تبليغاتX
بانک اطلاعات من
For the best life

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم 

گفتی: فانی قریب

 .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

 

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم

گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

 .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم

 .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

 

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی

گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه

 .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

 

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟ 

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

 .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم 

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

 .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

 

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

 .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟ 

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

 .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

 .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك 

گفتی: الیس الله بكاف عبده

 .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟ 

گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.


با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ..


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 19:47  توسط J a v a d  | 

آن شب قدری که گويند اهل خلوت امشب است // يارب اين تاثير دولت از کدامين کوکبست
تابگيسيوی تو دست ناسزايان کم رسد // هر دلی از حلقه يی در ذکر يارب ياربست
کشتهء چاه زنخدان توام کز هرطرف // صدهزارش گردن جان زير طوق غبغبست
شهسوار من که مه آينه دار روی اوست // تاج خورشيد بلندش خاک نعل مرکبست
تاب خوی بر عارضش بين کافتاب گرم رو // در هوای آن عرق تا هست هرروزش تبست
من نخواهم کرد ترک لعل يا رد جام می // زاهدان معذور داريدم که اينم مذهبست
اندر آن موکب که بر پشت صبا بندند زين // با سليمان چون برانم که مورم مرکبست
آب حيوانش ز منقار بلاغت می چکد // زاغ کلک من بناميزد چه عالی مشربست
آنکه ناوک بر دل من زير چشمی می زند // قوت جان حافظش در خندهء زيرلبست!
آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد // زاغ کلک من بنام ایزد چه عالی مشربست
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 20:9  توسط J a v a d  | 

نام کتاب: کوری
نویسنده : ژوزه ساراماگو
مترجم : مینو مشیری

در اين رمان ، شخصيت هاي داستان نام ندارد و عنوان هاي آنها رمز گونه است و به نقش اجتماعي هر يك اكتفا مي شود . خلاصه ي رمان كوري چنين است :‌در پشت چراغ قرمز ، راننده  ي اتومبيلي ناگهان كور مي شود . اين مرد به كوري عجيبي دچار شده ،‌يعني همه چيز را سفيد مي بيند و گويي در درياي شير فرو رفته است . مرد ديگري او را به خانه اش مي رساند ، اما اتومبيل اين كور را مي دزدد . همسرش او را به چشم پزشكي مي رساند ، اما علت كوري كشف نمي شود . چشم پزشك و دزد اتومبيل هم به همين ترتيب كور مي شوند ، چشم پزشك مسئولين بهداشت را با خبر مي سازد . اين فاجعه را هيولاي سفيد مي گويند . مسئولين براي جلوگيري از سرايت آن، كورها و نزديكانشان را در ساختمان تيمارستاني قرنطينه مي كنند ، اما روز به روز تعداد كورها بيشتر مي شود . همسر چشم پزشك كور نمي شود ، اما خودش را به كوري مي زند تا از همسرش جدا نشود ، او تنها كسي است كه تا پايان داستان بيناست . در قرنطينه چه بلاهايي كه بر سر كورها نمي آيد . همسر چشم پزشك از رفتارها و مصيبت هاي آن ها گزارش عبرت‌انگيزي مي دهد . بسياري از كورها به دست سربازان و نگهبانان قرنطينه كشته مي شوند . اما سربازها هم كم كم  كور مي شوند .
بزرگ ترين مشكل براي كورها برآوردن نيازهاي اوليه يعني خوراك و مستراح است و با اين كه دولت به آن ها غذا تحويل مي دهد ، اما تقسيم كردن و استفاده از آن بسيار دشوار مي شود . آن دزد اتومبيل به دليل دست درازي به دختر عينكي زخمي و به دست سربازان كشته مي شود . دولت و رسانه ها وعده هاي دروغين مي دهند كه كوري در حال كنترل است .  نظم و ترتيب شهر از بين مي رود و كساني كه يك باره كور مي شوند ، همه چيز را از بين مي برند ، اتوبوس ها و هواپيماها ،‌سقوط مي كنند و حوادثي مانند اين ها .
در قرنطينه كه كشوري مستقل است ، دسته يي از كورها اوباش و مسلح ،‌كنترل  غذا را به دست مي گيرند . از بقيه كورها مي خواهند كه به خواسته هاي آنها تن دهند و گرنه غذاي هر بخش را قطع مي كنند ، كورها هم براي زنده ماندن تن به همه چيز مي دهند ، ابتدا پول و جواهرات و وسايل آن ها را مي گيرند و در مرحله بعد زن هاي هر بخش را مي خواهند .
 همسر چشم پزشك كه بيناست ، قهرمانانه سر دسته اوباش را از پا درمي آورد و لشگري درست مي كند تا با اوباش بجنگند . با چند كشته ، بالاخره بخشي كه اوباش در آن هستند به وسيله همين زن به آتش كشيده مي شود ،‌اما آتش قرنطينه را فرا مي گيرد . كورها فرار مي كنند ، اما از سربازهاي نگهبان اثري نمي بينند . گروه گروه به شهر مي آيند ، اما شهر را زباله داني متروك ، ويرانه ، بدون آب ، برق ،‌ گاز و ديگر امكانات مي يايبند . همه كور شده‌اند و كورها كه خانه هايشان را گم كرده اند ، گروه گروه با هم به حركت در آمده و به دنبال غذا همه جا را خراب مي كنند .
 آن زن كه همسرچشم پزشك است گروه خود را راهنمايي  ميكند و به خانه خود مي برد و برايشان غذا تهيه مي كند . با هم به عشق و محبت مي رسند ، كودكي و سگي نيز با آنهاست. بالاخره همان كسي كه نخستين بار كور شده بود و در اين گروه بود بود به طور ناگهاني بينا مي شود و ديگران نيز يكي يكي با شادي فرياد مي زنند كه مي بينند و در شهر اين فريادها شنيده مي شود .

