حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده
بودند نشست و بناي گريه گذاشت.
سبب گريهاش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي
ندارم براي بدبختي خودم گريه ميكنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند.
شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه ميكند، گفتند حسن آقا
ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي،
گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و ميتوانيد خوتان
را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه ميكنم.
بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانهاي تهيه كردند و
وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه ميكند. وقتي
علت را پرسيدند
گفت: هر كدام از شماها همسري داريد ولي من تنها در ميان
اطاقم ميخوابم.
مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را
به ازدواج او در آوردند.
ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه ميكرد. گفتند باز چي
شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم.
به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي
گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه ميكند، وقتي علت را پرسيدند
گفت: بر جد غريبم گريه ميكنم و به شما هيچ ربطي ندارد!!
"خداونداما
نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را
به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ صلح را هموار کند."
"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن
ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می
تواند تمام دنیا را تغذیه کند."
"خداونداما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی،
زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."
"خداوندا ما نمی توانیم
به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن
نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای."
"خداوندامانمی
توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن
راه علاج بیماریها راکشف کنیم."
بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی
راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به
آرزوهایمان بـرسـان ...
" جک ریمر "
زنبوری جرج را نیش زد
جرج:اگر در
رختخواب مانده بودم زنبور نیشم نمیزد
زنبوری فرو
رو نیش زد
نعره زد من
چه کردم که باید به این روز بیفتن
زنبوری لیو
را نیش زد
شنیدم که
میگفت امروز یه چیز درباره ی زنبور ها یاد گرفتم
سیلوراستاین
دو
روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و
تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد
خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد
و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پای
فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به
سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به
بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."
لا به لای هق
هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت
يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال
هم به كارش نمیآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت:
"حالا برو و یک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه
كرد كه در گودی دستانش ميدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد
زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن
اين
زندگی چه
فايدهای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی
را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند
تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك
روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر
پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها
را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و
خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان
يك روز زندگی كرد.
فردای آن روز
فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"
زندگی انسان
دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که
بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.
امروز را از
دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟
مورچه ها یک فلسفه چهاربخشی دارند.
-1"مورچه
ها هرگز تسلیم نمی شوند"اگر آنها به سمتی
بروند وما سعی کنیم متوقف شان کنیم به دنبال راه
دیگری میگردند.آنها
به جستجوی خود برای یافتن راهی دیگر ادامه
میدهند.(هرگز از
جست و جوی راهی که تو را به مقصد می رساند دست نکش.)
2-مورچه ها کل تابستان را زمستانی فکر
میکنند.نمیتوان اینقدر گمان کرد که تابستان
برای همیشه
ماندگار است پس مورچه ها وسط تابستان در حال جمع آوری غذای
زمستانشان هستند.
-3مورچه ها تمام
زمستان تابستانی می اندیشند.در طول زمستان آنها به خود
یادآور میشوند که"این دوران زیاد طول نمیکشد ؛ به
زودی از اینجا
بیرون خواهیم رفت".ودر اولین روز گرم بیرون می آیند.
-4یک مورچه در تابستان چقدر برای زمستان خود جمع
میکند؟ه چه قدر که در توانش باشد."هر چه قدر در توانایی ات است".
هرگز تسلیم نشو
، آینده را ببین ، مثبت بمان و همه تلاشت را بکن
.
رفیق می بینم که فقیری !
بیا این طلا
را بگیر و بفروش تا سراسر عمرت غرق ثروت باشی!
فقیر از این
خوش اقبالی به وجد آمد و شمش را گرفت و به خانه رفت!
بی درنگ کاری یافت و چنان
ثروتمند شد که هرگز طلا را نفروخت .سالها گذشت و او که مردی منمول شده بود روزی در راهی
به مردی فقیر برخورد و گفت :
بیا رفیق من
این طلا را به تو می دهم تا سراسر عمر غرق ثروت باشی.
مرد مسکین
طلا را گرفت و نگاهی به آن انداخت و گفت : اما این که برنجی بیش نیست !
