بین سلاطین جستجو می کنند
3- بلند مرتبگی را در تواضع قرار دادیم ولی مردم آن را در کبر و غرور می جویند
4- استجابت دعا را در لقمه حلال قراردادیم ولی مردم آن را در قیل وقال می جویند
5- ثروت را در قناعت ولی مردم آن را در کسب مال می جویند
6- راحتی را در بهشت قرار دادیم ولی مردم آن را در دنیا جستجو می کنند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 8:33  توسط J a v a d  | 

 دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت

با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند . وقتی خدمت کار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود دخترش گفت: او هم به آن مهمانی خواهد رفت مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی ونه خیلی زیبا . دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم کسی که بتواند در عرض شش ماه زیبا ترین گل را برای من بیاورد ملکه آینده چین می شود . دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد دختر با باغبا نان بسیاری صحبت کرد و راه گل کاری را به او آموختند اما بی نتیجه بود گلی نرویید
روز ملاقات فرا رسید دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگ ها و شکل های مختلف در گلدان های خود داشتند لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمت کار همسر آینده او خواهد بود همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپرا تور می کند : گل صداقت ... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند امکان نداشت گلی از آنها سبز شود
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:24  توسط J a v a d  | 

مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در خانه مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه‌ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگيش او همان كارهايي را انجام مي‌داد كه مرغها مي‌كردند. براي پيدا كردن كرمها و حشرات، زمين را مي‌كند قد قد مي‌كرد و گاهي هم با دست و پا زدن بسيار، كمي‌در هوا پرواز مي‌كرد. سالها گذشت و عقاب پير شد.
روزي پرنده با عظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد. او با شكوه تمام، با يك حركت ناچيز بالهاي طلاييش، بر خلاف جريان شديد باد پرواز مي‌كرد. عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد: اين كيست؟ همسايه اش پاسخ داد: اين عقاب است- سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم.

عقاب مثل مرغ زندگي مي‌كرد و مثل مرغ مرد. زيرا فكر مي‌كرد مرغ است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 8:26  توسط J a v a d  | 

 1-     تا حد امکان مفاد تصمیم گیری خود را تعریف کنید:

·        آیا تصمیم خودتان است؟

·        چرا برای شما مهم است؟      

·        چه کسی در این تصمیم گیری ذینفع است؟

 

2-     هر راهکاری که به ذهن می رسد را بنویسید

3-     فکر کنید که از کجا می توانید اطلاعات  مفید بیشتری کسب کنید:

·        دوستان ، همکاران، خانواده، سازمان های حرفه ای،خدمات آن لاین، روزنامه ها ، مجلات و...

4-     انتخاب های خود را بررسی کنید

·        از منابع اطلاعاتی مشابه برای کسب ایده های خاص استفاده کنید

·        برای هر انتخاب یک معیار مشخص کنید

·        هرچه اطلاعات بیشتری بدست آورید ذهنتان برای تصمیم گیری فعال تر می شود.

5-     آنهایی را که با معیار های شما سازگاری ندارند را حذف کنید.ببنید کدام یک برای شما کارایی بیشتری دارد

6-     نتایج را به تصویر بکشید

·        بدین صورت نقایص شما مشخص می گردد.

7-     یک بررسی واقعی انجام دهید

·        کدام یک به واقعیت نزدیک تر است؟

·        بقیه را حذف کنید.

8-     کدام گزینه با شما سازگاری دارد؟

·        اگر نسبت به تصمیمی که گرفته اید خشنود هستید اما احساس می کنید با اهدافتان سازگاری ندارد تصمیم صحیحی نگرفته اید.

9-     شروع کنید

·        آن تصمیم را عملی سازید.

10- اجرا کنید

 

 

منبع:خلاصه شده از مقالات سایت آفتاب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:43  توسط J a v a d  | 

سوالاتی که می تواند در هدف گذاری به ما کمک کند:

آن چیست که مرا واقعاً خوشحال می کند؟

اگر هیچ نیاز مالی نداشتم  وقتم را چطور می گذراندم؟

کجا زندگی می کردم؟

چه کاره می شدم؟

 

هدف بدون انگیزه بی معنی است!

