تبليغاتX
بانک اطلاعات من
For the best life
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاك غریب
كه در آن هیچ‌كسی نیست كه در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار كند.

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبی‌ها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی كه سر از خاك به در می‌آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران
می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور باید شد، دور."
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود.

هیچ آیینه تالاری، سرخوشی‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.
بام‌ها جای كبوترهایی است كه به فواره هوش بشری می‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به یك چینه چنان می‌نگرند
كه به یك شعله، به یك خواب لطیف.
خاك، موسیقی احساس تو را می‌شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.

پشت دریاها شهری است
كه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند.

پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:17  توسط J a v a d  | 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:13  توسط J a v a d  | 

رهروان كوي جانان سرخوش‌اند

عاشقان در وصل و هجران سرخوش‌اند

 

جان عاشق، سر به فرمان مي‌رود

سر به فرمان سوي جانان مي‌رود

 

راه كوي مي‌فروشان بسته نيست

در به روي باده‌نوشان بسته نيست

 

باده ما ساغر ما عشق ماست

مستي ما در سر ما عشق ماست

 

دل ز جام عشق  او شد مي پرست

مست مست از عشق او شد مست مست

 

ما به سوي روشنايي مي‌رويم

سوي آن عشق خدايي مي‌رويم

 

دوستان! ما آشناي اين رهيم

مي‌رويم از اين جدايي وارهيم

 

نور عشق پاك او در جان ما

مرهم اين جان سرگردان ما

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:12  توسط J a v a d  | 

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی حرف می زنم

و از نهایت شب حرف می زنم

 

اگر به خانه من آمدی ای مهربان چراغ بیاور

ویک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 23:54  توسط J a v a d  | 

من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار

اشك بارد زار زار

دل نمي‌سوزانم اي ياران، كه فردا بي‌گمان

در پي اين گريه مي‌خندد بهار.

 

ارغوان مي‌رقصد، از شوق گل‌افشاني

نسترن مي‌تابد و باغ است نوراني

بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست

گريه كن! اي ابر پربار زمستاني

گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني!

 

گفته بودند از پس هر گريه آخر خنده‌اي‌ست

اين سخن بيهوده نيست

زندگي مجموعه‌اي از اشك و لبخند است

خنده شيرين فروردين

بازتاب گريه پربار اسفند است.

 

اي زمستان! اي بهار

بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار:

گريه امروز ما هم،  ارغوان خنده مي‌آرد به بار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 8:31  توسط J a v a d  | 

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 19:42  توسط J a v a d  | 

از طفره های امتناع و انکار تا جذبه های اشتیاق و ایمان _به هر چه و یا هر که!_

در پیوستگی سیال ثانیه ها,به هموارگی ناهموار فراز ها و فرودها دچاریم


موج ها سطحی ترین لایه ها را بالا و پایین می برند,آنچه نادیدنی است طغیانهای عظیم

اعماق است که گنج های نهفته را _ حتی_ تا سواحل ِآرام می راند...


ما را به اعماق یکدیگر راهی نبود , ساحل را یابنده بودیم.

منبع : وبلاگ حریم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 11:3  توسط J a v a d  | 

يک فرشــــــــته داشت می دويد
توی کوچــــــــه های آســــــمان
روی سنگـــــفرش کهکـــــــشان
می دويد و هرکجا که می رسيد
با گچ ستاره ها
عکس يک شـــــــهاب می کشيد


می دويد و خنــــده هاش نور بود
غصــــــه را بلـــــــــــد نبـــــــود
غصــــــه از بهشـــــت دور بــود
می دويد و بوی رفتنش عجيب بود
رد پايش از شکوفه های سيب بود

می دويد و ناگهان
دامنش به ابرها گرفت و ليز خورد
از کــــــنار خانه خدا چکــــــــــــيد
قطــــره قطــــره روی خاک مــرد
هيچکـــــــس ولـــــــــی نگفت
آن فرشته ای که می دويد کــــو!

جای او چقدر خالی است
آی ای خدا ؛ تو لا اقل بگو.

" عرفان نظر آهاری "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 8:20  توسط J a v a d  | 

ذهن ما زندان است

ما در آن زندانی

قفل آن را بشکن

در آن را بگشاي

و برون آي ازین دخمه ظلمانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 8:11  توسط J a v a d  | 

باید حرف تازه ای گفتن

باید مهر تازه ای جستن

باید راه دیگری رفتن

شاید رنگ دیگری دیدن !

