تبليغاتX
بانک اطلاعات من
For the best life

"خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ  صلح را هموار کند."

"
خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند."

"
خداونداما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."

"
خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای." 

"خداوندامانمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم."

بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان ...

" جک ریمر "

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 15:41  توسط J a v a d  | 

چه جوجه‌های کوچکی در دل‌مان می‌لرزند

باید پرواز کنیم

از لبه پرتگاه  بال می‌گشاییم

ما سقوط نخواهیم کرد

باد ما را با خود خواهد برد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 19:7  توسط J a v a d  | 

خدايا آنچه را كه تو از من به آن داناترى بيامرز ، پس اگر من تكرار كردم تو آمرزش را به من باز گردان خدايا آنچه را كه من بوسيله آن با زبانم بسوى تو تقرب جستم و قلبم بر خلاف آن بود بيامرز خدايا اشاره‏هاى گوشه‏هاى چشم ، و سخنان بيهوده و خواسته‏هاى دل و لغزش‏هاى زبان مرا ، بيامرز

 امیر المومنین علیه السلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:13  توسط J a v a d  | 

پروردگارا

بی نوايی و تنگ چشمی را از دلم ريشه کن ساز  و از بيخ و بُن برکن؛

اندکی نيرويم بخش تا بتوانم بار شادی ها  و غم ها را تحمّل کنم.

نيرويی به من ارزانی فرما تا عشق خود را در خدمت و کمک، ثمر بخش سازم.

توانی به من عطا فرما که هيچ گاه چيزی از بی نوايی نستانم و در برابر گستاخ و مغرور، زانوی دنائت خم نکنم.

قدرتی به من بخشا تا روح خود را از تعلّق به جيفه های ناچيز روزگار بی نياز کنم  و از هر چه رنگ تعلّق پذيرد، آزادش سازم.

و نيرويی به من ده تا قدرت و توان خود را از روی کمال عشق و نهايت محبّت تسليم خواسته ها و رضای تو کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 18:27  توسط J a v a d  | 

چهار برادر، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر، قاضی و آدم های موفقی شدند. چند سال بعد، آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد، صحبت کردن.

اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم ... دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری  در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره.

چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من  ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.

پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.

مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون، میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم، من شنواییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام. هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.

 ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم .

ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم .

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 8:55  توسط J a v a d  | 

از طفره های امتناع و انکار تا جذبه های اشتیاق و ایمان _به هر چه و یا هر که!_

در پیوستگی سیال ثانیه ها,به هموارگی ناهموار فراز ها و فرودها دچاریم


موج ها سطحی ترین لایه ها را بالا و پایین می برند,آنچه نادیدنی است طغیانهای عظیم

اعماق است که گنج های نهفته را _ حتی_ تا سواحل ِآرام می راند...


ما را به اعماق یکدیگر راهی نبود , ساحل را یابنده بودیم.

منبع : وبلاگ حریم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 11:3  توسط J a v a d  | 

گم کرده ام تو را ...

نمی یابمت ...

نمی یابم ...

هر چه می گردم ...

بگو ...

بگو کجایی ... ؟

در کدام لحظه ٬ کدام روز ... ؟

در کدام اشک ٬ کدام سوز ... ؟

لحظه هایم خالیست ...

روزهایم تکراری ...

آسمانم ابری ...

بگو آیا ببارم می تابی ... ؟

بگو ... 

بگوو ....

بگووو .....

 آخر کجایی ... ؟

.......

خدای من ...


منبع : وبلاگ سیب های کال

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 2:49  توسط J a v a d  | 

یا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر الليل والنهار
يا محول الحول والاحوال
حول حالنا الي احسن الحال


آمین !

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:45  توسط J a v a d  | 

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند

خود از آن عاریست

زیرا تنها حقیقت است

                             که رهایی می بخشد !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 9:5  توسط J a v a d  | 

دعوایی که بین حافظ و صائب و
 
شهریار بر سر "آن ترک شیرازی" اتفاق افتاده


به قول حضرت   حافظ
 
اگر  آن  ترک شیرازی  به  دست آرد دل  ما  را
 
به  خال  هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را

و صائب در جواب می گوید:

هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
 
نه  چون  حافظ  که می بخشد سمرقند و  بخارا  را

 
اگر   آن  ترک  شیرازی  به دست  آرد  دل  ما  را
 
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را
 
و شهریار در جواب می گوید:

هر  آنکس  چیز  می بخشد   بسان   مرد   می بخشد
 
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و  تن و پا را
 
سر  و  دست  و  تن و  پا را به  خاک  گور  می بخشند
 
نه  بر  آن   ترک شیرازی   که   برده   جمله   دلها   را
 
 
اگر  آن  ترک شیرازی  به دست آرد دل ما را
 
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را

و دوستی گوید:

هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
 
یکی  شهر  و  یکی  جسم  و  یکی  هم روح و اجزا را
 
کسی  چون   من   ندارد   هیچ   در   دنیا   و  در عقبا
 
نگوید   حرف    مفتی    چون    ندارد    تاب   اجرا   را

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:38  توسط J a v a d  | 

  • مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است!
  • سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید !
  • حسابدار: کسی است که قیمت همه چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند !
  • بانکدار: کسی است هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می‏شود آن را می خواهد !
  • اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد !
  • روزنامه نگار: کسی است که %50 از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و %50 بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند !
  • ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهی می گردد که آنجا نیست !
  • هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد !
  • فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند !
  • روانشناس: کسی است که از شما پول می گیردتاسوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد !
  • جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می‏کنند، او به مردم نگاه می کند !
  • برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند !

      نکته )    احتمالا این متن توسط یک برنامه نویس نوشته شده !!!!

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:15  توسط J a v a d  | 

در درون من چه می گذرد ؟

                               نمی دانم !

                               من طلسم شده ام

                               و راز شکست این طلسم را نمی دانم . . .



" آنتوان دوسنت اگزوپری "

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 7:59  توسط J a v a d  | 

این تصاویر چند سال پیش با ابتكار كشور اردن در برخی از كشورهای عربی بر روی بیلبوردهایی در سطح شهرها نمایش داده شده بودند.

این تصاویر تبلیغاتی با یك جمله از نلسون ماندلا با این مضمون كه "تنها انسان های آزاد می توانند مذاكره كنند"

سعی در جلب افكار عمومی دنیا به سمت مسائل و مشكلات مردم فلسطین را داشتند.

كریم هم اهل موسیقی است و می‌خواهد به مانند بتهوون در دنیای موسیقی بدرخشد!

خالد  یك كودك درس خوان است و می خواهد جا پای انشتین بگذارد!

شادی هم عاشق نوشتن است و خیلی دوست دارد نوشته هایش همچون آثار شكسپیر جهانی شود!

این كودك فلسطینی به نام بسام می خواهد همانند چارلی چاپلین همه دنیا را غرق خنده و شادی كند!

تنها انسانهای آزاد می‌توانند مذاكره كنند !

(نلسون ماندلا)

منبع : وبسایت چهار راه تبلیغات

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 23:51  توسط J a v a d  | 

تعدادی مرد در یک رخت کن باشگاه گلف هستند
موبایل یکی از آنها زنگ میزند
مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیکر میگذارد و شروع به صحبت میکند
همه ساکت می شوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش می کنند
مرد: بله بفرمایید
زن: سلام عزیزم باشگاه هستی؟
مرد: سلام بله باشگاه هستم
زن: من الان توی فروشگاهم یک کت چرمی خیلی شیک دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟
مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر
زن: می دونی از کنار نمایشگاه ماشین که رد می شدم دیدم اون مرسدس بنزی که خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم می خواد یکی از اون هارو داشته باشم
مرد: چنده؟
زن: شصت هزار دلار
مرد:باشه اما با این قیمتی که داره باید مطمئن بشی که همه چیزش روبراهه
زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم مونده اون خونه ای که پارسال ازش خوشم میومد رو واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره
مرد : خوب برو بگو 900000تا اگه میده بخرش
زن: باشه بعدا می بینمت خیلی دوست دارم
مرد: خداحافظ عزیزم
مرد گوشی را قطع میکند مردهای دیگر با تعجب مات و مبهوت به او خیره می شوند
بعد مرد می پرسد: ببخشید این گوشی مال کیه ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 11:17  توسط J a v a d  | 

مکان، صحرای عرفات
زمان ، روز عرفه

ستایش ، اعتراف ، توبه ، پذیرش

سُبحانَكَ اللهُمَ وَ بِحمدِك

خداوندا با ستايشت تو را تسبيح مي گويم

لا الهَ الاّ اَنْتْ

جز تو خدايي نيست

عَمِلْتُ سوء وَ ظَلَمْتُ نَفْسي

كار بد كردم و بخود ظلم نمودم

وَ اِعْتَرِفْتُ بِذَنبي اِغْفرلي

به گناه خود اعتراف مي كنم

اِنَّكَ اَنْتَ اَلغَفور الرّحيمْ

تو مرا ببخش كه تو بخشنده مهرباني

و خدا آدم را بخشید . . .


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 9:57  توسط J a v a d  | 

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا! 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 11:1  توسط J a v a d  | 

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John



پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 9:54  توسط J a v a d  | 

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت // صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت







الوداع یا شهر الرمضان





+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 9:59  توسط J a v a d  |