 

منفعت هدف گذاری:

1- تمرکز

2- انگیزه

3- موفقیت

4- اعتماد به نفس

5- رشد

 

 ویژگی های هدف گذاری:

1- دقت و صراحت (باید جزئیات هدف واضح و روشن باشد)

2- قابلیت اندازه گیری (نیاز به اعدادی داریم که با هم مقایسه کنیم)

3- قابلیت دسترسی

4- واقعی بودن

5- محدوده زمانی

 

 

 منبع:

خلاصه شده از مقالات روزنامه شرق

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 9:37  توسط J a v a d  | 

 

1-     مشخص کنید دقیقاً چه می خواهید.

2-     هدف های خود را روی کاغذ بیاورید.

3-     برای هدف های خود مهلت تعیین کنید.

4-     از تمام کارهایی که فکر می کنید باید برای رسیدن به هدفتان انجام بدهید فهرست تهیه نمایید.

5-     فهرست را به یک برنامه تبدیل کنید. البته به ترتیب اولویت

6-     فوراً کاری را بر اساس برنامه شروع کنید.

7-     تصمیم بگیرید که هر روز برای آنکه قدمی به سوی هدف اصلی بردارید کاری انجام دهید.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:10  توسط J a v a d  | 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي‌كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه‌ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چقدر عميق است، به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست، شما به زودي خواهيد مرد. دو قورباغه اين حرفها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه‌هاي ديگر، مدام مي‌گفتند كه دست از تلاش بردارند، چون نمي‌توانند از گودال خارج شوند و خيلي زود خواهند مرد. بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته‌هاي ديگر قورباغه‌ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه ديگر با تمام توان براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي‌كرد. هر چه بقيه قورباغه‌ها فرياد مي‌زدند كه تلاش بيشتر فايده اي ندارد، او مصمم تر مي‌شد. تا اين كه بالاخره از گودال خارج شد. وقتي بيرون آمد بقيه قورباغه‌ها از او پرسيدند: مگر تو حرف‌هاي ما را نمي‌شنيدي؟ معلوم شد كه قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر مي‌كرده كه ديگران او را تشويق مي‌كنند.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 9:0  توسط J a v a d  | 

- کسب اطلاعات اولیه
                                   1-باید ساده باشد
                                   2-شیوه خوب ارائه کردن
                                   3- کم حجم بودن
                                   4-به کاربردهای عملی مطالب  فکر کردن

- یادگیری تدریجی( عدم فراگیری حجم زیاد مطب در مدت زمان کوتاه)
- دانستن قانون(ابتدا باید روش مطالعه را فرا بگیرید)
- زبان گردانی(بیان مطالب دشوار کتاب به زبان ساده و خوشایند خودتان)
- توجه به لذت نهایی ، نه دشواری مسیر
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 11:31  توسط J a v a d  | 

  • مهارتهای حل مسئله

-         تشخیص مشکلات علل و ارزیابی دقیق

-         درخواست کمک

-         مصالحه (برای  حل تعارض)

-         آشنایی با مراکزی برای حل مشکلات

-         تشخیص راه حل های مشترک برای جامعه

  • مهارت های تفکر خلاق

-         تفکر مثبت

-         یادگیری فعال(جستجوی اطلاعات جدید)

-         ابزار خود

-         تشخیص حق انتخاب های دیگر(برای تصمیم گیری)

-         تشخیص راه حل های جدید برای مشکلات

  • مهارت های مقابله با هیجانات

-         شناخت  هیجان های خود و دیگران

-         ارتباط هیجان ها با احساسات ، تفکر و رفتار

-         مقابله بار ناکامی ، خشم ، بی حوصلگی ، ترس و اضطراب

-         مقابله با هیجان های شدید دیگران

  • مهارت های تصمیم گیری

-         تصمیم گیری فعالانه بر مبنای آگاهی از حقایق کارهایی که می توان انجام داد که انتخاب را تحت تاثیر قرار دهد.

-         تصمیم گیری بر مبنای ارزیابی دقیق موقعیت ها

-         تعیین اهداف واقع بینانه

-         برنامه ریزی و پذیرش مسئولیت  اعمال خود

-         آمادگی برای تغییردادن تصمیم ها برای انطباق با موقعیت های جدید

  • مهارتهای تفکر انتقادی

-         ادارک تاثیرات اجتماعی و فرهنگی بر ارزشها ، نگرش ها و رفتار

-         واقف شدن به این مساله که دیگران همیشه درست نمی گویند

-         آگاهی از نقش یک شهروند مسئول

  • مهارتهای مقابله با استرس

-         مقابله با موقعیت هایی که قابل تغییر نیستند

-         استراتژی های مقابله ای برای موقعیت های دشوار( فقدان، طرد ، انتقاد)

