
www.ephoto.blog.com by : J a v a d
18 نوامبر 2006
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 8:56  توسط J a v a d
|
نام کتاب : چند روایت معتبر
نویسنده : مصطفی مستور
كتاب چند روايت معتبر، با فصل چند
روايت معتبر درباره عشق آغاز ميشود. عشق دبير فيزيك به شاگرد كلاس يكشنبهها، "كیمیا
طلوع" و در فصلهاي بعدي چند روايت معتبر ديگر ميخوانيم: چند روايت معتبر
درباره زندگي، چند روايت معتبر درباره مرگ، مصايب چند چاه عميق، در چشمهايت شنا ميكنم
و در دستهات ميميرم، كيفيت تكوين فعل خداوند و كشتار.
خواننده وقتي خواندن كتاب را تمام
ميكند درست نميداند يك مجموعه داستان كوتاه را خوانده يا يك داستان بلند با چند فصل
جدا. شايد بهتر بود عنوان اين كتاب ميشد، مجموعه داستان پيوسته. موضوع و طرح هر
فصل از باقي فصلها مستقل است و حتي در بعضي فصلها وحدت موضوع يا بهتر بگوييم، وحدت طرح از ميان ميرود؛ اما
اشتراك بعضي نشانهها و شخصيتها، اين فصلها و زير مجموعهها را به هم مربوط مي
کند.
منبع: عليرضا محمدينيا/روزنامه
جام جم / شنبه 6 تير 1383
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 9:48  توسط J a v a d
|
كليات
گياه شناسي
جعفري
گياهي است علفي ، دوساله و معطر كه ارتفاع آن تا 70 سانتيمتر مي رسد . برگهاي
آن برنگ سبز تيره و داراي بريدگيهاي لوزي يا مثلث شكل با تقسيمات رفعي است .
گلهاي جعفري
كوچك برنگ مايل به سبز و بصورت چتر می باشد ميوه آن كوچك به درازاي 2 ميليمتر و به
قطر يك ميليمتر و داراي بوئي معطر است.

ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 9:4  توسط J a v a d
|
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او
به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد
آدمهایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان
بیاورند
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 ، بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود .
معلم
به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود
ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از
بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری
داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی
بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند .
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این
درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل
خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت ، قلب شما
را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که
شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید :
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 10:19  توسط J a v a d
|
نام کتاب: روی ماه خدا را ببوس
نویسنده: مصطفی مستور
اين رمان كوتاه در 112 صفحه و
از زبان «يونس فردوس» به شيوه اولشخص مفرد روايت ميشود. نوع زبان و شيوه بيان به كار
رفته در اثر، ساده و روان و بدون پيچش كلامي است. رمان تعدد شخصيت ندارد.
موضوع محوري
داستان، پيگيري جريان خودكشي دكتر محسن پارسا، استاد فيزيك دانشگاه است كه ساعت 15/7 بعدازظهر
روز چهارشنبه 17 مهر 1372، خودش را از طبقه هشتم آپارتمان به پايين پرتاب كرده است. تحليل
جامعهشناسانه اين ماجرا، عنوان رسانه يونس است كه در حقيقت جريان خطي اين مسئله، از آغاز تا انجام رمان پي
گرفته
شده است. تنها
حادثه بيروني رمان كه بر كشش آن ميافزايد، همين رويداد است.
درونمايه و
محتواي اصلي اين رمان، ترديد و شك فلسفي يونس است؛ كه در جريان فراز و فرود داستاني و
درگيريهاي ذهني با پديدههاي پيراموني و ايجاد تلنگرهاي ذهني اطرافيان، روزنه ايمان در وجودش
پديدار ميگردد؛ و درفرجام به ادراك حقيقت ميرسد. با تأكيد بر اين نكته كه: "شك كردن مرحله خوبي است؛ اما
ايستگاه خوبي نيست." بنابراين، جانمايه اين رمان، فربه شدن روح و گسترش شخصيت است.
منبع خلاصه ای از:
تحلیل بر رمان روی ماه خداوند را ببوس / فریدون اکبری
ماهنامهی ادبیات داستانی، شماره 98و99، اسفندماه 1384
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:46  توسط J a v a d
|
www.ephoto.blog.com by : J a v a d
08 نوامبر 2006
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 10:48  توسط J a v a d
|
چندین سال قبل یک روز گرم تابستان پسر کوچولویی با عجله لباسهایش را در
آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه زد . مادرش از پنجره نگاه میکرد و از
شادی کودکش لذت میبرد .
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند .
مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد .پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود...
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .
تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند.
کشاورزی که در حال عبور در آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .
پسر
را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد.
پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم
ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخم ها را به او نشان دهد.