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 15:19  توسط J a v a d  | 

کی  شعر  تر  انگیزد  خاطر که حزین باشد

یک  نکته از این معنی گفتیم و همین باشد


از  لعل  تو  گر  یابم  انگشتری  زنهار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد


غمناک  نباید  بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد


هر  کو  نکند  فهمی  زین  کلک خیال انگیز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد


جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در   دایره   قسمت   اوضاع   چنین   باشد


در  کار  گلاب  و  گل  حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد


آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاین سابقه پیشین  تا  روز  پسین باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 7:53  توسط J a v a d  | 

عجب صبری خدا‎ ‎دارد! اگر من جای او بودم، همان يک لحظه اول، که ظلم ميديدم از اين ‏مخلوق بي‌وجدان، جهان را با همه زيبائی و زشتی، به روی يکدگر ويرانه می‌کردم.‏

عجب صبری خدا‎ ‎دارد! اگر من جای او بودم، که ميديدم يکی عريان و سوزان، ديگری پوشيده ‏از صد جامه‎ ‎رنگین، زمين و آسمان را واژگون می‌کردم.‏

عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او‎ ‎بودم، که در همسايه صدها گرسنه، چند بزمی گرم عيش ‏و نوش ميديدم، نخستين نعره‎ ‎مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه می‌کردم.‏

عجب صبری خدا دارد! اگر من جای‎ ‎او بودم، نه طاعت می پذيرفتم، نه گوش از بهر استغفار ‏اين بيدادگرها تيز کرده، پاره‏‎ ‎پاره از کف زاهد نمايان تسبيح، صد دانه می کردم.‏

عجب صبری خدا دارد! اگر من‎ ‎جای او بودم، برای خاطر تنها يکی مجنون صحراگرد بی ‏سامان، هزاران ليلی ناز آفرين‎ ‎را کو به کو آواره و ديوانه می کردم.‏

عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم، بگرد شمع نورانی، دل عشاق، سرگردان سراپای ‏وجود بی‌وفا، معشوق را پروانه مي‌کردم، که ميديدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه اين علم ‏عالم سوز دم‌کش بجز انديشه‎ ‎عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دريای پر افسانه می کردم.‏

عجب صبری خدا‎ ‎دارد! اگر من جای او بودم، به عرش کبريايی، با همه صبر خدائی، تا که ‏ميديدم عزيز‎ ‎نابجائی ناز، برگی ناروا گرديده، خواهی می فروشد گردش اين چرخ را وارونه بی ‏صبرانه‎ ‎می کردم.‏

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؟!!
همين بهتر که او خود جای‎ ‎خود بنشيند و تاب ‏تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد. وگرنه من به جای او‎ ‎چه بودم یک نفس کی ‏عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.‏

عجب صبری خدا‎ ‎دارد. عجب صبری خدا دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 17:39  توسط J a v a d  | 

یکی  درد  و  یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان ودرد و وصل وهجران
پسندم   آنچه  را  جانان  پسندد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 17:41  توسط J a v a d  | 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 23:22  توسط J a v a d  | 

خوشا دردي! كه درمانش تو باشي

خوشا راهي! كه پايانش تو باشي

خوشا چشمي! كه   رخسار   تو بيند

خوشا ملكي! كه سلطانش تو  باشي

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 20:44  توسط J a v a d  | 

سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی بجان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی بمن ده تا بیاسایم دمی

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 21:1  توسط J a v a d  | 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 10:18  توسط J a v a d  | 

كاي‌ ظلالت‌ پشگان‌ فرزند پيغمبر منم‌

قرة‌ العين‌ بتول ‌ و زاده‌ حيدر منم‌

گوشوار عرش‌ يزدان‌ قوت‌ قلب‌ علي‌

آن‌ كه‌ دايم‌ بود در آغوش‌ پيغمبر منم‌

دين‌ منم‌، ايمان‌ منم‌، دنيا منم‌، عقبي‌منم‌

معني‌ قرآن‌ منم‌ ، بگزيده‌ داور منم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 7:2  توسط J a v a d  | 