-         مقابله با مشکلات بدون توسل به سوء مصرف مواد

-         آرام ماندن در شرایط فشار

-         تنظیم وقت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 9:5  توسط J a v a d  | 

  • خود آگاهی

-         آگاهی از نقاط قوت

-         آگاهی از نقاط ضعف

-         تصویر خود واقع بینانه

-         آگاهی از حقوق  و مسئولیت ها

-         توضیح ارزشها

-         انگیزش برای شناخت

  • مهارتهای ارتباطی

-         ارتباط کلامی و غیر کلامی موثر

-         ابراز وجود

-         مذاکره

-         امتناع

-         غلبه بر خجالت

-         گوش دادن

  • همدلی

-         علاقه داشتن به دیگران

-         تحمل افراد مختلف

-         رفتار بین فردی همراه با پرخاشگری کمتر

-         دوست داشتنی تر شدن(دوستیابی)

-         احترام قائل شدن برای دیگران

  • مهارت های بین فردی

-         همکاری و مشارکت

-         اعتماد به گروه

-         تشخیص مرزهای بین فردی مناسب

-         دوستیابی

-         شروع و خاتمه ارتباطات

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 10:22  توسط J a v a d  | 

در تقسیم شیوه های تصمیم گیری از یک دیدگاه آن را به سه شیوه گزینه ای ، ارزشی و شهودی تقسیم می کنند

شیوه گزینه ای :
در شیوه گزینه ای  با تقسیم مراحل گوناگون تصمیم گیری به سطوح گوناگون ،سعی می شود تا با رعایت یک قاعده یا فلوچارت مشخص در زمان روبرویی با مشکلات در مورد راه حلهای گوناگون تصمیم گیری شود. مراحل الگوی تصمیم گیری گزینه ای  عبارتند از:
1. تعريف مسئله و تعيين فرصتها و مشخص کردن موضوع یا چالش ( مرحله بازشناسی مسئله )
2. تعيين اهداف تصميم گيري و جمع آوری اطلاعات
3. تعريف گزینه های تصميم گيري( مرحله ارایه راه حل های پيش رو )
4. انتخاب راه حل مناسب و بررسی عواقب هر انتخاب
5. انتخاب روش های اجراي تصميم و اجرای تصمیم گیری
6. بازنگري و ارزیابی نتایج و ارزشیابی مجدد

شیوه تصمیم گیری ارزشی :
شیوه تصمیم گیری ارزشی بر اساس مدل های ریاضی انجام می شود و از سنجش مقیاس گزینه ها بر اساس وزن دهی گزینه ها برای انتخاب بهینه استفاه می شود.

شیوه تصمیم گیری شهودی:
در شیوه تصمیم گیری شهودی فرد بیش از آنکه به الگوی علمی و از پیش مشخص اتکا کند بر احساس و درک و برداشت خود از محیط اطراف و همچنین تجربه های قبلی استناد کرده و به اتخاذ تصمیم می پردازد.
اینکه کدامیک از شیوه های ذکر شده بهتر است و نتایج قابل قبول تری دارد نکته ای است که تا به حال اظهار نظر واضح و روشنی در مورد آن یا تحقیق و پژوهش معتبری ارائه نشده است، به گونه ای که حتی برخی از کارشناسان انتخاب هر یک از الگو های زیر را اقتضایی دانسته و بسته به شرایط گوناگون و یا حتی تواما توصیه می کنند. به نظر می رسد شیوه تصمیم گیری غالب در هر جامعه به شدت تحت تاثیر رفتار ها عادتها و حتی انتظارات موجود در آن جامعه می باشد. بدین ترتیب که در جوامعی که جنبه عقلانی امور و دید انتزاعی نسبت به مسائل در سطح بالایی قرار دارد افراد سعی در اتخاذ تصمیم با استفاده از الگوهای عقلانی و گزینه ای  می کنند. از سوی دیگر در جوامعی که امور بیشتر بر مبنای احساس و درک شهودی استوار است تصمیمات بیشتر بر مدار احساسات و تجربه و حتی گاها برخاسته از موارد مشابه و تجربیات قبلی، گرفته می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 9:52  توسط J a v a d  | 

هنری فورد سه مدیر منطقه ای را به شام دعوت کرد، یکی از آن ها را خیلی زود به عنوان مدیر ملی و اصلی انتخاب کرد.

