تبليغاتX
بانک اطلاعات من
For the best life
خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت و شلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند.

مرد به آرامي گفت : « مايل هستيم رييس راببينيم .» منشي با بي حوصلگي گفت :« ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهيم شد. »
منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.
اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت :« شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.»
رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.
خانم به او گفت : « ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. » رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ... ا و يکه خورده بود. با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .»
خانم به سرعت توضيح داد :« آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .» رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت : « يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.»
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟» شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد:
دانشگاه استنفورد ،
يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد !
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 7:43  توسط J a v a d  | 

جز تو ای کشته بی سر که سراپا همه جانی

کیست  کز  دادن  جانی   بخرد  جان  جهانی

 

*

*

*

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 8:18  توسط J a v a d  | 

به تیغم گر  کشد دستش نگیرم

و   گر  تیرم   زند  منت     پذیرم

 

*

*

*


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:53  توسط J a v a d  | 

الف ـ دم كرده

دم كرده بهترين و با ارزشترين روش تهيه داروهاي گياهي است، زيرا اكثراً مهمترين مواد مؤثر گياهان داروئي در اثر جوشيدن از بين مي‌روند.

عصاره دم كرده بدين ترتيب تهيه مي‌شود كه مقدار تعيين شده از گياه خرد شده را با يك فنجان آب جوش (حداكثر يك ليتر) مخلوط كرده و به هم مي‌زنند سپس روي ظرف را پوشانده و مي‌گذارند كه 30-15 دقيقه دم بكشد، سپس آنرا صاف مي‌كنند. در صورتيكه بعضي از بيماران نسبت به داروي خاصي عدم تحمل نشان دهند، شايسته است كه در دفعات اول مصرف، دارو فقط 6 تا 8 دقيقه دم كشيده شود، در اين صورت مطمئناً بخوبي قابل مصرف بوده و مؤثر مي‌باشد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 8:22  توسط J a v a d  | 

نجار پيري بود كه مي‌خواست باز نشسته شود. او به كار فرمايش گفت كه مي‌خواهد ساختن خانه را رها كند و از زندگي بي دغدغه در كنار همسر و خانواده‌اش لذت ببرد. كار فرما از اينكه ديد كارگر خوبش مي‌خواهد كار را ترك كند ناراحت شد. او از نجار پير خواست كه به عنوان آخرين كار تنها يك خانه ديگر بسازد. نجار پير قبول كرد اما كاملا مشخص بود كه دلش به اين كار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه از مصالح بسيار نا مرغوبي استفاده كرد و با بي حوصله‌گي به ساختن خانه ادامه داد.وقتي كار به پايان رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت: اين خانه متعلق به توست. اين هديه اي است از طرف من براي تو. نجار يكه خورد. مايه تاسف بود. اگر مي‌دانست كه خانه اي براي خودش مي‌سازد، حتما كارش را به گونه اي ديگر انجام مي‌داد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 9:22  توسط J a v a d  | 

گیاهان دارویی

انسان از ابتدای خلقت در جستجوی راهی بوده که خود را از گزند درد و رنج بیماری برهاند. از همین رو، گیاهان و موادی که به صورت اتفاقی یا در اثر تجربه و آزمایش از منابع گوناگون تهیه می شد، یکی از مهمترین دستاوردهای انسان برای درمان بیماریها بوده است.

*

*

*

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 12:17  توسط J a v a d  | 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.                                                                  

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .                                             

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود                             
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.                                                                                                 
                                                                                           
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 9:20  توسط J a v a d  | 

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخوانی
اگر به ............

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 9:28  توسط J a v a d  | 

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد! استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود . استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان ، با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد ! سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود . وقتي مسابقات به پايان رسيد ، در راه بازگشت به منزل ، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد. استاد گفت : " دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود. و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي ! ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني.

راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ،

بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است

منبع:یکی از دوستان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 10:0  توسط J a v a d  | 

دو فرشته مسافر براي گذراندن شب در خانه يك خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نا مناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلكه زير زمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند. فرشته پير در ديوار زير زمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد. وقتي كه فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين كاري كرده، او پاسخ داد: همه امور بدان گونه كه مي‌نمايند نيستند. شب بعد اين دو فرشته به منزل يك خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 9:36  توسط J a v a d  | 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 11:22  توسط J a v a d  | 

 حقيقتي کوچک براي آناني که مي خواهند زندگي خود را 100% بسازند!!!
اگر

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر باشد با

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

(تلاش سخت) Hard work

H+A+R+D+W+O+ R+K

8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%

*

*

*
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 11:26  توسط J a v a d  | 

این هم یک شیوه نگرش به زندگی

خدا را شکر که تمام شب صدای خُرخُر شوهرم را می شنوم این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.
I am thankful for the husband who snoser all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me
خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است. این یعنی او در خانه است ودر خیابانها پرسه نمی زند.
I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street

*

*

*


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 10:2  توسط J a v a d  | 

از خدا پرسيدم: 

خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز،

 شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگربداني که چطور زندگي کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 17:5  توسط J a v a d  | 

1. براي دستيابي به آرامش بيشتر، ميوه و سبزي خام بخوريد. ماست ، شير، تخم مرغ ، دانه هاي خوراكي، حبوبات ، فندق و بادام نيز مصرف كنيد.
2. بيشترين تنش از سر آغاز مي شود نه از تن. پس درانديشه هاي خويش سخت گير مباش.
3. بوي خوش موجب افزايش سروتونين در مغز و پديد آورنده آرامش است.
4.   .....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:29  توسط J a v a d  | 

روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتري ميكرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟

ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من ميتوانم كت آن مرد را از تنش در بياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد و وزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد. باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام رو به خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختي بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمي تواني.

خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن، پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد. مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبري نيست، احساس آرامش و امنيت كرد. با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود. به آرامي كت را از تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد.

باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قويتر است.

باز هم عشق (بی منت) برتر است.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 8:56  توسط J a v a d  | 

روزي خداوند به موسي گفت: برو پست ترين مخلوق منو پيدا و به من معرفي كن. موسي براه افتاد، مدت زيادي جستجو كرد ولي نتونست كسي رو پيدا كنه تا اينكه به يك پيرمرد لاغر، نحيف و بيمار برخورد. پيش خودش گفت احتمالا اين خودشه، ولي كمي بيشتر فكر كرد و گفت شايد اين مرد كارهايي انجام داده باشه كه نزد خدا محبوب باشه، اين بود كه دوباره به جستجو مشغول شد. ديگه داشت تاريك مي شد، به خرابه اي رسيد. در اونجا چشمش به سگي افتاد كه بسيار ضعيف بود و مقداري از موهاي بدنش هم ريخته بود، خلاصه از هر جهت اوضاع نابساماني داشت. موسي به خودش گفت كه اين سگ بايد هموني باشه كه دنبالش بودم، رفت جلو و اونو گرفت كه ببره كه لحظه اي درنگ كرد! به خودش گفت اگر اين سگ هم پيش خدا جايگاهي داشته باشه چي؟ اگر پست ترين نباشه چي؟ اين بود كه اونو رها كرد و رفت. به خدمت خدا رسيد و گفت خدايا من كسي رو پيدا نكردم كه پست باشه. خداوند گفت پس اون سگ چطور؟ موسي قضيه رو بيان كرد. خداوند گفت: مي دوني اگر اون سگ رو مي آوردي از مقامت خلعت مي كردم. من هيچگاه از مخلوقاتم نا اميد نمي شم و روي اونها تا هنوز زنده هستند قضاوت نمي كنم.