پسر
شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ، سپس با غرور
بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق
مادرم هستند ...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 9:7  توسط J a v a d
|
كليات گياه شناسي
غان درختي بسيار زيبا است كه ارتفاع آن
تا 30 متر مي رسد . عمر آن دراز و حدود 100 سال است . اين درخت بومي در قسمت هاي
بالاي نيم كره شمالي (اروپا ، آمريكاي شمالي ) وجود دارد . در ايران اين درخت
بصورت خودرو در جنگل هاي چالوس مي رويد .

ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 8:58  توسط J a v a d
|
نام کتاب: کوری
نویسنده : خوزه ساراماگو
مترجم : مینو مشیری
«کوری یک رمان خاص است؛ یک اثر تمثیلی، بیرون از حصار زمان و مکان؛ یک رمان معترضانه اجتماعی ـ سیاسی، که آشفتگی اجتماع و انسانهای سردرگم را در دایره افکار خویش و مناسبات اجتماعی تصویر میکند. ساراماگو تأکید بر این حقیقت دارد که اعمال انسانی در «موقعیت» معنا میشود و ملاک مطلقی برای قضاوت وجود ندارد. زیرا موقعیت انسان ثابت نیست و در تحول دائمی است. در یک کلام ساده، دغدغه عمده ذهن ساراماگو در این رمان فلسلفی، مسأله سرگشتگی انسان معاصر یا «انسان در موقعیت» است
که از خلال ابعاد و لایه
ای مختلف و واکنش
های آنان بررسی میشود. از دیگر مایه
های اصلی رمان، نقد خشونت
و میلیتاریسم، اطاعت کورکورانه، دیکتاتوری، و سیر تاریخی و فراگیر بودن آن است.
در شهری که اپیدمی وحشتناک کوری ـ نه کوری سیاه و تاریک، که کوری سفید و تابناک ـ شیوع پیدا میکند و نمیدانیم کجاست و میتواند هر جایی باشد، خیابانها نام ندارند.
شخصیتهای رمان نیز نام ندارند: دکتر، زن دکتر، دختری که عینک دودی داشت، پیرمردی که چشم
بند سیاه داشت، پسرک لوچ… سبک و ساختار دشوار رمان، پس از چند صفحه، جاذبه
های استثنایی پیدا میکند.
کوری
مورد نظر ساراماگو، کوری معنوی است. سازماندهی و قانونمندی و رفتار عاقلانه خود، به نوعی آغاز بینایی است. ساراماگو کلام پیچیده و چندپهلویش را در دهان تک
تک شخصیتهای کتاب، و مخصوصاً در پایان، در دهان زن دکتر گذاشته است: «چرا ما کور شدیم، نمی
دانم. شاید روزی بفهمیم. میخواهی عقیده مرا بدانی؟ بله، بگو، فکر نمی کنم ما کور شدیم. فکر می کنم ما کور هستیم. کور، امّا بینا. کورهایی که میتوانند ببینند، امّا نمی
بینند.»
ساراماگو در «کوری»، تعهد و باور عمیق خود را به عدالت اجتماعی، احترام به خرد و عقل سلیم، همراه با تزکیه روح و جسم که تنها راه ضمانت پایدار ماندن هر جامعهای است، در غالب یک رمان هنرمندانه و شگفتانگیز به ما ارمغان میدهد.
«کوری» در سال ۱۹۹۵ منتشر شد. ساراماگو میگوید: «این، کوری واقعی نیست؛ تمثیلی است. کور شدن عقل و فهم انسان است. ما انسانها عقل داریم و عاقلانه رفتار نمیکنیم…»
منبع : یک پزشک
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 18:22  توسط J a v a d
|
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت .
آرايشگر گفت:من باور نمي كنم خدا وجود داشته باشد.
مشتري پرسيد :چرا؟
آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني .مگر مي شود با وجود خداي مهربان اين همه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت . به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي
را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف ، با سرعت به آرايشگاه برگشت و
به آرايشگر گفت : مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!!!!!!!!!!!
مرد با تعجب گفت : چرا اين حرف را ميزني ؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم!!!!!
مشتري گفت : اگر آرایشگر ها وجود دارند پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند که دارای موهاي ژوليده و كثيف هستند.
آرایشگر گفت : "آرايشگر ها وجود دارند این مردم هستند که به ما مراجعه نميكنند ! "
مشتري گفت دقيقا همين است
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمي كنند!
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد.
+
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 13:24  توسط J a v a d
|

www.ephoto.blog.com by : J a v a d
13 دسامبر 2007
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 14:40  توسط J a v a d
|
سالها پيش مرد فروشنده اي كه از شهر بيرون رفته بود ، پس از بازگشت متوجه
شد كه در غياب او خانه و فروشگاه اش آتش گرفته و سوخته و بدين ترتيب تمام
دارايي خود را از دست داده بود ، اما او چه كرد. لبخند زد و چشمانش را به
سوي آسمان گرفت و گفت: خدايا ! مي خواهي كه اكنون چه كنم ؟ روز بعد لوحي
را بر ويرانه هاي خانه و فروشگاهش آويخت كه روي آن نوشته بود:
فروشگاهم سوخت !