بعداً وقتی آن مرد از فورد سوال کرد که چرا او را انتخاب کرده است ، فورد جواب داد:شما همگی در امر فروش موفق هستید ، ولی تو تنها کسی بودی که پیش از آن که روی غذا نمک بپاشی ، غذا را چشیدی .من مدیری را دوست دارم که پیش از تصمیم گیریش اطلاعات لازم را گرد آوری کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 19:17  توسط J a v a d  | 

 پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست و گفت شرمنده ام تورا فراموش کرده بودم ولی تو هنوز من را به یاد داری.
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:44  توسط J a v a d  | 

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده
است .
استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .
استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .
در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 9:15  توسط J a v a d  | 

 بنیانگذار و رئیس هیئت مدیره شركت اپل قدرتمندترین مرد جهان در عرصه فعالیت‌های اقتصادی شناخته شد.
نشریه اقتصادی فروچون در آخرین گزارش خود قدرتمندترین مردان جهان را در عرصه اقتصاد معرفی كرد
در این گزارش استیو جابز بنیانگذار و رئیس هیئت مدیره شركت اپل به عنوان قدرتمندترین مرد جهان در عرصه فعالیت‌های اقتصادی شناخته شده است
جابز متولد سال ۱۹۵۵ در ایالت كالیفرنیا و موسس شركت رایانه‌ای اپل است كه در سن ۳۰ سالگی به جمع میلیونرهای جهان پیوست.
شركت اپل در سال ۱۹۷۶ به عنوان یك شركت تولید كننده رایانه پا به عرصه وجود گذاشت. اولین محصول این شركت با نام اپل یك با قیمت ۶۶۶ دلار روانه بازار شد. از محل فروش این محصول ۷۷۴ هزار دلار سود عاید جابز و همكارانش شد.
پس از آن مدل‌های جدید رایانه های تولیدی شركت اپل روانه بازار شد.
در دهه ۱۹۹۰ این شركت وارد عرصه برنامه‌ریزی شد و در رقابت با شركت ماكروسافت نرم‌افزارهای جدیدی را تولید كرد.
تولید پرینترهای لیزری نیز برای اولین بار در شركت اپل آغاز شد.
هم‌اكنون این شركت در زمینه ساخت را یانه و تجهیزات آن و تلفن‌های همراه و تولید نرم افزار فعالیت دارد.
دومین مرد قدرتمند جهان در عرصه فعالیت تجاری یك صهیونیست به نام رابرت مورداخ صاحب یك شبكه عظیم رسانه‌ای در سطح جهان است.
«شركت خبری» مورداخ یك غول رسانه‌ای است كه در سرتاسر جهان گسترش پیدا كرده است. فعالیت‌های این شركت طیف وسیعی از رسانه‌ها از جمله تلویزیون رادیو، روزنامه و مجلات و سایت‌های اینترنتی را در بر می‌گیرد.
مورداخ فعالیت رسانه‌ای خود را در سال ۱۹۵۳ با به ارث بردن دو روزنامه استرالیایی آغاز كرد. وی در دهه ۱۹۶۰ فعالیت‌های خود را به انگلیس،در دهه ۱۹۷۰ به امریكا و در دهه ۱۹۹۰ به سطح قاره آسیا گسترش داد.
روزنامه پرتیراژ سان در انگلیس، نیویورك پست در امریكا و شبكه خبری فاكس نیوز از جمله رسانه‌های مهمی هستند كه به این فرد تعلق دارند.
اخیرا نیز وی خبرگزاری دو جونز را در مقابل مبلغی معادل پنج میلیارد دلار خریداری كرده است.
وی در حال حاضر ۷۶ سال دارد.
لیود بلنكفین سومین مرد قدرتمند جهان در عرضه اقتصاد است. وی ریاست بانك آمریكایی گلمد ساچسن را بر عهده دارد.
گلدمن ساچس یكی از بانك‌های موفق در امریكا محسوب می شود كه ارزش سهام آن در مقایسه با سال قبل تا دو برابر افزایش یافته است.
اریك اسمیت و سرگئی برین كه هر دو ۳۴ سال سن دارند و بنیانگذار شركت اینترنتی گوگل هستند نیز در رده چهارم قرار گرفته اند.
وارن بوفت رئیس شركت بركشایر هاشوی كه در زمینه املاك و مستغلات فعالیت دارد، ركس تیلر رئیس شركت نفتی اكسول موبیل، بیل گیتس بنیانگذار و رئیس شركت ماكروسافت، جف ایملت رئیس شركت صنعتی جی‌ئی، كاستویاكی واتانابه رئیس شركت خودروسازی تویوتا و آجی لاملی رئیس شركت تولید كننده لوازم آرایشی و بهداشتی پراكتر گامبل به ترتیب رتبه‌های پنجم تا دهم را از این نظر به خود اختصاص داده‌اند.
براساس این گزارش در میان ده مرد قدرتمند جهان در عرصه اقتصاد تنها یك نفر (رئیس شركت تویوتا) غیر آمریكایی است.
 