خویش را باور کن

هیچکس جز تو نخواهد آمد

هیچکس بر در این خانه نخواهد کوبید

شعله ی روشن این خانه تو باید باشی

هیچکس چون تو نخواهد تابید

چشمه ی جاری این دشت تو باید باشی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 9:45  توسط J a v a d  | 

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم

***
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت

"عرفان نظر آهاری"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 23:30  توسط J a v a d  | 

دي شيخ با چراغ  همي گشت  گرد  شهر
کز  ديو  و  دد  ملولم  ،   انسانم   آرزوست

گفتند:« يافت مي نشود ،  جسته ايم  ما»
گفت:« آنکه يافت مي نشود، آنم آرزوست»
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 15:25  توسط J a v a d  | 


خداوندگارا
من نمی خواهم تو را رنج دهم
                                
           تنها مرا ، همان گونه که هستم
                                          پذیرا باش !




منبع : کتاب شاهزاده سرزمین عشق
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:51  توسط J a v a d  | 

آن شب قدری که گويند اهل خلوت امشب است // يارب اين تاثير دولت از کدامين کوکبست
تابگيسيوی تو دست ناسزايان کم رسد // هر دلی از حلقه يی در ذکر يارب ياربست
کشتهء چاه زنخدان توام کز هرطرف // صدهزارش گردن جان زير طوق غبغبست
شهسوار من که مه آينه دار روی اوست // تاج خورشيد بلندش خاک نعل مرکبست
تاب خوی بر عارضش بين کافتاب گرم رو // در هوای آن عرق تا هست هرروزش تبست
من نخواهم کرد ترک لعل يا رد جام می // زاهدان معذور داريدم که اينم مذهبست
اندر آن موکب که بر پشت صبا بندند زين // با سليمان چون برانم که مورم مرکبست
آب حيوانش ز منقار بلاغت می چکد // زاغ کلک من بناميزد چه عالی مشربست
آنکه ناوک بر دل من زير چشمی می زند // قوت جان حافظش در خندهء زيرلبست!
آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد // زاغ کلک من بنام ایزد چه عالی مشربست
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 20:9  توسط J a v a d  | 

نمی دانم پس ازمرگم چه خواهدشد


نمی خواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم چه

خواهدساخت

ولی بسیار مشتاقم ازخاک گلویم سوتکی سازد


گلویم سوتکی باشد به دست کودکی

گستاخ وبازی گوش و او یک ریز و پی در پی


دم گرم خویش را درگلویم سخت بفشارد و خواب

خفتگان را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را

و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 20:15  توسط J a v a d  | 

عزیزا   کاسه   چشمم   سرایت
میان هر دو چشمم  جای  پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تو
نشیند   خار   مژگانم   به  پایت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 16:45  توسط J a v a d  | 

حرف كه مي‌زني

من از هراس طوفان

زل مي‌زنم به ميز

به زيرسيگاري

به خودكار

تا باد مرا نبرد به آسمان.

لبخند كه مي‌زني

من
ـ عين هالوها ـ

زل مي‌زنم به دست‌هات

به ساعت مچي طلايي‌ات

به آستين پيراهن ا‌ت

تا فرو نروم در زمين.

ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي

در كلمه‌اي انگار

در عین

در شين

در قاف

در نقطه‌ها

" مصطفی مستور "

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 12:1  توسط J a v a d  | 

من  ا ر  بقبله رو کنم سفر به سوی  او  کنم
اقامه    صلاة     را    بگفتگوی    او    کنم
گر   از وطن سفر کنم سفر به سوی او  کنم
ز   حج   بیت   بگذرم  طواف  کوی  او    کنم
کز  احترام  مولدش حرم  شده  است محترم

 

الا     که    رحمت   آیتی ز رحمت علی  بود
همه   کتاب    انبیاء    حکایت   علی    بود
بهشت   و   هر   چه اندر اوعنایت علی  بود

اجل   نعمت    خدا     ولایت    علی      بود
در این ولا بگو نعم   که   هست   اعظم  نعم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:16  توسط J a v a d  | 

