قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاك غریب
كه در آن هیچكسی نیست كه در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار كند.
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی كه سر از خاك به در میآرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
میفشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
"دور باید شد، دور."
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری، سرخوشیها را تكرار نكرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجرههاست."
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
كه در آن پنجرهها رو به تجلی باز است.
بامها جای كبوترهایی است كه به فواره هوش بشری مینگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به یك چینه چنان مینگرند
كه به یك شعله، به یك خواب لطیف.
خاك، موسیقی احساس تو را میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد.
پشت دریاها شهری است
كه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند.
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:17  توسط J a v a d
|
قايقي خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از اين خاك غريب كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور تهي و دل از آرزوي مرواريد، همچنان خواهم راند. نه به آبيها دل خواهم بست نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در ميآرند و در آن تابش تنهايي ماهيگيران ميفشانند فسون از سر گيسوهاشان.
همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند: "دور بايد شد، دور." مرد آن شهر اساطير نداشت. زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد. چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود. دور بايد شد، دور. شب سرودش را خواند، نوبت پنجرههاست."
همچنان خواهم خواند. همچنان خواهم راند.
پشت درياها شهري است كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است. بامها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مينگرند. دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است. مردم شهر به يك چينه چنان مينگرند كه به يك شعله، به يك خواب لطيف. خاك، موسيقي احساس تو را ميشنود و صداي پر مرغان اساطير ميآيد در باد.
پشت درياها شهري است كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است. شاعران وارث آب و خرد و روشنياند.
پشت درياها شهري است! قايقي بايد ساخت.
+
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 19:42  توسط J a v a d
|
يک فرشــــــــته داشت می دويد
توی کوچــــــــه های آســــــمان
روی سنگـــــفرش کهکـــــــشان
می دويد و هرکجا که می رسيد
با گچ ستاره ها
عکس يک شـــــــهاب می کشيد
می دويد و خنــــده هاش نور بود
غصــــــه را بلـــــــــــد نبـــــــود
غصــــــه از بهشـــــت دور بــود
می دويد و بوی رفتنش عجيب بود
رد پايش از شکوفه های سيب بود
می دويد و ناگهان
دامنش به ابرها گرفت و ليز خورد
از کــــــنار خانه خدا چکــــــــــــيد
قطــــره قطــــره روی خاک مــرد
هيچکـــــــس ولـــــــــی نگفت
آن فرشته ای که می دويد کــــو!
جای او چقدر خالی است
آی ای خدا ؛ تو لا اقل بگو.
" عرفان نظر آهاری "
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 8:20  توسط J a v a d
|
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم، همان يک لحظه اول، که ظلم
ميديدم از اين مخلوق بيوجدان، جهان را با همه زيبائی و زشتی، به روی
يکدگر ويرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم،
که ميديدم يکی عريان و سوزان، ديگری پوشيده از صد جامه رنگین، زمين و
آسمان را واژگون میکردم.
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او
بودم، که در همسايه صدها گرسنه، چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم، نخستين
نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه میکردم.
عجب صبری خدا
دارد! اگر من جای او بودم، نه طاعت می پذيرفتم، نه گوش از بهر استغفار
اين بيدادگرها تيز کرده، پاره پاره از کف زاهد نمايان تسبيح، صد دانه
می کردم.
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم، برای خاطر
تنها يکی مجنون صحراگرد بی سامان، هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو
آواره و ديوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم،
بگرد شمع نورانی، دل عشاق، سرگردان سراپای وجود بیوفا، معشوق را پروانه
ميکردم، که ميديدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه اين علم عالم سوز دمکش
بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دريای پر افسانه می کردم.