منبع : مجله اینترنتی فصل نو
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 23:0  توسط J a v a d  | 

كوهنوردي مي خواست بلندترين قله را فتح كند. بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود، ماجراجو يي اش را آغاز كرد. اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله كرد، اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد.
سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود. همه جا تاريك بود. ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد.
در حال بالا رفتن بود، فقط چند قدمي با قله فاصله داشت، كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد. در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد. همچنان در حال سقوط بود... و در آن لحظات پر از وحشت، تمامي وقايع خوب و بد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند.
ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده، او را به شدت مي كشد.
ميان آسمان و زمين معلق بود... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند: خدايا كمكم كن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي؟
-
خدايا نجاتم بده
-
آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟
-
بله باور دارم كه مي تواني
-
پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ...
لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت... با تمام توان اش طناب را بچسبد .
فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين...

چند نفر از ما حاضر هستیم طناب را پاره کنیم !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 17:23  توسط J a v a d  | 

كليات گياه شناسي

ترب گياهي است يكساله كه ارتفاع ساقه آن تا يك متر مي رسد . برگهاي آن پهن ، ناصاف ، كرك دارد و با بريدگيهاي نامنظم مي باشد . گلهاي آن برنگ سفيد ، زرد روشن ، آبي روشن و بنفش است كه درانتهاي شاخه ظاهر مي شود.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 10:24  توسط J a v a d  | 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد مي کنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، مي توني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد وگذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين مي کوبيد، خرخر مي کرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاواز مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک مي شد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده است، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه مي ديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشند.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 8:14  توسط J a v a d  | 

يكي از بزرگترين اشتباهاتي كه بعضي از افراد در هنگام ايجاد يك كسب و كار مرتكب مي شوند اين است كه آنها ابتدا يك محصول را انتخاب مي كنند و سپس به دنبال پيدا كردن يك بازار مناسب براي آن مي‌گردند! اگر شما نيز براي شروع كسب و كار خود از اين روش استفاده كرده ايد همينجا بايستيد و از راهي كه آمده ايد برگرديد!
افراد باهوش روش ديگري را انتخاب مي كنند. آنها ابتدا يك بازار مناسب را انتخاب كرده و سپس محصولي را عرضه مي‌كنند كه مردم به دنبال آن هستند. به عبارت ديگر آنها ابتدا فرصتهاي مناسب را شناسايي مي كنند و پس از شناخت فرصت بلافاصله در جهت آن فرصت اقدام به كسب و كار مي نمايند.
بايد ببينيد مردم چه مي خواهند، به چه چيزهايي نياز دارند و نيازهاي فعلي آنها چيست. سپس مطابق با نيازهاي آنها محصول خود را ارائه دهيد. اگر شما زيرك باشيد بازاري را انتخاب مي كنيد كه مردم آماده خريد محصولات آن بازار باشند.
نيازهاي مردم باعث ايجاد خواسته هايي در آنها مي شود و اين خواسته ها فرصتهايي هستند كه به وجود مي آيند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 17:30  توسط J a v a d  | 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود شش روز می گذشت .
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟
خدواند پاسخ داد دستور کار او را دیده ای؟
" او باید کاملا قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد .
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جای دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود .بوسه ای درمان کننده داشته باشد که . . . 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 17:45  توسط J a v a d  | 