مرد با احساس
دولتمندی و با این اندیشه که آن قطعه فلز طلا است غنی شد.
موهبتی که
خداوند به ما می دهد را قدر بدانیم ......
نترسیم و به
خدا ایمان داشته باشیم ........ .
طلای درون
خود را پیدا بکنیم ..... .
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکندبه لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده
کنم
لستر هم با
زرنگی آرزو کرد:دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد.آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از این
دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲
به هر حال از
هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید
به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو
هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن ، جست و خیز کردن و آواز
خواندن
و آرزو کردن
برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و
بیشتر
در حالی که
دیگران می خندیدند و گریه می کردند عشق می ورزیدند و محبت می کردند
لستر وسط
آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد و بعد
یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش
دور و برش تلنبار شده بودند آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود . همشان
نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند
تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش
را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد
نویسنده: شل
سیلور استاین
در مثل ها آورده اند كه روزي از روزگاران قديم دانش پژوهان جهان را گرد آوردند تا فيلي را مشاهده كنند و حاصل مشاهدات خود را روي كاغذ بياورند . فيلسوف آلماني ، رساله اي هزار و پانصد صفحه اي نگاشت و در آن سير تا پياز هنر فيل بودن را تشريح كرد . تاريخچه و پيش زمينه هاي ظهور و نقش تاريخي و هر چيز ديگري كه ممكن بود فيل در آن نقش داشته باشد. روشنفكر فرانسوي كتاب كوچكي در باب عشق در ميان فيلها نوشت و در آن نشان داد كه چگونه فيل ها در اين امر بر آدميان پيش گرفته اند . تفكر انگلوساكسون هم در يك مقاله كوتاه اما مستدل نشان داد كه پيش از آنكه بخواهيم به اين پرسش پاسخ بدهيم كه فيل چيست اول بايد منظورمان از واژه فيل را روشن كنيم . بايد ببينيم آيا ميان مفهوم فيل و اين واقعيت خارجي نسبتي وجود دارد و از اين قبيل حرفها. شرقيان اما معركه كردند . آنها به تبعيت از فرهنگ شفاهي ، هرگز چيزي ننوشتند . تنها " گفتند " كه فيل همان شتر خودمان است كه كمي پوزه اش را كشيده اند و اندكي هم ميان دو كوهانش را بالا برده اند و اين داستان هنوز هم ادامه دارد .
چهار برادر، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر، قاضی و آدم های موفقی شدند. چند سال بعد، آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد، صحبت کردن.
اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم ... دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره.
چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.
مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون، میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم، من شنواییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام. هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم .
ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم .
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانهام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بیعيب او را نمايش میداد، به من نگاه میكرد.
او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا میتوانم تو را در آغوش بگيرم؟"
پاسخ دادم: "البته كه میتوانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد.
پرسيدم: "چطور شما در چنين سنی به دانشگاه آمده ايد؟"
به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم."
پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزهای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.
به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم."
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم، ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك میكرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه میرفت، دوست پيدا میكرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او مینمودند، لذت میبرد، او اينگونه زندگی میكرد، در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شدهاش، آماده میكرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگههای متون سخنرانیاش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر میخواهم، من بسيار وحشتزده شدهام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه میدانم، به شما بگويم"، او گلويش را صاف نموده و آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمیكنيم چون كه پير شدهايم، ما پير میشويم زیرا كه از بازی دست میكشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد."
"ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست میدهيم، میميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه میزنند كه مرده اند و حتی خود نمیدانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی میتواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است."
"متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمیخورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.
در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفتانگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه میتوانید باشید، دير نيست.
مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد.براي همين تمام روز او را زير نظر گرفت.
متوجه
شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه
مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه
تصميم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و از او
شكايت كند.
اما همين كه وارد خانه شد تبرش را پيدا كرد . زنش آن را
جابه جا كرده بود . مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر
گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود ، حرف ميزند و رفتار مي
كند.
سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به
بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از
خون خانواده اش به او بود.
او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او
را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم،
پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي
شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!
پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت
عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا
را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد
تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند!
پياده روي درازي بود،
تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در
يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز
ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به
مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد
خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد.
ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه
بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي
بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير
سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ
خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
منبع : از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو
هر کس بر چیزیست
و من ندانم بر چه ام...
بیمم آنست که کِی دانسته شود که من کیم؟
" حسن زاده آملی "
در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي مطرح کرده بود.
من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به
آخرين سوال رسيدم،
نام کوچک خانم نظافتچي دانشکده چيست؟
سوال به نظرم خنده دار مي آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندين بار اين خانم را ديده بودم. ولي نام او چه بود؟!
من کاغذ را تحويل دادم، در حالي که آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود.
پيش از پايان آخرين جلسه، يکي از دانشجويان از استاد پرسيد: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟
استاد
جواب داد: در اين حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد. همه آنها شايسته
توجه و مراقبت شما هستند، بـايد آنها را بشناسيد و به آنهـا محبت کنيد
حتـي اگر اين محبت فقط يک لبخنـد يا يک سلام دادن ساده باشد.
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!
در يکي از روستـاهاي ايتاليـا، پسر بچه شـروري بود که ديگران را با سخنـان زشتش خيلي ناراحت مي کرد.
روزي
پدرش جعبه اي پر از ميخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسي را با
حرفهايت ناراحت کردي، يکي از اين ميخها را به ديوار انبار بکوب.
روز
اول، پسرک بيست ميخ به ديوار کوبيد. پدر از او خواست تا سعي کند تعداد
دفعاتي که ديگران را مي آزارد ، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد ميخهاي
کوبيده شده به ديوار کمتر و کمتر شد.
يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسي بابت حرفهايش معذرت خواهي کند، يکي از ميخ ها را از ديوار بيرون بياورد.
روزها گذشت تا اينکه يک روز پسرک پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم!
پدر
دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهي به ديوار انداخت و
گفت: آفرين پسرم! کار خوبي انجام دادي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه کن.
ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست. وقتي تو عصباني مي شوي و با
حرفهايت ديگران را مي رنجاني، آن حرفها هم چنين آثاري بر انسانها مي
گذارند. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو کني و آن را بيرون آوري، اما
هـزاران بـار عذرخواهـي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب کند.
و "خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار
در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می
نماید و آن این است
:
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز
به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین
مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند
با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار
شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود :
ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد
که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته
اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش
همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .
اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق
نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان
بیدار او است.
من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها
دیده ام . از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی
ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و
عداوت نیستند .
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها
بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار
کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان
" اما " و " اگر " دارد .
در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر
مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به
خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .
و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر
کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي
مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست
هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت:
فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا
با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را
شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد
آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي
پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر
از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و
سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه
ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک
توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط
معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر
است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان
دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول
ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک
پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه
جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس
از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه
واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار
روزی یکی از آشنایان سقراط وی را دید و گفت:سقراط آیا می دانی من چه چیزی در مورد دوستت شنیدم؟ سقراط جواب داد:یک لحظه صبر کن. قبل از اینکه چیزی به من بگویی مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون پالایش سه گانه نام دارد. قبل از اینکه درباره ی دوستم حرف بزنی خوب است چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم چه می خواهی بگویی. اولین مرحله پالایش حقیقت است.آیا تو کاملا مطمئنی چیزی که درباره ی دوستم به من می خواهی بگویی حقیقت است؟ آشنای سقراط جواب داد:نه در واقع من فقط آن را شنیده ام... سقراط گفت بسیار خوب پس تو نمی دانی که آن حقیقت دارد یا خیر.حالا بیا از مرحله دوم بگذر مرحله ی پالایش خوبی. آیا آنچه درباره ی دوستم به من می خواهی بگویی چیز خوبی است؟ آشنای سقراط جواب داد: نه برعکس... سقراط گفت: پس تو می خواهی چیز بدی را درباره ی او بگویی اما مطمئن هم نیستی حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است تو از آزمون عبور کنی چون هنوز یک سوال دیگر باقی مانده که مرحله ی پالایش سودمندی ست. آیا آنچه درباره ی دوستم می خواهی به من بگویی برای من سودمند است؟ جواب داد:نه حقیقتا... سقراط نتیجه گیری کرد: بسیار خوب اگر آنچه می خواهی بگویی نه حقیقت است نه خوب نه سودمند چرا اصلا می خواهی به من بگویی؟
این چنین است که سقراط به چنان مقام والایی رسیده بود
پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ،
آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ،
کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر
گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو
اثر را انتخاب کرد. اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و
آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و
سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء
کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که
نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را
نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.
آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ،
تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای
مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه
می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در
میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود. پادشاه
درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ،
تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی
بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد
در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش
است.
بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با
اين مضمون دريافت كرد: اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي
اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من
نيز احمقانه است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ،
خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سالهاست
كه ما پس از شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آراء نوع بستني ،
انتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من بتازگي يك خودروي
شورولت پونتياك جديد خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه
براي تهيه بستني دچار مشكل شده است.
لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه
كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم ، ماشين
روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم ، چنين مشكلي نخواهم داشت.
خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و
من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم. مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من
وقتي بستني وانيلي مي خرم ، روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت
استارت مي خورد؟
مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب ،
با شك و ترديد برخورد كرد؛ اما از روي وظيفه و تعهد، يك مهندس را مامور
بررسي مساله كرد. مهندس خبره شركت ، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار
گذاشت. آن دو به اتفاق به بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي
بود. پس از خريد بستني ، همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن
نشد!مهندس جوان و جوياي راه حل ، 3 شب پياپي ديگر نيز با صاحب خودرو وعده
كرد. يك شب نوبت بستني شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد بستني توت فرنگي
و خودرو براحتي استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز
ماشين روشن نشد! نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت
داشتن خودرو به بستني وانيلي باشد، تلاش كرد با موضوع منطقي و متفكرانه
برخورد كند. او مشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن بستني و
بازگشت به ماشين و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت
اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبي را به او نشان داد: بستني وانيلي
پرطرفدار و پرفروش است و نزديك در مغازه در قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگر
بستني ها داخل مغازه و دورتر از در قرار مي گيرند. پس مدت زمان خروج از
خودرو تا خريد بستني و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر از
ديگر بستني هاست. اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد
و او دريافت پديده اي به نام قفل بخار( Vapor Lock) باعث بروز اين مشكل مي
شود. روشن شدن خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دليل تراكم بخار در
موتور و پيستون ها مساله اصلي شركت ، پونتياك و مشتري بود.
منبع : روزنامه جام جم
آن گاه که تقدیر واقع نگردید،از تدبیر کاری ساخته نیست. خواستن اگر با تمامی وجود و با بسیج تمامی اندام و نیروهای روح و با قدرتی که در آن صمیمیت هست تجلی کند، اگر همه هستی مان را یک خواهش کنیم، یک خواهش مطلق شویم و اگر با هجوم و حمله های صادقانه و سرشار از یقین و ایمان بخواهیم ، قطعا پاسخ خواهیم گرفت.
" علی شریعتی "
قطاری که به مقصد خدا می رفت، اندکی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیام آورش رو به جهانیان کرد و گفت :
مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟
کیست باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.
در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد، چرا که سبکی قانون راه خداست
قطاری که به مقصد خدا می رفت، به بهشت رسید. پیام آورش گفت: اینجا بهشت است . مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند.
اما اندکی باز ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :
درود بر شما، راز من همین بود. آنکه مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد
و آنگاه که قطار به ایستگاه رسید دیگر نه قطاری بود نه مسافری....
همه چیز تا مدتی برای او غیر معمول و جدید به نظر می آید و
من امیدوارم با ملایمت او را تدبیر کنی. او تا به حال پادشاه لانه پرندگان و رئیس
حیاط خانه بوده و من همیشه مواظبش بوده و زخمهایش را معالجه کرده و همواره آماده
تسکین احساساتش بوده ام.