عجب
صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم، به عرش کبريايی، با همه صبر خدائی،
تا که ميديدم عزيز نابجائی ناز، برگی ناروا گرديده، خواهی می فروشد
گردش اين چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد! چرا من جای او باشم؟!! همين
بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين
مخلوق را دارد. وگرنه من به جای او چه بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با
جاهل و فرزانه می کردم. عجب صبری خدا دارد. عجب صبری خدا دارد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 17:39  توسط J a v a d
|
خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم
***
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت
"عرفان نظر آهاری"
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 23:30  توسط J a v a d
|
آن شب قدری که گويند اهل خلوت امشب است // يارب اين تاثير دولت از کدامين کوکبست تابگيسيوی تو دست ناسزايان کم رسد // هر دلی از حلقه يی در ذکر يارب ياربست کشتهء چاه زنخدان توام کز هرطرف // صدهزارش گردن جان زير طوق غبغبست شهسوار من که مه آينه دار روی اوست // تاج خورشيد بلندش خاک نعل مرکبست تاب خوی بر عارضش بين کافتاب گرم رو // در هوای آن عرق تا هست هرروزش تبست من نخواهم کرد ترک لعل يا رد جام می // زاهدان معذور داريدم که اينم مذهبست اندر آن موکب که بر پشت صبا بندند زين // با سليمان چون برانم که مورم مرکبست آب حيوانش ز منقار بلاغت می چکد // زاغ کلک من بناميزد چه عالی مشربست آنکه ناوک بر دل من زير چشمی می زند // قوت جان حافظش در خندهء زيرلبست! آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد // زاغ کلک من بنام ایزد چه عالی مشربست
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 20:9  توسط J a v a d
|
من ا ر بقبله رو کنم سفر به سوی او کنم اقامه صلاة را
بگفتگوی او کنم گر از وطن سفر کنم سفر به سوی او کنم ز حج بیت بگذرم طواف کوی او کنم کز احترام مولدش حرم
شده است محترم
الا که رحمت آیتی ز رحمت علی بود همه کتاب انبیاء حکایت علی بود بهشت و هر چه اندر اوعنایت علی بود اجل نعمت خدا ولایت علی بود در این ولا بگو نعم
که هست اعظم نعم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:16  توسط J a v a d
|
نه مرادم نه مرید م نه پیامم نه نویدم نه سلامم نه علیکم نه سیاهم نه سپیدم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمایم نه زمینم نه به زنجیر کسی بسته و برده ی دینم نه
سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم نه
فرستاده ی پیرم نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم نه جهنم نه بهشتم نه
چنین است سرنوشتم این سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم بلکه از صبح
ازل با قلم نور نوشتم: حقیقت نه به رنگ است و نه بو نه به های است ونه هو
نه به این است ونه او نه به جام است و سبو گر به این نقطه رسیدی به تو سر
بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را: آنچه گفتند و
سرودند تو آنی خود تو جان جهانی گر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به
دنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی تو اسرار نهانی همه
جا تو نه یک جای نه یک پای همه ای با همه ای هم همه ای تو سکوتی تو خود
باغ بهشتی ملکوتی تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی به تو سوگند که
این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک خدایی نه که جزیی نه
چون آب در اندام سبویی خود اویی به خود آی تا به در خانه ی متروکه ی هر
عابد و زاهد ننشینی و به جز روشنی و شعشعه ی پرتوی خود هیچ نبینی و گل وصل
بچینی.....!
" فریدون حلمی "
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 8:47  توسط J a v a d
|
فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیمچاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنمتا مگر جرعه فشاند لب جانان بر منمگرش خدمت دیرین من از یاد برفتبعد صد سال اگر بر سر خاکم گذریدلبر از ما به صد امید ستد اول دلغنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباشفکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کنگوهر معرفت آموز که با خود ببریدام سخت است مگر یار شود لطف خداحافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش
که حرام است می آن جا که نه یار است ندیمروح را صحبت ناجنس عذابیست الیمسالها شد که منم بر در میخانه مقیمای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیمسر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیمظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریمکز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیمدرد عاشق نشود به به مداوای حکیمکه نصیب دگران است نصاب زر و سیمور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیمچه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:21  توسط J a v a d
|
کوه پرسید ز رود ،زیر این سقف کبود ،راز ماندن در چیست ؟ گفت : در رفتن من کوه پرسید : و من؟ گفت : در ماندن تو بلبلی گفت : و من؟ خنده ای کرد و گفت : در غزالخوانی تو آه از آن آبادی که در آن کوه رود ، رود مرداب شود و در آن بلبل سر گشته سرش را به گریبان ببرد و نخواند دیگر من و تو بلبل و کوه و رودیم ، راز ماندن جز در خواندن من ، ماندن تو ، رفتن یار سفر کرده مان نیست بدان
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:27  توسط J a v a d
|
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنممن که عیب توبه کاران کرده باشم بارهاعشق دردانهست و من غواص و دریا میکدهلاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسقبازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب منمن که از یاقوت و لعل اشک دارم گنجهاچون صبا مجموعه گل را به آب لطف شستعهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبارمن که دارم در گدایی گنج سلطانی به دستگر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتمعاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوستدوش لعلش عشوهای میداد حافظ را ولی
محتسب داند که من این کارها کمتر کنمتوبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنمسر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنمداوری دارم بسی یا رب که را داور کنمتا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنمکی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنمکجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنمعهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنمکی طمع در گردش گردون دون پرور کنمگر به آب چشمه خورشید دامن تر کنمتنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنممن نه آنم کز وی این افسانهها باور کنم
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8:52  توسط J a v a d
|
گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفتبرق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوختدر طریقت رنجش خاطر نباشد می بیارعشقبازی را تحمل باید ای دل پای دارگر دلی از غمزه دلدار باری برد برداز سخن چینان ملالتها پدید آمد ولیعیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفتجور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفتهر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفتگر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفتور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفتگر میان همنشینان ناسزایی رفت رفتپای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:0  توسط J a v a d
|
صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیمنذر و فتوح صومعه در وجه مینهیمفردا اگر نه روضه رضوان به ما دهندبیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیانعشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمانسر خدا که در تتق غیب منزویستکو جلوهای ز ابروی او تا چو ماه نوحافظ نه حد ماست چنین لافها زدن
وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیمدلق ریا به آب خرابات برکشیمغلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیمغارت کنیم باده و شاهد به بر کشیمروزی که رخت جان به جهانی دگر کشیممستانهاش نقاب ز رخسار برکشیمگوی سپهر در خم چوگان زر کشیمپای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:14  توسط J a v a d
|
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوختتنم از واسطه دوری دلبر بگداختسوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمعآشنایی نه غریب است که دلسوز من استخرقه زهد مرا آب خرابات ببردچون پیاله دلم از توبه که کردم بشکستماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشمترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوختجانم از آتش مهر رخ جانانه بسوختدوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوختچون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوختخانه عقل مرا آتش میخانه بسوختهمچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوختخرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوختکه نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:49  توسط J a v a d
|
آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوستگر چه شیرین دهنان پادشهانند ولیروی خوب است و کمال هنر و دامن پاکخال مشکین که بدان عارض گندمگون استدلبرم عزم سفر کرد خدا را یارانبا که این نکته توان گفت که آن سنگین دلحافظ از معتقدان است گرامی دارش
چشم میگون لب خندان دل خرم با اوستاو سلیمان زمان است که خاتم با اوستلاجرم همت پاکان دو عالم با اوستسر آن دانه که شد رهزن آدم با اوستچه کنم با دل مجروح که مرهم با اوستکشت ما را و دم عیسی مریم با اوستزان که بخشایش بس روح مکرم با اوست
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:30  توسط J a v a d
|
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزیچو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کنز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل استبه صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانیچو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیستطریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردنسخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آیندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیستمیای دارم چو جان صافی و صوفی میکند عیبشجدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمعبه عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروممی اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوشنه حافظ میکند تنها دعای خواجه تورانشاهجنابش پارسایان راست محراب دل و دیده
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزیکه قارون را غلطها داد سودای زراندوزیکه زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزیبه گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزیمجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزیکلاه سروری آن است کز این ترک بردوزیکه بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزیمگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزیخدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزیکه حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزیبیا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزیکه بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزیز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزیجبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 8:40  توسط J a v a d
|
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببرما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلازلف چون عنبر خامش که ببوید هیهاتسینه گو شعله آتشکده فارس بکشدولت پیر مغان باد که باقی سهل استسعی نابرده در این راه به جایی نرسیروز مرگم نفسی وعده دیدار بدهدوش میگفت به مژگان درازت بکشمحافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
خرمن سوختگان را همه گو باد ببرگو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببرای دل خام طمع این سخن از یاد ببردیده گو آب رخ دجله بغداد ببردیگری گو برو و نام من از یاد ببرمزد اگر میطلبی طاعت استاد ببروان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببریا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببربرو از درگهش این ناله و فریاد ببر
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 8:57  توسط J a v a d
|
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویشاز بس که دست میگزم و آه میکشمدوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرودکای دل تو شاد باش که آن یار تندخوخواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذردوقت است کز فراق تو وز سوز اندرونای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویشآتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویشگل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویشبسیار تندروی نشیند ز بخت خویشبگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویشآتش درافکنم به همه رخت و پخت خویشجمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:2  توسط J a v a d
|
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاستشب تار است و ره وادی ایمن در پیشهر که آمد به جهان نقش خرابی داردآن کس است اهل بشارت که اشارت داندهر سر موی مرا با تو هزاران کار استبازپرسید ز گیسوی شکن در شکنشعقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کوساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولیحافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاستآتش طور کجا موعد دیدار کجاستدر خرابات بگویید که هشیار کجاستنکتهها هست بسی محرم اسرار کجاستما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاستکاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاستدل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاستعیش بی یار مهیا نشود یار کجاستفکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:4  توسط J a v a d
|
در خرابات مغان گر گذر افتد بازمحلقه توبه گر امروز چو زهاد زنمور چو پروانه دهد دست فراغ بالیصحبت حور نخواهم که بود عین قصورسر سودای تو در سینه بماندی پنهانمرغ سان از قفس خاک هوایی گشتمهمچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلمماجرای دل خون گشته نگویم با کسگر به هر موی سری بر تن حافظ باشد
حاصل خرقه و سجاده روان دربازمخازن میکده فردا نکند در بازمجز بدان عارض شمعی نبود پروازمبا خیال تو اگر با دگری پردازمچشم تردامن اگر فاش نگردی رازمبه هوایی که مگر صید کند شهبازماز لب خویش چو نی یک نفسی بنوازمزان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازمهمچو زلفت همه را در قدمت اندازم
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 22:57  توسط J a v a d
|
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من نشنیدهای شب تا سحر آن نالههای زار من یادت نمیآید که او می کرد روزی گفت گو می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من گفتم منم در دام تو چون گم شوم بیجام تو بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:58  توسط J a v a d
|