آیا تا به حال برایتان پیش آمده که بعد از تدارک و برنامه‌ریزی سفر و بعد از یک ‌روز راه‌پیمایی و دسته‌جمعی عرق ریختن، ناگهان متوجه شده باشید کبریت ندارید و مجبورید شب را در کوهستان سرد بدون آتش بگذرانید؟ یا مثلا درست وقتی که همه چیز آماده است متوجه شده باشید بادبزن برای درست کردن جوجه‌کباب روی زغال داغ یادتان رفته؟ 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 17:20  توسط J a v a d  | 

پادشاه پیری بود که می خواست یکی از سه پسر خود را برای سلطنت آینده انتخاب کند.روزی ، سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ یکسانی پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همین روز، چیزی بخرند و با آنها یک اتاق را پر کنند.
شاهزاده اول بسیار فکر کرد و با تمام پول برگ نیشکر خرید. اما با این برگها فقط یک سوم اتاق را پر کرد. شاهزاده دوم با این پول پوشال ارزنتر خرید .اما با این پوشال ها فقط نیمی از اتاق را پر کرد.
 
نزدیک بود آسمان تاریک شود.شاهزاده کوچک با دست خالی برگشت، دیگران بسیار تعجب کردند و از او پرسیدند:"تو چه خریده ای؟" او گفت در راه یک یتیم را دیدم که شمع می فروشد. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خریدم.. اما وقتی که شمع ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشن کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 8:41  توسط J a v a d  | 

كليات گياه شناسي

امروزه گياه كتان در منطقه وسيعي از اروپا و آسیا مي رويد . ازاين گياه استفاده هاي زيادي بعمل مي آيد . از الياف آن براي يافتن پارچه  استفاده مي شود . پارچه كتان براي البسه مخصوصا در تابستان نوعي مناسب بشمار مي رود .

كتان گياهي است كه از قدي الايام شناخته شده و بكار ميرفته است . حتي پرورش آن  در مصر در حدود پنج قرن قبل از ميلاد مسيح معمول بوده است.

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:16  توسط J a v a d  | 

در بين هزاران نفر از مردم دنيا و شايد بتوان گفت ميان ميليونها نفر،اسم ادوارد دوبونو سمبلي از خلاقيت و نو انديشي است. دکتر ادوارد دوبونو يکي از افراد نادر است که تاثير قابل توجهي بر روش فکري بشر گذاشته و از جنبه هاي مختلف،او يکي از متفکرين در سطح بين الملل ميباشد.از ويژگيهاي کار او پاسخگويي به طيفي گسترده ميباشد، به طوري که دانش آموختگانش از کودکان پنج ساله تا مديران ارشد برجسته ترين شرکتهاي بين المللي ميباشند.

 خدمت ويژه دکتر دوبونو، دست يابي به نکات اعجاب انگيز خلاقيت بوده و عمده فعاليتهايش را بر اين اساس قرار داده است.

 کتاب اصلي او مکانيزم ذهن ميباشد که در سال 1969 منتشر شد. در اين کتاب او نشان داد که چگونه شبکه اعصاب در مغز نمونه هاي متقارن را به صورت ادراک حسي ما ثبت ميکنند. نکته قابل توجه درباره کتابهاي او اين است که کتابهايش در محدوده مباحث دانشگاهي باقي نماندند و به صورت تمرينهاي کاربردي و قابل استفاده براي همه سنين از کودکي تا بزرگسالي در آمدند.

 
نظر خود وي در باره نوانديشي چنين است:

 تفکر سنتي بر پايه تحليل، قضاوت و بحث و جدل ميباشد. اين قوائد در يک سيستم پايدار و همچنين براي شناسايي موقعيتهاي استاندارد و احتياجات مربوط به آن کافي هستند، اما اين روشها در دنياي پر تغيير کنوني قابل اجرا نيستند:چرا که راه حلهاي استاندارد همواره کاربرد نخواهند داشت.در واقع يک نياز جهاني گسترده براي تفکر وجود دارد که خلاق و سازنده باشد و بتواند راههاي پيشرفت و ترقي را هموار ساخته و بپيمايد. بسياري از مشکلات اساسي در دنيا به وسيله بر طرف کردن علتها حل نميشوند،بلکه لازم است راهي براي حرکت به جلو طراحي کنيم،هرچند که علت باقي مانده باشد.