اما حالا همه چیز متفاوت شده است. امروز صبح او می خواهد
از پله های خانه پایین بیاید، دستش را تکان دهد و یک ماجرای بزرگ را آغاز کنم که
احتمالا شامل جنگها، ناراحتی ها و افسوس ها خواهد بود.
ما برای زندگی کردن در این دنیا، به عشق و تشویق و ایمان
نیاز داریم. پس ای دنیا، من آرزو می کنم به گونه ای دستهای جوانش را بگیری و
چیزهایی را به او یاد بدهی که او باید آنها را بیاموزد. به او یاد بده اما اگر می
توانی با ملایمت.
او مجبور است که بیاموزد، من می دانم که همه مردم عادل
نیستند. به او بیاموز که برای هر نامردی یک پهلوان وجود دارد و برای هر دشمنی یک
دوست. اجازه بده که او بیاموزد بچه های شلوغ بیشتر از دیگران عقب می مانند.
به او عجایب کتابها را بیاموز، به او فرصت آرامش بده که به
راز و رمزهای پرندگان در آسمان، به عجایب خورشید و گلهای روی تپه های سبز فکر کند.
به او یاد بده که تقلب کردن وحشتناکتر از شکست خوردن است. به او بیاموز که به
عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر کسی به او گفت که آنها اشتباه هستند.
سعی کن به پسرم قدرت بدهی که از دیگران پیروی نکند. به او
یاد بده که به دیگران گوش فرا دهد، ولی آنچه را که درباره حقایق شنیده، تصفیه کند
و تنها افکار خوب را بگیرد. به او یاد بده که هرگز برای قلب و روح خود برچسب قیمت
تعیین نکند.
به او یاد بده که گوشهایش را به حرفهای یاوه دیگران ببندد
و بایستد و بجنگد اگر او فکر می کند که افکارش درست هستند. ای دنیا با ملایمت به
او یاد بده، اما نوازشش مکن، زیرا که تنها آتش است که آهن را سفت و آبدیده می کند.
ای دنیا، این یک درخواست بزرگ است اما ببینم که چه کار می
کنی، او پسر خوبی است.
"آبراهام لینکلن"
من به کار خود مشغولم و تو کار خودت را انجام بده .
من برای آن در این دنیا نیستم که طبق انتظارات تو زندگی کنم ؛
و تو بدان دلیل در این دنیا نیستی که طبق انتظارات من زندگی کنی .
تو ، تو هستی و من ، منم .
و اگر ما تصادفا یکدیگر را در یابیم ، بسیار جالب و خوشایند خواهد بود ؛
اگر چنین نشد ، نمی توان کار زیادی در این مورد انجام داد.
"پرز"
دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت . او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی " دی هیدروژن مونوکسید " توسط دولت را امضا کنند و برای این دادخواست خود دلایل زیر را عنوان کرده بود :
۱)مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲)یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳)وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴)استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵) باعث فرسایش اجسام می شود.
۶)حتی روی ترمز اتومبیل ها تاثیر منفی می گذارد.
۷)حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.
از ۵۰ نفر فوق ۴۳نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر بطور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما یک نفر می دانست که ماده شیمیایی " دی هیدروژن مونوکسید " در واقع همان آب است.
عنوان پروژه دانشجوی فوق " ما چقدر زود باور هستیم " بود !!!
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ
تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و
بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي
انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به
باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد
که چطور زندگي کنيد
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این
است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
;مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است
با تمام توان شروع به دویدن کنی
كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص
تو باکسی
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي
پايان رسيدن
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا
درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست
"نلسون ماندلا"
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری
در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از
بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های
پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین
مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده
روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک
پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش تا خوک
و یک گاو است.
در راه روی بیمارستان یک تلفن همگانی هست. هر شب، مرد
از این تلفن به خانه شان زنگ می زند. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که
در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی
مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کند: "گاو و خوک را برای چرا
بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور
است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. به زودی بر می
گردیم...."
