تبليغاتX
بانک اطلاعات من
For the best life

سوتيتر

عموما بعد از هر نشست "توفان مغزي"، يك دوره تفكر آغاز مي شود و افراد در پي يافتن جواب شش سوال "چه چيز، چرا، كجا، چگونه، چه زمان و چه كسي" برمي آيند.

توفان مغزي فرآيندي براي توليد نظريات، پيشنهادها و ايده هاي جديد در شرايط آزاد است. افراد بدون هيچ مانعي مجاز هستند ايده ها و راه حل هاي خود را آزادانه مطرح كنند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:29  توسط J a v a d  | 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:13  توسط J a v a d  | 

زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که در دل داری
شعله گرمای امید تو را خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان فرداییست که نخواهد آمد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 7:49  توسط J a v a d  | 

كليات گياه شناسي

ريحان گياهي است علفي يكساله و معطر كه ارتفاع ساقه آن تا 60 سانتيمتر مي رسد . برگهاي آن بصورت متقابل بيضوي و نوك تيز با كناره هاي دندانهدر مي باشد . گلهاي آن معطر و كوچك به رنگهاي سفيد، قرمز و گاهي بنفش مشاهده مي شود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:51  توسط J a v a d  | 

رهروان كوي جانان سرخوش‌اند

عاشقان در وصل و هجران سرخوش‌اند

 

جان عاشق، سر به فرمان مي‌رود

سر به فرمان سوي جانان مي‌رود

 

راه كوي مي‌فروشان بسته نيست

در به روي باده‌نوشان بسته نيست

 

باده ما ساغر ما عشق ماست

مستي ما در سر ما عشق ماست

 

دل ز جام عشق  او شد مي پرست

مست مست از عشق او شد مست مست

 

ما به سوي روشنايي مي‌رويم

سوي آن عشق خدايي مي‌رويم

 

دوستان! ما آشناي اين رهيم

مي‌رويم از اين جدايي وارهيم

 

نور عشق پاك او در جان ما

مرهم اين جان سرگردان ما

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:12  توسط J a v a d  | 

كايزن ( KAI + ZEN = KAIZEN )تركيبي دو كلمه اي از يك مفهوم ژاپني است كه تعريف آن تغيير به سمت بهتر شدن يا بهبود مستمر و تدريجي است. در واقع كايزن بر اين فلسفه استوار است كه براي ايجاد بهبود در سازمان ها لازم نيست به دنبال تغييرات انفجاري يا ناگهاني باشيم ، بلكه هر نوع بهبود يا اصلاح به شرط آنكه پيوسته و مداوم باشد، ارتقاي بهره وري را در سازمان ها به ارمغان خواهد آورد؛ بهبود مستمر و تدريجي با بهره گيري از مشاركت كاركنان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:25  توسط J a v a d  | 

پیرمردی کنار نوه هایش نشسته بود و به آنها می گفت که در همه زندگی ها یک جنگ خیلی وحشتناک هست، جنگ بین دو گرگ...

یکی از آنها شر است: یعنی ترس، عصبانیت، دشمنی، طمع، خودبینی و تکبر، ترحم به خود، دشمنی و خصومت، و فریب.

آن دیگری خیر است: یعنی لذت، آرامش، فروتنی، اطمینان، بخشندگی و سخاوت، حقیقت، نجابت و ملایمت، و مهر و محبت.

یکی از نوه هایش پرسید، پدربزرگ، کدامیک از این گرگ ها در جنگ برنده می شوند؟

پدربزرگ به چشمان او خیره شد و جواب داد:همونی که بهش غذا دادی !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 9:18  توسط J a v a d  | 

پروردگارا

بی نوايی و تنگ چشمی را از دلم ريشه کن ساز  و از بيخ و بُن برکن؛

اندکی نيرويم بخش تا بتوانم بار شادی ها  و غم ها را تحمّل کنم.

نيرويی به من ارزانی فرما تا عشق خود را در خدمت و کمک، ثمر بخش سازم.

توانی به من عطا فرما که هيچ گاه چيزی از بی نوايی نستانم و در برابر گستاخ و مغرور، زانوی دنائت خم نکنم.

قدرتی به من بخشا تا روح خود را از تعلّق به جيفه های ناچيز روزگار بی نياز کنم  و از هر چه رنگ تعلّق پذيرد، آزادش سازم.

و نيرويی به من ده تا قدرت و توان خود را از روی کمال عشق و نهايت محبّت تسليم خواسته ها و رضای تو کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 18:27  توسط J a v a d  | 

www.ephoto.blog.com                                                              by : J a v a d

Feb,19,2009

تهران: : پارک جنگلی لویزان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 17:57  توسط J a v a d  | 