نه مرادم
نه مرید م
نه پیامم
نه نویدم
نه سلامم
نه علیکم
نه سیاهم
نه سپیدم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمایم
نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته و برده ی دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستاده ی پیرم
نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
نه چنین است سرنوشتم این سخن را من از امروز
نه گفتم
نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم:
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به های است ونه هو
نه به این است ونه او
نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را:
آنچه گفتند و سرودند
تو آنی
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
تو اسرار نهانی همه جا
تو نه یک جای
نه یک پای
همه ای با همه ای هم همه ای
تو سکوتی تو خود باغ بهشتی
ملکوتی تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک خدایی
نه که جزیی
نه چون آب در اندام سبویی
خود اویی
به خود آی تا به در خانه ی متروکه ی هر عابد و زاهد ننشینی و
به جز روشنی و شعشعه ی پرتوی خود هیچ نبینی
و
گل وصل بچینی.....!

" فریدون حلمی "
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 8:47  توسط J a v a d  | 

فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری دلبر از ما به صد امید ستد اول دل غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن گوهر معرفت آموز که با خود ببری دام سخت است مگر یار شود لطف خدا حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش  
که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم سال​ها شد که منم بر در میخانه مقیم ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم درد عاشق نشود به به مداوای حکیم که نصیب دگران است نصاب زر و سیم ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم چه  به  از  دولت  لطف  سخن و  طبع  سلیم  
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:21  توسط J a v a d  | 

کوه پرسید ز رود ،زیر این سقف کبود ،راز ماندن در چیست ؟
گفت : در رفتن من
کوه پرسید : و من؟
گفت : در ماندن تو
بلبلی گفت : و من؟
خنده ای کرد و گفت : در غزالخوانی تو
آه از آن آبادی که در آن کوه رود ، رود مرداب شود و در آن بلبل سر گشته
سرش را به گریبان ببرد و نخواند دیگر
من و تو بلبل و کوه و رودیم ، راز ماندن جز در خواندن من ، ماندن تو ،
رفتن یار سفر کرده مان نیست بدان
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:27  توسط J a v a d  | 

دختر فكر  بكر  من ،  غنچه   لب   چه    واكند

از  نمكين    كلام  خود   حق   نمك   ادا   كند

 

طوطى طبع شوخ من گر كه شكر شكن شود

كام   زمانه   را   پر   از    شكر     جانفزا   كند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 9:23  توسط J a v a d  | 

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها عشق دردانه​ست و من غواص و دریا میکده لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق بازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب من من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج​ها چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم عاشقان را گر در آتش می​پسندد لطف دوست دوش لعلش عشوه​ای می​داد  حافظ  را  ولی  
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم من نه آنم کز وی این افسانه​ها باور کنم  
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8:52  توسط J a v a d  | 

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد از سخن چینان ملالت​ها پدید آمد ولی عیب    حافظ    گو   مکن   واعظ  که  رفت  از  خانقاه  
ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت پای آزادی چه بندی گر  به  جایی  رفت  رفت  
  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:0  توسط J a v a d  | 

صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم نذر و فتوح صومعه در وجه می​نهیم فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان سر خدا که در تتق غیب منزویست کو جلوه​ای ز ابروی او تا چو ماه نو حافظ  نه  حد ماست  چنین  لاف​ها زدن  
وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم دلق ریا به آب خرابات برکشیم غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم مستانه​اش نقاب ز رخسار برکشیم گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم پای   از  گلیم خویش  چرا  بیشتر  کشیم  
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:14  توسط J a v a d  | 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع آشنایی نه غریب است که دلسوز من است خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم ترک  افسانه  بگو  حافظ و  می  نوش  دمی  
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت  
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:49  توسط J a v a d  | 

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک خال مشکین که بدان عارض گندمگون است دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل حافظ از  معتقدان     است    گرامی    دارش  
چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست او سلیمان زمان است که خاتم با اوست لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:30  توسط J a v a d  | 

ز کوی یار می​آید نسیم باد نوروزی چو گل گر خرده​ای داری خدا را صرف عشرت کن ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن سخن در پرده می​گویم چو گل از غنچه بیرون آی ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست می​ای دارم چو جان صافی و صوفی می​کند عیبش جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش نه حافظ می​کند تنها دعای خواجه تورانشاه جنابش   پارسایان    راست   محراب   دل  و  دیده  
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی که قارون را غلط​ها داد سودای زراندوزی که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی بیا ساقی که جاهل را هنیتر می​رسد روزی که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی جبینش صبح خیزان  راست  روز  فتح  و  فیروزی  
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 8:40  توسط J a v a d  | 










روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات سینه گو شعله آتشکده فارس بکش دولت پیر مغان باد که باقی سهل است سعی نابرده در این راه به جایی نرسی روز مرگم نفسی وعده دیدار بده دوش می​گفت به مژگان درازت بکشم حافظ  اندیشه  کن  از  نازکی  خاطر  یار  
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر دیگری گو برو و نام من از یاد ببر مزد اگر می​طلبی طاعت استاد ببر وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر برو از درگهش  این  ناله  و  فریاد  ببر  
 
+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 8:57  توسط J a v a d  | 







ما آزموده​ایم در این شهر بخت خویش از بس که دست می​گزم و آه می​کشم دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می​سرود کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون ای حافظ   ار  مراد   میسر    شدی    مدام  
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش بگذر ز عهد سست و سخن​های سخت خویش آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش جمشید  نیز  دور   نماندی   ز  تخت   خویش
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 23:2  توسط J a v a d  | 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست شب تار است و ره وادی ایمن در پیش هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد آن کس است اهل بشارت که اشارت داند هر سر موی مرا با تو هزاران کار است بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی حافظ   از   باد   خزان   در چمن   دهر   مرنج  
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست آتش طور کجا موعد دیدار کجاست در خرابات بگویید که هشیار کجاست نکته​ها هست بسی محرم اسرار کجاست ما کجاییم و ملامت گر بی​کار کجاست کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست فکر   معقول   بفرما   گل  بی خار کجاست  
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:4  توسط J a v a d  | 


در خرابات مغان گر گذر افتد بازم حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم ور چو پروانه دهد دست فراغ بالی صحبت حور نخواهم که بود عین قصور سر سودای تو در سینه بماندی پنهان مرغ سان از قفس خاک هوایی گشتم همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم ماجرای دل خون گشته نگویم با کس گر به هر موی سری بر تن  حافظ  باشد  
حاصل خرقه و سجاده روان دربازم خازن میکده فردا نکند در بازم جز بدان عارض شمعی نبود پروازم با خیال تو اگر با دگری پردازم چشم تردامن اگر فاش نگردی رازم به هوایی که مگر صید کند شهبازم از لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم همچو    زلفت   همه   را  در  قدمت  اندازم
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 22:57  توسط J a v a d  | 

ای     دل   شکایت​ها   مکن  تا   نشنود   دلدار   من
ای  دل  نمی​ترسی   مگر     از    یار    بی​زنهار   من
ای  دل  مرو  در  خون  من  در اشک چون جیحون من
نشنیده​ای   شب   تا  سحر  آن   ناله​های   زار   من
یادت   نمی​آید  که    او   می کرد   روزی   گفت   گو
می گفت    بس   دیگر    مکن    اندیشه   گلزار  من
اندازه   خود    را   بدان   نامی   مبر   زین    گلستان
این  بس  نباشد  خود  تو  را  کآگه  شوی  از  خار من
گفتم  امانم  ده  به  جان  خواهم که باشی این زمان
تو   سرده   و   من  سرگران  ای  ساقی  خمار  من
خندید    و  می گفت  ای  پسر  آری  ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون    لطف   دیدم   رای   او   افتادم   اندر   پای  او
گفتم   نباشم   در   جهان   گر  تو  نباشی  یار   من
گفتا   مباش   اندر   جهان   تا  روی  من  بینی  عیان
خواهی چنین گم شو چنان  در   نفی خود دان کار من
گفتم   منم    در  دام  تو  چون  گم  شوم  بی​جام  تو
بفروش  یک   جامم   به   جان  وانگه  ببین   بازار   من
+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:58  توسط J a v a d  | 

ساقی   به     نور   باده    بر افروز   جام    ما

مطرب  بگو    که   کار   جهان  شد به کام  ما

ما    در   پیاله    عکس    رخ    یار    دیده ایم

ای   بی خبر   ز   لذت    شرب   مدام       ما

هرگز   نمیرد  آن که دلش زنده شد به  عشق

ثبت    است   بر   جریده    عالم    دوام    ما

چندان  بود    کرشمه   و   ناز   سهی   قدان

کاید    به    جلوه    سرو   صنوبر    خرام   ما

ای     باد    اگر   به   گلشن   احباب   بگذری

زنهار     عرضه    ده    بر    جانان    پیام   ما

گو     نام    ما    ز    یاد   نیاری   ز   نام   ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است