يک گروه از دانشمندان پنج ميمون را در قفسی گذاشتند و در وسط قفس يک نردبان که بالای آن مقداری موز گذاشته شده بود قرار دادند
هربار که ميمونی از نردبان بالا رفت، دانشمندان ميمون های ديگر را با دوش آب سرد خيس کردند.
پس از مدتی، هر ميمون که از نردبان بالا رفت ميمون های ديگر ميمونی را که از نردبان بالا رفته بود را کتک زدند.
پس از مدتی، هيچ ميمونی ديگر جرات اينکه از نردبان بالا رود را نداشت، گرچه وسوسه او بسيار عميق بود.
دانشمندان
تصميم ميگيرند يکی از ميمون ها را با ميمون جديدی عوض کنند. ميمون تازه
اولين کاری که می کند برای بدست آوردن موز از نردبان بالا می رود. ولی
ميمون ها ديگر او را محکم کتک می زنند
پس از چند بار کتک خوردن، ميمون تازه وارد فرا می گيرد که نبايستی از نردبام بالا برود، اما هرگز نميداند چرا.
ميمون
دوم جايگزين می شود و همان وضع ادامه می يابد. ميمون اول هم در کتک زدن
ميمون دوم همکاری می کند. ميمون سوم جايگزين می شود و همان وضع کتک زدن
ادامه ميابد. ميمون چهارم جايگزين می شود و همچنان کتک زدن هر ميمونی که
از نردبان بالا می رود ادامه دارد. ميمون پنجم هم جايگزين می شود و کتک
زدن و کتک خوردن همچنان ادامی ميابد.
حالا آنچه مانده ميمون های جديدی
هستند که حتا هيچکدامشان دوش آب سرد را هرگز تجربه نکرده اند، ولی همچنان
هر ميمونی که از نردبان بالا می رود را کتک می زنند.
اگر ممکن بود از ميمون ها پرسش شود چرا آنانی را که از نردبان بالا ميروند را کتک می زنند، مطمئن باشيد جواب می توانست اين باشد...
”من نميدانم – اين روش کاری است که در اينجا مرسوم است“
آيا اين بنظر شما مانوس و خودمانی نيست؟؟
چرا ما به آن کار هائی که می کنيم ادامه می دهيم، شاید راه ديگری در آن بيرون وجود دارد که عاقلانه تر است!!؟
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد
ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در
عرض ۴۵
دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت.
از آنجا که
شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه
گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند
ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه
بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک
اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش
به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا
عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه
نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه
ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش
به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به
همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می
نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی
و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا
حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست
که این ویلونزن همان )جاشوا بل (
یکی از
بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای
ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن
در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، وقیمت متوسط
هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک
داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتنپست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی،
سلیقه و الوویت های مردم بود.
نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی
وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ
و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش
می تواند این باشد،
اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از
بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون،
است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست می دهیم؟
سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت.
وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست.
روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در
حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،
وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ
ميدهد در جهت خير و صلاح شماست.
پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين
اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد.
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي
رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي
شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود
به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم
قرباني براي خدايانشان بودند،
زماني كه مردم پادشاه خوشسيما را ديدند خوشحال شدند زيرا
تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست.
آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را
بكشند،
اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد«چگونه ميتوانيد
اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت
او نگاه كنيد.»
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون
فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده
شدن انگشتم موجب شد زندگيام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين
امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟
وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان
نميافتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني
نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند،بنابراين ميبينيد كه حبس
شدن نيز براي من مفيد بود.
ايمان قوي داشته باشيد و بدانيد هر چه رخ ميدهد خواست
خداوند است
در یک اتاق زیر شیروانی، پیرمردی به سختی جعبه کاغذی را که کنار پنجره
گذاشته شده بود، بیرون کشید. تارهای عنکبوت رویش را پاک کرد و زیر نور
خورشید به داخلش نگاه کرد. آلبوم های عکس کثیف و کهنه در آن دیده می شد و
پیرمرد با چشمان ضعیف و پر اشتیاق دنبال چیزی می گشت --- خاطرات مربوط به
همسرش، که چند سال پیش درگذشته است.