در مثل ها آورده اند كه روزي از روزگاران قديم دانش پژوهان جهان را گرد آوردند تا فيلي را مشاهده كنند و حاصل مشاهدات خود را روي كاغذ بياورند . فيلسوف آلماني ، رساله اي هزار و پانصد صفحه اي نگاشت و در آن سير تا پياز هنر فيل بودن را تشريح كرد . تاريخچه و پيش زمينه هاي ظهور و نقش تاريخي و هر چيز ديگري كه ممكن بود فيل در آن نقش داشته باشد. روشنفكر فرانسوي كتاب كوچكي در باب عشق در ميان فيلها نوشت و در آن نشان داد كه چگونه فيل ها در اين امر بر آدميان پيش گرفته اند . تفكر انگلوساكسون هم در يك مقاله كوتاه اما مستدل نشان داد كه پيش از آنكه بخواهيم به اين پرسش پاسخ بدهيم كه فيل چيست اول بايد منظورمان از واژه فيل را روشن كنيم . بايد ببينيم آيا ميان مفهوم فيل و اين واقعيت خارجي نسبتي وجود دارد و از اين قبيل حرفها. شرقيان اما معركه كردند . آنها به تبعيت از فرهنگ شفاهي ، هرگز چيزي ننوشتند . تنها " گفتند " كه فيل همان شتر خودمان است كه كمي پوزه اش را كشيده اند و اندكي هم ميان دو كوهانش را بالا برده اند و اين داستان هنوز هم ادامه دارد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 8:3  توسط J a v a d  | 

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی حرف می زنم

و از نهایت شب حرف می زنم

 

اگر به خانه من آمدی ای مهربان چراغ بیاور

ویک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 23:54  توسط J a v a d  | 

من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار

اشك بارد زار زار

دل نمي‌سوزانم اي ياران، كه فردا بي‌گمان

در پي اين گريه مي‌خندد بهار.

 

ارغوان مي‌رقصد، از شوق گل‌افشاني

نسترن مي‌تابد و باغ است نوراني

بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست

گريه كن! اي ابر پربار زمستاني

گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني!

 

گفته بودند از پس هر گريه آخر خنده‌اي‌ست

اين سخن بيهوده نيست

زندگي مجموعه‌اي از اشك و لبخند است

خنده شيرين فروردين

بازتاب گريه پربار اسفند است.

 

اي زمستان! اي بهار

بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار:

گريه امروز ما هم،  ارغوان خنده مي‌آرد به بار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 8:31  توسط J a v a d  | 

www.ephoto.blog.com                                                                          by : J a v a d

Mar,27,2009

عشایر : : زمانی آباد : :  کازرون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 18:41  توسط J a v a d  | 

مردی روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها بر بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُرکنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.
خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 10:40  توسط J a v a d  | 

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 19:42  توسط J a v a d  | 

www.ephoto.blog.com                                                                          by : J a v a d

Mar,23,2009

قبرستان : : کازرون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 9:29  توسط J a v a d  | 

چهار برادر، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر، قاضی و آدم های موفقی شدند. چند سال بعد، آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد، صحبت کردن.

اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم ... دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری  در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره.

چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من  ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.

پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.

مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون، میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم، من شنواییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام. هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.

 ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم .

ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم .

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 8:55  توسط J a v a d  | 

از طفره های امتناع و انکار تا جذبه های اشتیاق و ایمان _به هر چه و یا هر که!_

در پیوستگی سیال ثانیه ها,به هموارگی ناهموار فراز ها و فرودها دچاریم


موج ها سطحی ترین لایه ها را بالا و پایین می برند,آنچه نادیدنی است طغیانهای عظیم

اعماق است که گنج های نهفته را _ حتی_ تا سواحل ِآرام می راند...


ما را به اعماق یکدیگر راهی نبود , ساحل را یابنده بودیم.

منبع : وبلاگ حریم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 11:3  توسط J a v a d  | 

در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.
او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟"
پاسخ دادم: "البته كه می‌توانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد.
پرسيدم: "چطور شما در چنين سنی به دانشگاه آمده ايد؟"
به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم."
پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.
به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم."
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اينگونه زندگی می‌كرد، در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسيار وحشتزده شده‌ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم"، او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد."
"ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است."
"متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.
در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 11:39  توسط J a v a d  | 

www.ephoto.blog.com                                                                          by : J a v a d

Mar,21,2009

جنگل بلوط : : دشت برم : : کازرون

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 9:33  توسط J a v a d  | 

مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد.براي همين تمام روز او را زير نظر گرفت.

متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و از او شكايت كند.

اما همين كه وارد خانه شد تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود . مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود ، حرف ميزند و رفتار مي كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 6:11  توسط J a v a d  | 

گم کرده ام تو را ...

نمی یابمت ...

نمی یابم ...

هر چه می گردم ...

بگو ...

بگو کجایی ... ؟

در کدام لحظه ٬ کدام روز ... ؟

در کدام اشک ٬ کدام سوز ... ؟

لحظه هایم خالیست ...

روزهایم تکراری ...

آسمانم ابری ...

بگو آیا ببارم می تابی ... ؟

بگو ... 

بگوو ....

بگووو .....

 آخر کجایی ... ؟

.......

خدای من ...


منبع : وبلاگ سیب های کال

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 2:49  توسط J a v a d  | 

www.ephoto.blog.com                                                                          by : J a v a d

Feb,27,2009

لالان

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 12:17  توسط J a v a d  | 

سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود.

او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.

پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟

دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.

او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!

پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 9:11  توسط J a v a d  |