منبع:خبرگزاری فارس
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 9:15  توسط J a v a d  | 

دختري از سختيهاي زندگي به پدرش گله مي كرد . از مبارزه خسته بود،نمي دانست چه كند،بلافاصله بعد از اينكه يك مشكل را حل شده مي ديد مشكل ديگري سرراهش آشكارمي شد و قصد داشت خود را تسليم زندگي كند.پدركه آشپز ماهري بود اورا به آشپزخانه برد.سه قابلمه را پرازآب كردو آنها راجوشاند.سپس دراولي تعدادي هويج ، در دومي تعدادي تخم مرغ و درديگري مقداري قهوه قرارداد وبدون اينكه حرفي بزند چنددقيقه منتظر ماند . دختر هم متعجب و بي صبرانه منتظر بود .تقريبا پس از 20 دقيقه ، پدر اجاق گاز را خاموش كرد ، هويجها و تخم مرغها را دركاسه گذاشت و قهوه را در فنجاني ريخت.سپس رو به دختر كرد و پرسيد:عزيزم چه مي بيني؟ دختر هم در پاسخ گفت : هويج ، تخم مرغ و قهوه . پدر از دختر خواست هر كدام از آنها را لمس كند. هويجها نرم و لطيف بودندو تخم مرغها پس ازشكستن و پوست كندن،سخت شده بودند.درآخر پدر از او خواست كه قهوه را ببويد. دختر دليل اين كاررا سؤال كرد و پاسخ شنيد : دخترم هر كدام از آنها در شرايط ناگوار يكساني در آب جوش قرار گرفتند ولي ازخود رفتارهاي متفاوتي بروزدادند.هويجهاي سخت و محكم،نرم و ضعيف شدند. پوسته هاي نازك و مايع درون تخم مرغها سخت شدند ولي دانه هاي قهوه توانستند ماهيت آب را تغيير دهند.
سپس پدر از دخترش پرسيد :حالا تو دخترم وقتي در زندگي با مشكلي روبرو مي شوي مثل كداميك رفتار مي كني؟ هويج ، تخم مرغ يا قهوه؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 8:34  توسط J a v a d  | 

 پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي كنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند
پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟
سالك گفت : نه
پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟
سالك گفت : ندانم
پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم
سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي
سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم
پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد
سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟
پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند
پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري
سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم

 پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي
سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند
پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد
سالك روزي دگر بماند
پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت
سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم
سالك گفت : بر شنيدن بي تابم
پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم
پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد
پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود
سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي
سالك گفت : آري
پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟
پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است
سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي
سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود
پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟
سالك گفت : همان كنم مه تو گويي
سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت
مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس
سالك گفت : چرا ؟
مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند
سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گريي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد
پير مرد گفت : چه ديدي ؟
سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت
پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:9  توسط J a v a d  | 

اين داستان درباره پسر بچه لاغر اندمي ‌است كه عاشق فوتبال بود. در تمام تمرين‌ها سنگ تمام مي‌گذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچه‌هاي تيم بود تلاش‌هايش به جايي نمي‌رسيد.
در تمام بازي‌ها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما اصلا پيش نمي‌آمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي‌كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گر چه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي‌پرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق مي‌كرد كه به تمرين‌هايش ادامه دهد. گر چه به او مي‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را انجام دهد. اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرين‌ها تلاشش را تا حداكثر مي‌كرد به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرين‌ها شركت مي‌كرد اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق مي‌كرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجوددر تمرين‌ها شركت مي‌كرد و علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه مي‌داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تممي‌تمرين‌ها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد. در يكي از روزهاي آخر مسابقه‌هاي فصلي فوتبال زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي‌رفت مربي با يك تلگرام پيش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالي كه سعي مي‌كرد آرام باشد زير لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟ مربي دستش را با مهرباني اوي شانه‌هاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين هفته استراحت كن. حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي.
روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرمي‌وارد رختكن شد و وسايلش را كناري گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت: لطفا اجازه بدهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز را. مربي وانمود كرد كه حرف‌هاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار مي‌كرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد مي‌تواني بازي كني. مربي و بازيكنان و تماشاچيان نمي‌توانستند آنچه را كه مي‌ديدند باور كنند. اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود.
تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي‌توانست او را متوقف سازد. او مي‌دويد پاس مي‌داد و به خوبي دفاع مي‌كرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد. بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد كه پسر جوان كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: پسرم من نمي‌توانم باور كنم. تو فوق العاده بودي. بگو ببينم چه طور توتنستي به اين خوبي بازي كني؟ پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: مي‌دانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا مي‌دانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگي برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه‌ها شركت مي‌كرد. اما امروز اولين روزي بود كه او مي‌توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي‌خواستم به او نشان دهم كه مي‌توانم خوب بازي كنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:11  توسط J a v a d  | 

هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع میکند یک غزال شروع به دویدن میکند و میداند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع میکند یک شیر شروع به دویدن میکند و میداند که باید سریع ترازآن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد مهم نیست غزال هستی یا شیر! با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:25  توسط J a v a d  | 

 موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست.
مرد مزرعه‌دار تازه از شهر رسيده بود و بسته‌اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب‌هايش را ليسيد و با خود گفت: " كاش يك غذاي حسابي باشد ".
اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد. چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به تويله رفت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد.
او به هركسي كه مي‌رسيد، مي‌گفت: " توي مزرعه يك تله موش آورده‌اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است..."
مرغ با شنيدن اين خبر بال‌هايش را تكان داد و گفت: " آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم. تله موش هم ربطي به من نداره".
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سر داد و گفت: " آقاي موش من فقط مي‌توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي دوني كه تله موش به من ربطي نداره. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود ".
موش كه از حيوانات تويله انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت.
اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: " من كه تا حالا نديده‌ام يك گاوي توي تله موش بيفتد! "
او اين را گفت و زير لب خنده‌اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
در نيمه‌هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي‌كرده، موش نبود بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود.
همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد.
صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت. وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند.
بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت.
زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: "براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست".
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد.
بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد مي‌كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد. تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت كردند. بنابراين مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا موش به تنهايي در مزرعه مي‌گرديد و به حيوانان زبان بسته‌اي فكر مي‌كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:53  توسط J a v a d  | 

مردی در اتومبیل گرانقیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و امدی میگذشت
ناگهان از بین 2 اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه اجری به سمت او پرتاب کرد
پاره اجر به اتومبیل او برخورد کرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش
صدمه زیادی دیده است به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد و پسرک گریان با تلاش بالاخره توانست
توجه مرد را به سمت پیاده رو جایی که برادر فلجش از روی صندلی به زمین افتاده بود جلب کند
پسرک گفت:اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از ان عبور میکند برادر بزرگم از روی صندلی به زمین افتاد
و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما رو متوقف کنم ناچار شدم از پاره اجر استفاده کنم
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره اجر به سویتان
پرتاپ کنند خدا در روح ما زمزمه میکند و با قلب ما حرف میزند
زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم او مجبور میشود پاره اجر به سمت ما پرتاپ کند
این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:5  توسط J a v a d  | 

آنان   كه   طلبكار    خداييد    خداييد
بيرون ز شما نيست شماييد  شماييد

 
چيزي كه نكرديد گم از بهر چه  جوييد
واندر  طلب  گم   نشده   بهر   چراييد


اسميد  و  حروفيد  و  كلاميد  و  كتابيد
جبريل   امينيد   و   رسولان   سماييد


هم موسي و هم معجزه و هم يد بيضا
هم عيسي و رهبان و سموات علاييد


هم مهدي  و  هادي  و نهانيد و عيانيد
تاويل   شماييد   چو   تنزيل     خداييد


گه مظهر لاهوت و  گهي  مخبر  ناسوت
گاهي شده در روي و گهي عين صفاييد


در خانه نشينيد  و مگرديد  به هر  سوي
زيرا كه شما  هم  خانه  و  خانه  خداييد


ذاتيد و صفاتيد گهي عرش و گهي  فرش
در   عين   بقاييد   و    منزه    ز   فناييد


خواهید که  ببینید  رخ  اندر  رخ معشوق
زنگار   ز    آیینه    به    صیقل    بزدایید

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:41  توسط J a v a d  |