    او مخترع بازي L است که گفته ميشود ساده ترين بازي واقعي است که تاکنون اختراع گرديده است.روش شش کلاه وي در بسياري از شرکتها مانند IBM  در حال حاضر مورد استفاده قرار ميگيرد.

 ادوارد دوبونو ميگويد:

 تفکر ميتواند و بايد آموزش داده شود،اگر ما نيازهاي جهان سريع و متغير کنوني را درک کنيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 18:32  توسط J a v a d  | 

شبی پسر کوچکمان یک برگ کاغذ به مادرش داد. همسرم که در حال آشپزی بود دستهایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند. او با خط بچگانه نوشته بود

صورتحساب

کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار
مرتب کردن اتاق خوابم 1دلار
مراقبت از برادر کوچکم 3 دلار
بیرون بردن سطل زبا له 2 دلار
نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم 6 دلار
جمع بدهی شما به من : 17 دلار
همسرم را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او این عبارات را نوشت :
بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی، هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم، هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی، هیچ
بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت، هیچ
و اگر تمام این ها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسرمان آن چه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت :
مامان..........دوستت دارم.


آن گاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت :
 

قبلا به طور کامل پرداخت شده !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 8:49  توسط J a v a d  | 

بر اساس تحقیقاتی که در دانشگاه میشیگان صورت گرفته یک زندگی سالم به چهار امر مهم بستگی دارد:

۱- عدم استعمال دخانیات. ________ ۲- پایین نگه داشتن وزن.

۳- تغذیه‌ی مناسب. ____________ _ ۴- ورزش.


در زیر ۴۰ کار مفید برای سلامتی آورده شده که انجام دادن آنها حداکثر ده دقیقه طول خواهند کشید ، فکر می‌کنم برای شروع یک زندگی سالم خوب باشد:

 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:52  توسط J a v a d  | 

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند
شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد...

دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:22  توسط J a v a d  | 

كليات گياه شناسي

پياز گياهي است دو ساله داراي برگهاي توخالي و استوانه اي شكل . ساقه پياز تا ارتفاع يك متر هم مي رسد كه آنهم استوانه اي و توخالي است . گلهاي پياز برنگ سفيد يا بنفش بصورت چتر در انتهاي ساقه ديده مي شود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 15:6  توسط J a v a d  | 

چهار شمع به آهستگي مي‌سوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي‌رسيد.
شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نمي‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودي مي‌ميرم ....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد
شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم ......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت.
شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده‌اند و اهميت مرا درك نمي‌كنند، آنها حتي فراموش كرده‌اند كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند .............. طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد.
ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شده‌ايد، همه انتظار دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ......... سپس شروع به گريستن كرد ........... پــــــــس...
شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما مي‌توانيم بقيه شمع‌ها را دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم.
با چشماني كه از اشك و شوق مي‌درخشيد ..... كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمع‌ها را روشن كرد.
نور اميدتان همیشه روشن باشد.
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 12:31  توسط J a v a d  | 

نمی دانم پس ازمرگم چه خواهدشد


نمی خواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم چه

خواهدساخت

ولی بسیار مشتاقم ازخاک گلویم سوتکی سازد


گلویم سوتکی باشد به دست کودکی

گستاخ وبازی گوش و او یک ریز و پی در پی


دم گرم خویش را درگلویم سخت بفشارد و خواب

خفتگان را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را

و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 20:15  توسط J a v a d  | 

آن روز صبح ايستگاه اتوبوس مملو از جمعيت بود. به زحمت سوار اتوبوس شد و روي يكي از صندلي ها نشست. پيرمردي كه سرپا ايستاده بود با حالتي خاص به او نگاه كرد و سرش را به معني تاسف تكان داد. بي اهميت به نگاه او مشغول خواندن روزنامه شد.
آن شب قرار بود كه با مادر و خواهرش به خواستگاري يكي از خانم هاي همكارش برود.با يك سبد گل بزرگ به آنجا رفتند. تمام مدتي كه آنجا بود از خجالت سرش را بالا نياورد .پدر آن خانواده با ديدنش سرش را به حالت تاسف تكان داد، درست به همان شكلي كه در اتوبوس انجام داده بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 18:4  توسط J a v a d  |