اشیای داخل این جعبه مانند گنج
گران بهایی، بزودی پیرمرد را در خاطرات خود فرو برد. با آن که پس از
درگذشت همسرش، زندگی او مانند گذشته ادامه پیدا کرده بود، اما در عمق
قلبش، روزهای گذشته پر رنگ تر از زندگی دوران تنهایی اش بوده است.
او
در زیر آلبوم های عکس دفتری دید و از دستخط روی آن متوجه شد که دفتر
خاطرات پسرش است که حالا دیگر بزرگ شده است. پیر مرد هرگز این دفتر را
ندیده بود و فکر کرد که حتما همسرش کارهای جنبی فرزندشان را نگه داشته
است.
برگ های کهنه و زرد شده دفتر را باز کرد و با خواندن نوشته های
آن، لبخند خوشحالی در صورت پیرمرد ظاهر شد. با خواندن این جمله های ساده و
بچگانه، چشمانش روشن شده و گویی صدای شیرین پسر شش ساله اش از گوشه اتاق
به گوشش رسید و با نیروی سحرآمیزش، روزهای دور شده را جلوی چشم او مجسم
کرد. این یادداشت های کوتاه میل پیرمرد را به زندگی و خوشحال بودن زنده
کرد. اما به دنبال این میل قوی، احساس غم و ناراحتی هم بر او چیره شد.
چون، داستان های پسرش با خاطرات خود او کاملا فرق می کرد. چرا؟ پیر مرد از
خودش پرسید و به اتاقش برگشت. در قفسه کتاب ها را باز کرد و دفترچه خاطرات
خود را بیرون آورد. آن را کنار دفترچه خاطرات پسرش گذاشت و شروع به
خواندنشان کرد. نگاه پیرمرد به یک قطعه جالب توجه افتاد چون در مقایسه با
قطعات دیگر آنقدر کوتاه بود که بیش از یک جمله نداشت:
"با جیمی به ماهیگیری رفتم، تمام روزم هدر شد. روز بی مزه ای بود."
پیرمرد
نفس عمیقی کشید و با دست های لرزان دفتر خاطرات پسرش را باز کرد و یادداشت
همان تاریخ را پیدا کرد. جمله ای با خط بزرگ و شکسته نوشته شده بود:
" امروز با پاپا به ماهیگیری رفتم، چقدر خوش گذشت. بهترین روز زندگيم بود."
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.
فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای
است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم،
ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر
داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه
تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می
دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می
گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس
دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی
رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر
آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه
نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
مرشدی مي خواست بهترین شاگردش را انتخاب كند...
چهار تن ازساعی ترین شاگردانش را فرا خواند.
آنان
را در اتاقي قرار دادند و مرشد به آنان گفت كه:
«در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»
استاد دانشگاهي از دانشجويان رشته جامعه شناسي خواسته بود تا به كوچه پس كوچه هاي كثيف و پر جمعيت
بالتيمور بروند و سوابق 200 پسر نوجوان را گرد آورند. سپس از آنان خواسته بود كه نظر و ارزيابي خود درباره
آينده همان نوجوانان را در گزارشي به رشته تحرير درآورند. دانشجويان در مورد هر يك از اين نوجوانان نوشته بودند: " هيچ شانسي ندارد". بيست و پنج سال پس از اين واقعه، استادي
ديگر از دانشگاه ضمن برخورد با مدارك و بررسي هاي اين تحقيق از دانشجويان خود مي خواهد تا مساله را پيگيري كنند و ببينند چه بر سر آن 200
نوجوان آمده است. دانشجويان دريافتند به استثناي 20 پسري كه مرده و يا به محل هاي ديگر
كوچيده بودند، 176 نفر از 180 نفر باقيمانده در شغل هاي نسبتاً خوبي چون وكالت، طبابت و تجارت مشغول بكار هستند.