بدا به حال ما كه دم به دم در حال قضاوت يكديگر هستيم و از حال خودمون غافل.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 9:38  توسط J a v a d  | 

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري.
هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد.
قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت.
و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن.
خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خداقطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد.
اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت.
آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد.
و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:3  توسط J a v a d  | 

كودك با پاهاي برهنه روي برفها به اشیای داخل ويترين نگاه مي كرد

زنی که از آنجا گذر می کرد متوجه او شد

زن مهربان او را داخل فروشگاه برد

کودک لباس و كفش ای را که دوست داشت برداشت

زن بعد از تسویه با صندوق و لبخند زنان گفت:

عزیزم مواظب خودت باش

كودك پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟

زن لبخندی زد و گفت: عزیزم من يكي از بنده هاي اویم

كودك گفت: مي دونستم حتما" با او نسبت دارين    

 

 ناشناس

 

منبع:http://sedayeashena1.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 20:11  توسط J a v a d  | 

راهبردهای عملی برای افزایش قدرت تصمیم گیری:

1-     اعتماد به نفس داشته باشید . برای این کار پیروزی های قبلی خود را همواره مد نظر داشته بالشید.

2-  علائم و ناراحتیهای خود را که در قدرت تصمیم گیری شما دخالت می کنند، بشناسید و تلاش کنید آنها را رفع کنید.

3-     تغذیه مناسب داشته باشد. تغذیه مناسب با افزایش قوای ذهنی قدرت شما را بالا خواهد برد.

4-  معلومات خود را افزایش بدهید. افزایش معلومات هم در مسائلی که در حال حاضر باید برایشان تصمیم گیری کنید ،لازم است وهم در افزایش معلومات به صورت کلی و روزانه در موارد مختلف مد نظر است.

5-     در حین تصمیم گیری ،تلاش کنید موضوع را از جنبه های مختلف بشناسید و به ابعاد مختلف آن پی ببرید.

6-     از افراد آشنا به موضوع حتما کمک بگیرید.

7-  از یک نظم منطقی برای تصمیم گیری استفاده کنید. به عنوان نمونه می توانید مراحل مختلف تصمیمتان را بررسی کنید ،دلایل مخالف و موافقت خود را بر هر مرحله یادداشت کنید. به این ترتیب و با اولویت بندی و امتیاز دادن به زمینه هایی که با آنها موافق هستید ، تصمیمی را اتخاذ کنید که کمترین شکست و بیشترین احتمال پیروزی را به همراه دارد.

8-     همواره به یاد داشته باشید که در اکثر انتخاب کامل و بدون عیب و ونقصی

 وجود ندارد و هر انتخاب ما متضمن از دست دادن امتیازاتی است که دیگر انتخابها می توانستند داشته باشند. به عبارتی تصمیم گیری بر اساس بیشترین امتیاز و کمترین احتمال شکست انجام می شود.   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 9:7  توسط J a v a d  | 

میخی گم شد
به خاطر این میخ ، نعل اسبی افتاد
به خاطر این نعل اسب ، اسبی راهوار از رفتن باز ماند
به خاطر این اسب ، سرداری به جنگ نرسید
به خاطر این سردار ، جنگ مغلوبه شد
به خاطر این جنگ ، کشوری از دست رفت
و همه اینها به خاطر یک میخ بود

فرانکلین

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:0  توسط J a v a d  | 

داستان درباره یک کوهنورد است که می‌خواست از بلندترین کوه‌ها بالا برود.
او پس از سال‌ها آماده‌سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد
 ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می‌خواست،
 تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب بلندی‌های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی‌دید. همه چیز سیاه بود. و ابر روی ماه و ستاره‌ها را پوشانده بود.
همانطور که از کوه بالا می‌رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد،
و در حالی که به سرعت سقوط می‌کرد، از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه‌های سیاهی را در مقابل چشمانش می‌دید.
و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می‌گرفت.
همچنان سقوط می‌کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه  رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.
اکنون فکر می‌کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.
بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.
و در این لحظه  سکون برایش چاره‌ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:

«خدایا کمکم کن»
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می‌شد، جواب داد:
«از من چه می خواهی؟»

 
ای خدا نجاتم بده!
-  واقعاً باور داری که من می‌توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن!

... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد
گروه نجات می‌گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.
بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست‌هایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!

 

و شما؟
چه قدر به طنابتان وابسته‌اید؟
آیا حاضرید آن را رها کنید؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.
هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده.
یا تنها گذاشته است.
هرگز فکر نکیند که او مراقب شما نیست.
به یاد داشته باشید که او همواره شما را
 با دست راست خود نگه داشته است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 9:14  توسط J a v a d  | 

آشنایی با روال منطقی تصمیم گیری

تصمیم گیری همچون حل یک مسئله از مراحل منظمی تبعیت می کند. آشنایی فرد با روند تصمیم گیری منطقی احتمال موفقیت او را در تصمیم گیری افزایش خواهد داد . فرد با آگاهی از این که روال تصمیم گیری او درست است، با قدرت و اعتماد بیشتری عمل خواهد کردو خواهد توانست تمام جوانب قضیه را مورد بررسی و کنکاش قرار دهد. روال منطقی تصمیم گیری هرچند از فردی به فرد دیگر می تواند متفاوت باشد، اما از این اصول کلی تبعیت می کند.که فرد را به نتیجه گیری و اتخاذ تصمیم مناسب رهنمون می شود.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 10:43  توسط J a v a d  | 

 روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند.

حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود،
به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد.
روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد.
رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد.
تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند.
روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد.
هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد.
پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است.
پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد.
رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟"
هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟
من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم !
تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!!!"

راستي!

شما چطور؟

تا كنون فكر كرده ايد كه:

آخرین باری که تبر زندگي تان؛
انديشه تان؛
و آرزوهايتان؛
را تیز کرده اید کی بود؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 9:26  توسط J a v a d  | 

اضطراب و قدرت تصمیم گیری:

اضطراب بر روی بسیاری از فرایندهای ذهنی انسان تأثیر مخرب دارد. شاید معروفترین تأثیر اضطراب ،روی حافظه باشد . زمانی دانشجو احساس می کند در پاسخ به سوالاتی که آشنایی کاملی با آن دارد، حافظه اش از کار می افتد و احساس می کند هیچ مطلبی به ذهنش نمی رسد. همین اتفاق در فرایند تصمیم گیری اتفاق می افتد.

اولا اضطراب مانع از آن می شود که فرد بتواند از اندوخته های ذهنی خود ، از تجارب و اطلاعات خود در فرایند تصمیم گیری استفاده کند، چون هیچ مطلب و تجربه ای که برای او یاری کننده باشد ، به ذهنش نمی رسد و آنچه به ذهنش می رسد، بسیار دست و پا شکسته و فاقد سودمندی لازم است. از سوی دیگر اضطراب نگرانی فرد را از احتمال شکست افزایش  می دهد، قدرت ریسک پذیری او را کاهش می دهد و اجازه نمی دهد که فرد در کمال آرامش تمام جوانب را مورد بررسی قرار دهد. از این رو فرد مضطرب یا خیلی عجولانه تصمیم  می گیرد و یا به قدرت تصمیم گیری را طولانی می کندتا فرصتهای طلایی را از دست بدهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 9:55  توسط J a v a d  | 

افسردگی و قدرت تصمیم گیری:

در میان تمام علائمی که افسردگی دارد ، ناتوانی در تصمیم گیری از علائم اساسی است . فرد افسرده حتی برای مسائل جزئی روزمره ، فاقد قدرت تصمیم گیری است. بی حوصلگی و خلق پائین او ، قدرت تصمیم گیری او را تحت الشعاع قرار می دهدو این مسئله زمانی شدت پیدا می کند که ناامیدی در فرایند تصمیم گیری او دخالت می کند. فرد افسرده امیدواری کمتری به آینده دارد. بنابراین با بدبینی با مسائل برخورد می کند و توجه بیش از حد به ابعاد منفی مسائل او را از تصمیم گیری مناسب محروم می سازد. او از هر کاری که نیاز به صرف انرژی دارد ، چه کم و چه زیاد ، دوری می کند.تصمیم گیری فرایندی است که به انرژی فکری زیادی نیازمند است.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 8:49  توسط J a v a d  | 

يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد.
سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.
آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.
آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.
هيچ اتفاقی نيفتاد!
در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.
چيزی که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن، راهی بود که خدا برای ترشح مايعاتی از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.گاهی اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگی نياز داريم.
اگر خدا اجازه می داد که بدون هيچ مشکلی زندگی کنيم فلج مي شديم، به اندازه کافی قوی نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم.


من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.
من دانايی خواستم و خدا به من مسايلی داد تا حل کنم.
من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهيچه داد تا کار کنم.
من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.
من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نيازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايی برای محبت داد.
« من به هر چه که خواستم نرسيدم ...اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم»
بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که ميتوانی بر تمام آنها غلبه کنی..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 10:3  توسط J a v a d  | 

اعتماد به نفس و قدرت تصمیم گیری:

افرادی که دارای اعتماد به نفس بالایی هستند ، از قدرت تصمیم گیری بالاتری برخوردار هستندو در شرایط بحرانی قادر به تصمیم گیری های مناسب می باشند. در حالی که افراد دارای اعتماد به نفس پائین ، اغلب در تصمیم گیریهای خود دچار مشکل هستند. آنها شاید برای امور  خیلی جزئی ، زمان خیلی زیادی صرف کنند تا تصمیم گیری لازم را انجام دهند و برخی از آنها حتی از شرایطی که آنها را ناگزیر از تصمیم گیری می کند ، فرار می کنند. به همین علت است که این افراد ریسک پذیری کمتری از خود نشان می دهند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 15:34  توسط J a v a d  | 

عوامل موثر در قدرت تصمیم گیری

 نوع مشکل

در مورد سهولت تصمیم گیری ، نوع مشکل نقش اساسی دارد . مشکلات کوچکتر معمولا خیلی راحتتر حل می شوند،چون تصمیم گیری در مورد آنها خیلی راحتتر صورت می گیرد . اما مشکلات پیچیده تر به لحاظ نیازی که به اطلاعات تخصصی تر دارند و اغلب چند جنبه مختلف زندگی فرد را شامل می شوند ، با روند کند تصمیم گیری مواجه هستند. علاوه بر این مشکلاتی نیز وجود دارند که زمان در تصمیم گیری برای آنها بسیار اهمیت دارد، بطوری که در یک زمان کوتاه ، باید تصمیم گیری مهمی را انجام دهد. در مورد این نوع موارد توجه به قدرت تصمیم گیری و بالا بردن توان آن حائز اهمیت است .

 آشنایی فرد با موضوع مورد تصمیم گیری

هر چه فرد اطلاعات و آگاهیهای بیشتری در زمینه موضوع مورد تصمیم گیری داشته باشد، قدرت تصمی گیری فرد بالاتر خواهد بود. آنچه که در اکثر موارد فرد را با شکست در تصمیم گیری اشتباه مواجه می سازد، نداشتن اطلاعات و تخصص کافی می باشد. به عنوان مثال مسئله تصمیم گیری در مورد انتخاب رشته تحصیلی نمونه ای از مواردی است که نیاز به داشتن اطلاعات از شرایط رشته ها دارد. اگر فرد شناخت کاملی از زمینه ای که رشته تحصیلی مورد نظر به آن می پردازد، نداشته باشد، به احتمال قوی انتخاب درستی که با زمینه علائق و استعدادهای او همخوانی داشته باشد، نخواهد داشت.

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 12:44  توسط J a v a d  |