خانه ام سوخت!
كالاهايم سوخت!
ولی خدارا شکر
خودم نسوختم!
همسرم نسوخت!
دوستانم نسوختند!
اهدافم نسوخت!
ايمانم نسوخته است!
و خیلی چیزهای دیگر که نسوختند!
فردا شروع به كار خواهم كرد
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:22  توسط J a v a d
|
نام کتاب: قلعه حیوانات
نویسنده : جورج اورول
مترجم : محمد علی جدیری ، صمد محمدی آسیابی
مزرعهٔ حیوانات: داستان تخیلی (Animal Farm: A Fairy Story) که در ایران به نامهای قلعهٔ حیوانات و مزرعهٔ حیوانات ترجمه شدهاست، رمان کوتاهی تمثیلی به زبان انگلیسی و نوشتهٔ " جورج اورول" است، دربارهٔ گروهی از حیوانات که انسانها را از مزرعهای که در آن زندگی میکنند بیرون میکنند و خود ادارهٔ مزرعه را به دست میگیرند، ولی پس از مدتی این حکومت به حکومتی خودکامه با شرایط مشابه قبل تبدیل میشود. این رمان در طول جنگ جهانی دوم نوشته شد و در سال ۱۹۴۵ میلادی منتشر شد، ولی در اواخر دههٔ ۱۹۵۰ میلادی محبوب شد. معروفترین جمله این کتاب «همه حیوانات باهم مساویند، اما برخی مساوی ترند» است در زبان انگلیسی به صورت یک ضرب المثل و جمله کنایه آمیز وارد شدهاست.
منبع : ویکیپدیا
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 16:1  توسط J a v a d
|
www.ephoto.blog.com by J a v a d
13 اکتبر 2006
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 9:36  توسط J a v a d
|
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت // صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
الوداع یا شهر الرمضان
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 9:59  توسط J a v a d
|
يک کشتی در يک سفر دريائی در يک طوفان در هم شکست و غرق شد و تنها 2 مرد
توانستند نجات پيدا کنند و تا يک جزيره کوچک شنا کنند و خود را نجات
دهند.هر دو نمی دانستند که چه بايد بکنند اما می دانستند کاری جز دعا کردن
از عهده آنها بر نمی آيد و برای اينکه بفهمند کدام يک از آنها پيش خدا
محبوب تر است و دعايش زودتر مستجاب می گردد، تصميم گرفتند جزيره را به دو
قسمت تقسيم کنند و هر يک در بخشی از آن به صورت مستقل بماند و دعا کند.
اولين
چيزی که آنها از خدا خواستن غذا بود، صبح روز بعد مرد اول ميوه های فراوان
یافت که بر روی درختان بودند و می توانست آنها را بخورد اما در قسمتی که
مرد دوم قرار داشت تنها یک درخت 1 میوه داده بود .
هفته بعد مرد اول
تنها بود و از خدا خواست تا همسری به او بدهد و روز بعد کشتی ديگری شکست و
غرق شد و تنها نجات يافته آن يک زن بود که اتفاقاً به سمت قسمتی از جزيره
شنا کرده بود که مرد اولی قرار داشت. در سمت دوم، مرد هنوز تنها بود و
چيزی نداشت.
به زودی مرد اولی از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بيشتری
کرد، روز بعد مثل اينکه جادوئی شده باشه و همه آن چيزهائی که می خواست را
به صورت يکجا پيدا کرد. اگر چه هنوزمرد دوم به هيچ چيزی نرسيده بود.
سرانجام
مرد اول از خداوند طلب يک کشتی نمود تا به اتفاق همسرش آن جزيره را ترک
کنند و روز بعد مرد در سمتی از جزيره که مال او بود کشتی را ديد که لنگر
انداخته است به همين خاطر مرد به اتفاق همسرش سوار کشتی شدند و قصد داشتند
که مرد دوم جزيره را ترک کنند.
او فکر می کرد مردم دوم شايسته دريافت نعمتهای الهی نيست چون هيچ کدام از دعاهايش از طرف خداوند پاسخ داده نشده بود
هنگامی
که مرد اول به اتفاق همسرش آماده ترک جزيره بودند ناگهان صدائی غرش وار از
آسمان شنيد" چرا همراه خود را در جزيره تنها می گزاری و ترکش می کنی ؟ "
مرد
اول پاسخ داد" نعمتها برای خودم است ، چون من تنها کسی بودم که برای آنها
دعا کردم اما دعاهای او مستجاب نشد و پس سزاوار هيچ کدام نيست "
صدا
مرد را سرزنش کرد " تو اشتباه می کنی ، او تنها کسی بودکه من دعاهايش را
مستجاب کردم وگرنه تو هيچ کدام از نعمتهای مرا دريافت نمی کردی "
" روز اول دعای او چنین بود پروردگارا همسایه من را خوراک فراوان ده و من را به حد رفع حاجت.