زان   رو    سپرده اند   به   مستی    زمام  ما

ترسم  که   صرفه ای     نبرد   روز   بازخواست

نان    حلال    شیخ    ز    آب      حرام      ما

حافظ  ز  دیده   دانه   اشکی   همی    فشان

باشد    که   مرغ   وصل    کند   قصد  دام   ما

دریای    اخضر      فلک     و     کشتی    هلال

هستند     غرق     نعمت   حاجی   قوام    ما

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 3:54  توسط J a v a d  | 

کـنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت
مـن و شراب فرح بخش  و   یار حورسرشت


گدا   چرا    نزند    لاف   سـلـطـنـت   امروز
که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت


چمـن     حـکایت     اردیبهـشـت    می‌گوید
نه عاقل است که  نسیه  خرید و نقد بهشت


بـه می عمارت  دل  کن  که  این جهان خراب
بر آن سر است  که از خاک ما بسازد  خشت


وفا   مـجوی   ز   دشمـن   کـه   پرتوی  ندهد
چو   شمع   صومعه  افروزی  از  چراغ  کنشـت


مکـن  به  نامه  سیاهی  ملامت   من   مست
که آگه است  که تقدیر  بر  سرش  چه  نوشت


قدم     دریغ      مدار     از     جـنازه     حافـظ
که گر چه غرق  گناه  است  می‌رود  به  بهشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 23:40  توسط J a v a d  | 

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
وز  پی  دیدن  او  دادن  جان  کار مـن اسـت
*

*

*


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:17  توسط J a v a d  | 

جز تو ای کشته بی سر که سراپا همه جانی

کیست  کز  دادن  جانی   بخرد  جان  جهانی

 

*

*

*

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 8:18  توسط J a v a d  | 

به تیغم گر  کشد دستش نگیرم

و   گر  تیرم   زند  منت     پذیرم

 

*

*

*


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:53  توسط J a v a d  | 

گر دسـت دهد خاک کـف پای نـگارم
بر  لوح  بـصر  خـط   غـباری  بـنـگارم


بر بوی کنار تو شدم غرق و امید اسـت
از موج سرشکم که  رساند  بـه  کـنارم


پروانـه  او   گر   رسدم   در   طـلـب   جان
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم


امروز مکـش  سر  ز  وفای  مـن  و  اندیش
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم


زلـفین سیاه تو بـه دلداری عـشاق
دادند     قراری   و    بـبردند   قرارم


ای باد از آن باده نسیمی بـه مـن آور
کان بوی شفابخـش بود دفـع خـمارم


گر قلـب دلـم  را ننهد  دوسـت  عیاری
مـن نـقد روان در دمش از دیده شمارم


دامن مفشان از من خاکی که پس از من
زین   در   نـتواند  کـه   برد   باد   غـبارم


حافـظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است
عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:15  توسط J a v a d  | 

آنان   كه   طلبكار    خداييد    خداييد
بيرون ز شما نيست شماييد  شماييد

 
چيزي كه نكرديد گم از بهر چه  جوييد
واندر  طلب  گم   نشده   بهر   چراييد


اسميد  و  حروفيد  و  كلاميد  و  كتابيد
جبريل   امينيد   و   رسولان   سماييد


هم موسي و هم معجزه و هم يد بيضا
هم عيسي و رهبان و سموات علاييد


هم مهدي  و  هادي  و نهانيد و عيانيد
تاويل   شماييد   چو   تنزيل     خداييد


گه مظهر لاهوت و  گهي  مخبر  ناسوت
گاهي شده در روي و گهي عين صفاييد


در خانه نشينيد  و مگرديد  به هر  سوي
زيرا كه شما  هم  خانه  و  خانه  خداييد


ذاتيد و صفاتيد گهي عرش و گهي  فرش
در   عين   بقاييد   و    منزه    ز   فناييد


خواهید که  ببینید  رخ  اندر  رخ معشوق
زنگار   ز    آیینه    به    صیقل    بزدایید

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:41  توسط J a v a d  |