رفیق می بینم که فقیری !
بیا این طلا
را بگیر و بفروش تا سراسر عمرت غرق ثروت باشی!
فقیر از این
خوش اقبالی به وجد آمد و شمش را گرفت و به خانه رفت!
بی درنگ کاری یافت و چنان
ثروتمند شد که هرگز طلا را نفروخت .سالها گذشت و او که مردی منمول شده بود روزی در راهی
به مردی فقیر برخورد و گفت :
بیا رفیق من
این طلا را به تو می دهم تا سراسر عمر غرق ثروت باشی.
مرد مسکین
طلا را گرفت و نگاهی به آن انداخت و گفت : اما این که برنجی بیش نیست !
مرد با احساس
دولتمندی و با این اندیشه که آن قطعه فلز طلا است غنی شد.
موهبتی که
خداوند به ما می دهد را قدر بدانیم ......
نترسیم و به
خدا ایمان داشته باشیم ........ .
طلای درون
خود را پیدا بکنیم ..... .