روز
دوم او دعا کرد پروردگارا من با وجود تو نیازی نخواهم داشت ولی همسایه من
را آنگونه که دوست میدارد از تنهایی رهایی ده. روز بعد او دعا کرد
پروردگارا برای خود چیزی نمیخواهم ولی همسایه ام را به تمام حاجاتش برسان.
و سرانجام امروز طلب يک کشتی نمود و خواست به سبب همسر دار بودن تو این
کشتی به سمت تو نزدیک تر باشد."
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 6:23  توسط J a v a d
|
نام کتاب: شازده کوچولو
نویسنده : آنتوان دو سن اگزوپری
مترجم : احمد شاملو
این داستان از معروفترین داستانهای کودکان و سومین داستان
پرفروش قرن بیستم در جهان است. در این داستان اگزوپری به شیوهای سورئالیستی و به بیان فلسفه خود از دوست داشتن و عشق و هستی میپردازد.
طی این داستان اگزوپری از دیدگاه یک کودک پرسشگر سوالات بسیاری را از آدمها
وکارهای آنها مطرح میکند. این کتاب، به نوعی تمام مشکلات و دغدغه های امروز بشری را به زبانی کودکانه و هر بار با ذکر این جمله که «این
آدم بزرگا راستی راستی عجیبن» یادآوری می کند. جالب آنجاست که شازده کوچولو طی مدتی که سیاره های دیگر
را سیاحت می کند هر بار به این نتیجه می رسد و در نهایت نیز علی رغم میل و رغبت فراوانش به غیر از روباه (حیوانی که
همیشه برای ما نماد حیله گری است)از هیچ کس هیچ چیز یاد نمی گیرد. و در این بین موفق
به ایجاد رابطه ای موفق با خلبان هم می شود. روباه فقط یک امر را به او یادآوری می کند و آن این که «ارزش گل او به اندازه ی عمری است
که به پای آن صرف کرده است» و این که «هر چیز را با چشم سر نمی توان دید.» شازده
کوچولو یک مانیفست است، مانیفستی برای زندگی، راهی برای فرار از دغدغه های روزمرگی انسان ها. شاید چنان که خودش می گوید همان باشد که پاک
فراموش شده است، مثل ایجاد علاقه کردن، مثل اهلی کردن. یا شاید این جمله ی کتاب برای
همیشه در ذهن همه ی ما بماند که «انسان ها همه چیز را حاضر
و آماده از مغازه ها می خرند. اما چون جایی نیست که در آن دوست معامله کنند،
مانده اند بی دوست.» آری! ما مانده ایم بی دوست... این اثر به ۱۵۰ زبان مختلف ترجمه شدهاست. مجموع
فروش این کتاب به زبانهای مختلف از هشتاد میلیون نسخه گذشتهاست.
این کتاب در سال ۲۰۰۷ به عنوان کتاب سال فرانسه برگزیده
شدهاست.
منبع : ویکیپدیا
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:7  توسط J a v a d
|
كليات
گياه شناسي
تمبر هندي
كه از Tamaria
Hindi مشتق شده و به معناي ميوه هندي مي
باشد . تمبر هندي درختي است بلند كه منشا آن از هند و آفريقاي شمالي بوده است ولي
امروزه در بيشتر مناطق گرمسير دنيا پرورش مي يابد
.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 11:32  توسط J a v a d
|
دو راهب ،یکی پیر و یکی جوان ، در راه برگشت به صومعه ای در ژاپن در کنار
جاده ای گل آلود در جنگل بارانی قدم می زدند که به زن دوست داشتنی ای
رسیدند که درمانده کنار رودخانه تند و گل آلود ایستاده بود
و
برای عبور از رودخانه دچاره مشکل شده بود راهب پیر به خانم جوان پیشنهاد
کرد که روی دوشش سوار شود تا از رودخانه عبور کنند و از رودخانه گذشتند در
آن طرف رودخانه خانم جوان از دوش راهب پایین آمد تشکر کرد و رفت.
راهب
ها در سکوت به راهشان ادامه دادند.به دروازه صومعه که نزدیک می شدند راهب
جوان دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و پرسید:«چطور توانستی آن زن جوان
را بر دوشت حمل کنی ؟چنین کاری شایسته یک راهب نیست .»
راهب پیر به همراه ش نگاهی کرد و گفت :« من او را آنجا ترک کردم و تو هنوز او را به همراه داری»
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 10:39  توسط J a v a d
|