استاد متعجب مي شود و تصميم مي
گيرد موضوع را تا اخذ نتيجه نهايي پيگيري كند. همه اين مردان در منطقه تحقيق بسر مي بردند و از اين رو
براي استاد اين امكان وجود داشت تا تك به تك آنان را ملاقات كرده و بپرسد: "علت موفقيت شما چه بوده
است؟"
در هر مورد، اين
پاسخ پراحساس را شنيده بود كه: " يك معلمي داشتيم كه..."
معلم هنوز در قيد حيات بود، لذا
استاد توانست وي را، كه حالا ديگر كاملاً پير شده بود ولي هنوز هشياري و ذكاوت از
سكناتش مي باريد، پيدا كند و فرمول سحرآميزش را كه به وسيله آن توانسته بود اين بچه هاي كوچه پس كوچه هاي كثيف پائين شهر را به چنان
موفقيت هايي برساند، بپرسد.
چشمان معلم
از شنيدن اين سوال برق زده بود و لبانش با لبخندي ملايم به حركت درآمده بود كه:
" خيلي
ساده است ، من از صميم قلب به يكايك آن بچه ها عشق مي ورزيدم."
"اريك
باترورث"
در دنیا جای کافی برای همه هست
پس بجای اینکه جای کسی را
بگیری
سعی کن جای خودت را پیدا کنی
"چارلی چاپلین"
"جان
بلاکارد" از روي نيمکت برخاست، لباس ارتشي خود را مرتب کرد و به تماشاي انبوه
جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به
دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت، دختري با
يک گل سرخ ! از سيزده ماه پيش بود كه دلبستگي اش به او آغاز شده بود.
از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه
ناگهان خود را شيفته و محسور يافت اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايي
با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد، دست خطي لطيف از ذهني هوشيار و درون
بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد
"دوشيزه هاليس مي نل" با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني
دوشيزه هاليس را پيدا کند.
"جان"
براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري به او
بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم
عازم شود.
در طول يک سال و يک ماه پس از آن دو طرف
به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند، هر نامه همچون دانه اي
بود که برخاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق بود كه شروع به جوانه زدن
مي کرد.
"جان"
درخواست عکس کرد، ولي با مخالفت "ميس هاليس" روبه رو شد، به نظر
"هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش
نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان"
فرا رسيد آنها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي
نيويورک، "هاليس" نوشته بود "تو مرا خواهي شناخت" از روي گل
رز سرخي که روي کلاهم خواهم گذاشت. بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر
"جان" دنبال دختري مي گشت که قلبش را خيلي دوست مي داشت اما چهره اش را
هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنويد:
زن جواني داشت به سمت من مي آمد، بلند
قامت و خوش اندام، موهاي طلائي اش در حلقه هاي زيبا کنار گوشهاي ظريفش جمع شده
بود، چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان
گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام برداشتم، کاملا بدون توجه به اين که او
نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد اندکي به او نزديک شدم، لبهايش با لبخند پرشوري
از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت: "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟"
بي اختيار يک گام به او نزديک تر شدم و
در اين حال ميس هاليس را ديدم تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود. زني حدود 40
ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود، اندکي چاق بود، مچ پاي
نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و
من احساس کردم که ب رسر دوراهي قرار گرفته ام ! از طرفي شوق تمناي عجيبي مرا به
سمت دختر سبز پوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به
معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.
او آنجا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده
و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد همراه با چشماني خاکستري و گرم
که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم ! کتاب جلد چرمي آبي رنگي
در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد، از همان لحظه دانستم که
ديگر عشقي در کار نخواهد بود اما چيزي به دست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق
بيشتر بود، دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم به نشانه احترام و
سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم با اين وجود وقتي شروع
به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که بر کلامم بود متحير شدم ! من "جان
بلاکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد، از ملاقات با
شما بسيار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟
چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده
شد و به آرامي گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانوم جوان که
لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي
کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در
رستورن بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست!
او گفت که اين فقط يک امتحان است! گر چه
تحسين هوش و ذکاوت "ميس مي نل" زياد سخت نيست .
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي
شود ... که به چيزي با ظاهر بدون جذابيت پاسخ مثبت بدهيد.